<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هرکی هرجا هرچی</title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Dec 2009 12:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از افاضات شيخ ما چه عجب پنجه را باز كرد و گفت یک وجب !</title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 364px; HEIGHT: 252px&quot; height=355 src=&quot;http://www.3jokes.com/images/2009/Data/Funny_Pictures/3Jokes_Funny%20(13).jpg&quot; width=364&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 12:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خانم دکتری خورد به پستم ! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای میشا (همون گربه مشکی که عکسش بودا!) دوباره یک زن جدید آوردیم خونه ! که مزدوج بشن حالا بگذریم که اون روز داشتم فکر می کردم که کاش یک گربه خونگی میشدیم غذا و آب و هر چی می خواستیم مهیا بود و تازه بیست و چهار ساعت هم یکی داشت باهات ور می رفت و ماساژت میداد هر چند وقت یکبارم یکیو می آوردن برات و شما باهاشون مزدوج میشدی تازه طرف حامله هم که میشد می بردنش که خدایی نکرده بچه ها شما رو اذیت نکنن ! والا ! (با این نوناشون!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه این گربه مادهه اتفاقآ خیلی هم خوشگله و نژادشم مثل خود میشا اصیل و این حرفا ولی از روز اول اینا اصلا با هم نمی سازن یعنی ماده مثل سگ ! از میشا می ترسه کلا کاری به هم ندارن ولی یهو میشا میبینه این زیاد دور و برش میگرده می پره بهش و تو سر کله هم دیگه و تو یک ثانیه اینا غیب میشن و فقط در محل درگیری پشمهاشون به جا می مونه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیدیم فایده نداره اینا که با هم تفاهم ندارن همش دعوا و کتک کاری اول زندگی  ! نکته بعدیش این بود که مادهه سه برابر میشا غذا می خورد ! این بود که شک کردیم نکنه این دختره قبل از اینکه بیاد خونه بخت یجا واداده و خلاصه احتمال دادیم که طرف حامله هم باشه ! خب میشا هم که میبینه همسرش هنوز نیومده خونه بخت بارداره بچه با غیرت می خواد خونشو بریزه ! این بود که رفتیم پیش خانم دکتره میشاکه با ایشون مشورت کنیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو دامپزشکی اتفاقآ دو عدد بانو که خیلی خوشگل بودند و نژادشونم مثل خودم اصیل و این حرفا نیشسته بودند ! خلاصه چاق سلامتی کردیم و شروع کردیم به تعریف کردن واسه خانم دکتر ! گفتم : خانم دکتر واسه میشا یک گربه ماده آوردیم که بنا به صحبتهای صاحبش وقت جفت گیریشه و کلی هم آه و ناله میکرده و خلاصه بی تاب چیز بوده ! (دخترا نیششون یکم باز شد) گفتم : آره دیگه حالا از اون روز که آوردمیش اصلا باهم نمی سازن ما هم شک کردیم که نکنه این دختره قبلا&quot; تو خونه صاحبش که بوده نه که تو حیاط میرفته و اینا خدایی نکرده مورد حتک حرمت گربه های خیابونی قرار گرفته ! (اینجا که رسید احساس کردم خانم دکترم یجورایی پایه شده!) گفت : خب شیکمش قلمبه نشده که هنوز؟ گفتم والا خانم دکتر از میشا خیلی تپل تره ولی اینجوری که شما می فرمایید هنوز شکمش قلمبه نشده ! البته خانم دکتر من دیروز کلی سینه هاشم بازدید کردم این نوک سینه هاش یکم قرمز شده ولی خب هنوز قلمبه نشده که شیر بیاد ! خانم دکتر گفت : دیگه آه و ناله نمی کنه خودشو بماله هی بهت ! گفتم خانم دکتر دست شما درد نکنه گیریم آه و ناله هم بکنه دیگه خودشو واسه چی به من بماله خب میره خودشو میماله به میشا دیگه ! گفت نه منظورم اینه که اون علامتایی که فهمیدین بی تابی میکنه رو دیگه نداره ؟ گفتم نه والا همش کز کرده یک گوشه معمولا پشتشم به دیواری جایی میچسبونه خدایی نکرده میشا از پشت حمله نکنه ! پرسیدم : خانم دکتر جسارتا&quot; براش از این کاغذا بخریم تو خاکش بزاریم که تست بارداری بگیریم ؟ خانم دکتر اینجا که رسید دیگه منفجر شد از خنده و بعدم گفت شما هم خوب واردیا !  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخر سر بعد از سه ساعت بحث خانم دکتر به این نتیجه رسیدن که حالا علی الحساب ما یک بیست روز دیگه صبر کنیم ! ببینیم شکمی و سینه ای چیزی قلمبه میشه یا نه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 13:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مکر زنان </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب &quot;حیل النساء&quot;(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ایی مهمان شد مرد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آوردو مکرهای زنان در حد حصر نیاید پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنانکه دلبسته او شد در اثنای آن حال شوهر او در رسید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن گفت : شویم آمد وهمین آن هر دو کشته خواهیم شد مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;گفت نه بگوی.. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بد اشارت کردم مرد غافل بود:چینه دید و دام ندید به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او میجوشید ومیخروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف میگداخت و روح را وداع میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچیک نمیباخت مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :&quot;لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندانکه شوهرش برون رفت .در صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن.۱ :  Mehdi Zebarjadan مکر زنان &lt;A href=&quot;http://www.facebook.com/mehdizebarjadan&quot;&gt;http://www.facebook.com/mehdizebarjadan&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن.۲ : تولد &lt;A href=&quot;http://halehnoor.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هاله&lt;/A&gt; بانو ! را تبریک می گوییم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن.۳ : این متن ربطی به تولد هاله بانو ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن ۴ : خیلی هم بی ربط نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 07:02:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تیک تیک تیک گرفته !</title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقته بنده گردنم تیک گرفته ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین سادگی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقته این گردنم یک تکونای ریزی میخوره و بعد بعضی وقتا که می خوام یک کاری بکنم و تمرکز کنم ! (تا حالا تمرکز کردی ؟) این شدتش یکم زیاد میشه اولاش به روی خودم نمیاوردم فکر می کردم خودم فقط می فهمم ولی بعد دیدم بقیه هم فهمیدن ! آخه یک وقتا شدید که میشه انگار یکی کلمو بگیره بکشه بالا بعد به سمت راست و با یک حرکت زیبا به جناح چپ می شوته ! خلاصه اینقدر بهم گفتن که آخر دیروز رفتم دکتر و هر جور فکر کردم دیدم زشته به دکتر چی بگم خیلی ناجوره بگم تیک دارم اول جوونی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم تو نشستم و دکتر گفت خب بفرمایید گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر چند وقته یک شریانی تو یک مرکزیت خاصی در پشت سرم نزدیک بصالنخاع یک ضربانی نبض مانند میزنه که این گردنم کمی حرکت می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر گفت : تیک داری ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 06:56:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;STRONG&gt;۸/۸/۸۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;هشت را دوست می داریم و امروز را دوست می داریم و امیدواریم امروز حسن آغازی باشد برای موفقیتهای فردای من و شما .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 10:21:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود ! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با بچه ها نشسته بودیم تو حیاط درندشت مدرسه از اون دور در حیاط باز شد و یک خانم دیش دیریم ریم وارد حیاط شد و دبیا اینور و دبیا اونور شروع کرد به راه رفتن به سمت دفتر!  سعید گفت ایول چه بیب ی ! گفتم آره این کیه خواهر مادر بچه هاست گفت نمی دونم معلوم نیست یکی دیگه از بچه ها گفت اوه معلم زیسته !!! یکی گفت عجب شاسی داره ! یکی گفت چه عشوه و غمزه ای میاد همین جور حرفا داشت خطرناک تر و خطر ناک تر میشد که یهو من و امید و سعید طرف و شناختیم ! چشمتون روز بد نبینه خدا وکیلی این مامان سعید خیلی بیب ! بود ! حالا من و امید که فهمیده بودیم خندمونم گرفته بود نمی دونستیم چی کار کنیم بدبخت سعید مادر مرده ! هم که خود الاغش اول توجه همرو جلب کرده بود داشت آب می شد من و امیدم هی در مقابل حرفای بچه ها چشم و ابرو میومدیم که خفه شن مگه تمومش می کردن ! یعنی من که از استرس مردم تو همون چند ثانیه همش می ترسیدم یچیزی گفته شه که سعید دیگه مجبور شه عکس العمل نشون بده ولی خدا رو شکر سعید خودشو جمع و جور کرد ولی هنوز چند ثانیه از رفتن خانم بیب به دفتر نگذشته بود که بلندگو سعید و صدا کرد سعید که رفت من و امید همدیگرو بغل کردیم حالا بخند کی نخند ! بچه ها هم هاج و واج مونده بودن کی چی شده که یکی از بچه ها تیز بازی درآورد و گفت وااااای نکنه این مامان سعید بود دیگه خندمون عمومی شد تا یک ساعت می خندیدیم ولی تا یک هفته بعد هر کی از دور سعید و می دید راهشو کج می کرد از خجالت ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 11:00:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارتباط سوسیس و گاو ! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دبیرستان یک معلمی داشتیم که خیلی بد دهن بود و خیلی هم حاضر جواب البته به خاطر حاضر جوابیش من خودم بالشخصه خیلی باهاش حال میکردم یروز نمی دونم بحث چی بود که گفت شما الان به فکر خر پلیس بازی هستین دو روز دیگه تو این مملکت یک کاره ای که بشین باز یجور دیگه علافین اونوقت این ژاپنیا دستگاه درست کردن از این ور گاو میدی تو از اونور سوسیس میاد بیرون ! یکی از بچه پروهای کلاسم با این که میدونست چه جوابی در انتظارشه بامزه بازیش گرفت به قول یارو گفتنی نمک شد گفت آقا ببخشید دستگاهی نیست که از این ور سوسیس بدی تو از اون ور گاو بیاد بیرون!  بچه ها که خندیدن تموم شد با همون لحن حرف زدنش گفت چرا...چرا ... هست ولی اگه بگم خوشت نمیادا .... میخوای بگم؟!  اینم که نمک شده بود نمی تونست کم بیاره گفت بگو آقا ....!  گفت هان.... اون دستگاه ننته که بابات سوسیسو از اونور داده تو از این ور توی گاو اومدی بیرون !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا شاهده تا یک ماه میخندیدم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 12:46:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنان گًهربار ...! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دم در خونه وایسادیم سگ همسایه رو بغل کردم که یکی دیگه از این همسایه ها که اتفاقآ خیلی رو اعصابمه و کلا باحاش مشکل دارم داره رد میشه که یهو حس بانمک بودن بهش دست میده میگه :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آقا آرش بچته ؟ هههههههههه!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- گفتم آره ممد جون داداشته ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جماعت دم در منفجر می شن ممد هم نیشش بسته شد رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هر چی بیشتر به حرفی که زدم فکر می کنم میبینم منم بعضی وقتا سخنان پر معنا و گوهرباری از خودم در می کنما ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 12:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکه یا ......! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;- لطفآ جاهای خالی را با کلمات مناسب پر نمایید :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگی از جنگ و کشاکش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگی از حریق نفتکش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجری اخبار و گزارش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک آدم دروغگوی  &lt;FONT color=#ff0000&gt;..... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک برنامه واسه جوونی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزتون سبز و آسمونی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدر میکروفونو میدونی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشوه نیا آی بچه &lt;FONT color=#ff0000&gt;..... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارتباط مستقیم و زنده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین یک شهر و چندتا ده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجری جنگ خانواده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جیغ نزن اینقدر زنیکه &lt;FONT color=#ff0000&gt;...... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زیر چشم همدیگرو می پاییدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزای رییساشونو می مالیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باصداشون روحمونو ساییدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دروغاشون اعصابمونو &lt;FONT color=#ff0000&gt;..... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکورای جلف و پر از گل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلای گلایل و سنبل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاغ با ادای بلبل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینارو از کجا گیر آوردن یک مشتی &lt;FONT color=#ff0000&gt;..... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه برنامه ها پره غصه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصاحبه با آدمای چرک و نشسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنه خیلی کار درسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خجالت نمی کشه مرتیکه  &lt;FONT color=#ff0000&gt;.... ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتای قهوه ای  خنده های  لوس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجری های بی معنی و چاپلوس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنه همه دزدن بقیه جاسوس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لعنت به هر چی آدم &lt;FONT color=#ff0000&gt;..... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;پ.ن: اگه پر نکنید مجبورم هی راهنماییتون بکنم ! گفته باشیم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 08:37:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستمبو ! </title>
<link>http://arashbon.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفته بودم مغازه یکی از رفقا تو بازار یک چند ساعتی بودم پیششون که نیاز مبرم به رفع حاجت پیدا کردم خلاصه بچه ها آدرس توالت عمومی رو دادن و ما هم رفتیم پس از یک ساعت صف وایستادن و استشمام انواع بوهای متنوع ! بالاخره موفق شدیم بریم تو یکی از این توالتای تنگ و تاریک منم وسواسی گرگیجه گرفته بودم چیکار کنم ! آقایی که شما باشی شلوارو که دادیم پایین یهو یادم افتاد موبایلم دستمه دیدم خب جیبم که الان نمیشه دست بره توش این بود که موبایلو گذاشتم تو گودی شلوار (خشتک سابق) خلاصه با هر جون کندنی که بود کارمونو تموم کردیم اومدیم پاشیم یهو دیدم موبایله از این وسط بلند شد افتاد زارت وسط توالت و بعدشم تالاپ تو سوراخ ! بدبختی دستم کثیف بود نمیشد بزنم تو سرم ! آقا حالا هی فکر کن هی استخاره کن گفتم اگه برم بیرون بخوام کمک بیارم که با این صفی که دمه دره الان یکی میاد تو بعدم رو موبایله یک کاری میکنه که دیگه نمیشه عمرن پیداش کرد حالا تو سیم کارته هم کلی شماره حیاتی چه کاری چه غیره ! گفتم ای خدا آخه این چه امتحانیه ؟! حالا از بیرونم هی یارو غر میزنه بیا بیرون دیگه ! داداش جنسش مثل که خوب بوده ها ! آقا قیچی بدم خدمتتون ! داداش میخوای من به جات زور بزنم ! دیدم نمی شه کاری کرد آستینو زدم بالا و یکم پنجه هامو ورز دادم و نشستم و ...... بعله دیگه دسته تا آرنج البته به زور رفت پایین ! حالا مگه ته داشت این سوراخه ! شانسه ما اون سر غار علیصدر وصل میشد به این سوراخ توالته ! تو همین گیر و دار بود که تصمیم گرفتم دستمو بیارم بیرون از یک جهت دیگه ببرم تو که دیدم زرشک ! دسته از آرنج گیر کرده مگه میاد بیرون ! ای بابا ! هر چی ما زور می زدیم دسته بد تر گیر میکرد ! دیگه گریه ام گرفته بود نامرد سوراخه مثل مثلث برمودا داشت منو میخورد ! تازه نکه اون تو رو همزده بودم هی بوهای جدید میومد ! دیگه دیدم هیچ راهی ندارم داد زدم آقــــــــــــــــــــــا ! بیـــــــا تو ! یارو یواش لای درو باز کرد بنده خدا فکر کن ببینی یکی با شلوار و لباس نیشسته رو توالت دستشم تا آرنج اون تو ! گفت حاجی چی کار داری میکنی ؟ گفتم بابا گوشیم افتاد این تو اومدم درش بیارم خودمو گرفت ! آقا کل توالت عمومی یادشون رفته بود واسه چی اومدن دستشویی وایساده بودن دم توالت میخندیدن ! گفتم بابا ببندین دهنتونو برین این یارو سرایداررو بیارین منو بیاره بیرون ! آقا بالاخره هر کی یک پیشنهادی داد و اینا تا یکی گفت سیفونو بزنین همین جور که آب میره تو زور بزن دستت بیاد بیرون ! خلاصه این پیشنهاد چاره ساز شد و سیفونو زدن دو نفرم از پشت مارو میکشیدن تا دست ما رو در آوردن ! بعد از سی چهل بار دست شستن به یارو سرایداره گفتم ۵۰ تومن بهت میدم فقط اون گوشی منو بیار بیرون یارو رفت یک کیسه گنده  آورد کشید رو دستش و کرد اون تو بدبخت با چه مصیبتی گوشی رو در آورد البته گوشی که سوخته بود ولی خب سیم کارت و شماره های گرانبهاش موند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو راه داشتم بر می گشتم مغازه رفیقم دیدم همه تو بازار دارن راجب این حرف میزنن که یک یارو رفته تو توالت دستش گیر کرده تو سوراخ و هرهر میخندن ! نامردا ! خنده نداره که ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 09:22:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashbon&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>arashbon</dc:creator>
<guid>http://arashbon.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
