نوه دار می شـــــــــــــــــــــــــــویم ! ![]()
- زن میشا و ایضآ مامان بچه ها به همراه پسر بزرگ خانواده !
- مامان بچه ها و همه بچه ها !
پ.ن: عکس بابای بچه ها گوشه بلاگ هست سئوال نفرمایید !
کوچیک بودم حدود هفت یا هشت سالم بود یکی از اقوام که زوج جوانی بودند و اتفاقآ تازه هم مزدوج شده بودند از شهرستان اومده بودن خونمون و طبیعتآ شب هم مهمان ما بودند من و داداشم تو اتاقمون خوابیده بودیم مامان و بابام هم که تو اتاقشون واسه این حبیبان خدا هم تو سالن جا انداخته بودیم که بخوابند . نصفه شب شد من " که واقعآ به ندرت پیش میاد از خواب بیدار شم " به دلیل فشار ناشی از قضای حاجت از خواب پریدم و پا شدم که برم دستشویی توهمون حالت خواب و بیدار بودم و به در و دیوار می خوردم تا رسیدم دم دستشویی و اومدم که درو باز کنم یهو چشمم افتاد به سالن و مهمونای عزیز که خواب بودن
یک نیگاهی کردم و از اونجا که قسمت اعظم مغرزم هنوز خواب بود واکنشی در مورد صحنه ای که دیده بودم نشون ندادم
و رفتم تو توالت و درو بستم ! اما همین که درو بستم تازه مخم فهمید که چه پیغامی از طرف قسمت بینایی دریافت کرده
! این بود که صحنه مشاهده شده رو تو ذهنم مرور کردم : چرا یک دشک خالی بود ؟
چرا زیر پتوی اون یکی دشک اینقدر قلمبه بود ؟ چرا اینا بیدار بودند؟ چرا آقاهه فوت میکرد ؟
خلاصه با همین افکار کارمو کردم و یواش در دستشویی رو باز کردمو دیدم خبری نیست
اومدم بیرونو یک نیگاهی کردم دیدم هر کی تو جای خودش خوابه و انگار نه انگار که اینا الان بیدار بودن! رفتم تو جامو خوابیدم . صبح نیشسته بودیم سر میز صبحانه که بابام گفت خب دیشب راحت خوابیدین ؟ یهو من سرمو بلند کردم ومنتظر بودم ببینم چی میگن ؟ اونا هم با لبخند گفتند بله ممنون خیلی راحت بودیم و... منم یک نیگاه اینور و اونور کردم گفتم ولی من دیشب راحت نخوابیدم ؟ یهو مامان و بابام گفتن آخی چرا ؟ گفتم آخه دلم درد می کرد هی رفتم دستشویی ! زوج جوان یک نیگاهی بهم کردند و لبخندی زدن و مامانم گفت حالا خوب شدی ؟ منم در حالی که فقط چشم و هواسم به اون دو تا بود گفتم آره ! عجیب رفته بود تو مخم که یجوری از کار دیشبشون سر در بیارم و جالبیش این بود که احساس می کردم داشتن یک کار بدی هم انجام میدادند این بود که بازم بی خیال نشدم و منتظر بودم تا بالاخره تو یک موقعیتی بهشون اولا بفهمونم که من دیدم ! دومآ برام عکس العملشون جالب بود . یکمی گذشت و نیشسته بودیم جلو تلویزیون و ما هم داشتیم مثلا از سر و کوله عمو !!! بالا میرفتیم و کشتی می گرفتیم که مارو بلند کرد و یوری به طوری که مراعات میکرد چیزیمونم نشه گذاشت زمین و گفت هان خیال کردی من کلی کشتی گیرما ! دیدم موقعیت خوبیه باز یک سنگی بندازم گفتم قبول نیست من با کسی کشتی نمی گیرم که ولی تو با زن عمو تمرین می کنی
! در حالی که چشاش کمی گرد شد یک نیم نگاهی انداخت به دور و بر ببینه کسی شنید من چی گفتم یا نه ! بعد که دید کسی دور و برمون نیست گفت نخیر زن عموت که کشتی بلد نیست منم تمرین نمی کنم گفتم اوهوکی خودم دیدم دیشب داشتی باهاش کشتی می گرفتی
! این بار چشاش هشت برابر دفعه قبل گرد شد و اینور و اونور نیگاه کردنشم اصلا یواشکی نبود به طوری که سریع سرشو چرخوند اینور و بعد اونور و دید زرشک بابام وایساده داره مارو نیگاه می کنه
! خیلی قیافه ها دیدنی بود بابام خودشو زد به اون راه که مثلا هواسش به حرفای ما نیست
عمو هم مثلا انگار که من اصلا حرف نزدم به کشتی گرفتنش ادامه داد فقط ایندفه نامرد خیلی بد کوبیدم زمین به طوری که اصلا مراعات نکرد طوریم نشه
!
سر ظهر شد و جلو تلویزیون داشتم در حال کارتن دیدن چرت هم میزدم مامانم تو آشپزخونه بود و مهمانان گرامی هم رو مبل نیشسته بودن که یهو توجهم جلب شد و دیدم مهمونا دارن دوتایی در گوش هم پچ پچ می کنن هی گوش دادم و وسط حرفای عمو ...کشتی ... دیشب ... زن عمو ... و وسط حرفای زن عمو : ههههههههه ...... خاک بر سرم ...... ! و اینارو شنیدم و فهمیدم که عمو جان چی داشت تعریف میکرد و از حرف زن عمو جان هم فهمیدم که حدسیاتم درست بوده ! از جام پاشدم رفتم تو اتاق که مثلا تو جام بخوابم که دیدم بابامو و مامانم هم در حال پچ پچ کردنن و با دیدن من دو تایی میخندن ! پرسیدم چیه ؟ مامانم گفت هیچی فضول خان ! اینجا بود که از هوش سرشارم فهمیدم که اون موقعی بابام هم فهمیده من چی گفتم به عمو جان ضمنآ الان هم داشته تعریف میکرده ! نمی دونم چه کرمی بود که از این اتفاقی که افتاده بود احساس خوبی داشتم
. احساس میکردم کار مهمی انجام دادم که همرو به پچ پچ انداخته ! از این قضیه گذشت تو این سالها من این عمو جان اتفاقآ خیلی با هم خودمونی و راحت هستیم و خیلی هم با هم خوبیم ولی نه من دیگه یاد اون شب افتاده بودم نه اون و هیچ حرفی هم زده نشده بود تا همین چند روز پیش که مجددا این دو عزیز مهمان ما بودن شب اومدیم جا بندازیم براشون که یهو یادم افتاد زن عمو که رفت دستشویی رفتم بقل عمو جان بهش گفتم من امشب یکم دلم درد می کنه ممکنه هی برم دستشویی گفتم بهت قبلش اطلاع بدم ! عمو جان یکم فکر کرد و یکدفعه یادش افتاد و تازه دوزاریش افتاد که چی میگم جای شما خالی یک ساعت دو تایی خندیدم
آخرش گفت دهنت سرویس بچه چه آبرویی ازمون بردی دلم میخواست اونجا که با هم کشتی می گرفتیم خفت کنم لال شی
! خانمش از دستشویی اومده بود هی می گفت به چی می خندین ؟ ما هم می گفتیم هیچی بابا ....! آخر شب باز دیدم صدای پچ پچ میاد عمو جان داشت تعریف میکرد من چی گفتم بهش ! عمو جان زن ذلیل
!
پ.ن.۱ : لطیفه مرتبط : یک زوج جوان که یک بچه هم داشتن به اسم حمید که اتفاقآ خیلی شیطونم بوده و از در و دیوار بالا میرفته میخواستن شب بچه رو بخوابونن و یک حالی از هم جویا بشن ! از اونجا که این بچه تخس بو میبره که خبریه لج میکنه و اینا هر کاری میکردن بچه نمی کپیده ! خلاصه کلی نه نه بچه رو پاش اینور و اونور میکنه و به شوهرش میگه خب خوابید ! شوهرش میگه این بچه خیلی تخسه بزار امتحانش کنم ببینم خوابه ! رو می کنه به زنش میگه خانم فردا میخوام حمیدو ببرم باغ وحش حیوونارو ببینه یهو حمیده پا میشه میگه نمی خوام نمی خوام نمی خوام !!!!! نه نه باباهه با چشای وق زده میگن ااااااااا نخوابیدی هنوز خب عیب نداره بخواب بخواب نمی برتت باغ وحش ! یکم میگذره زنه میگه پاشو دیگه خوابش برد ! مرده میگه بزار امتحان کنم ! میگه خانم فردا حمیدو ببریم پارک ! باز حمید یهو پا میشه عر عر کنان میگه نمی خوام نمی خوام ! این مادر مرده ها هم میگن اا خب بخواب بخواب عیب نداره ! باز یکم می گذره زنه میگه پاشو بابا دیگه کپیده ! مرده میگه خانم میای فردا حمیدو ببریم شهر بازی ! باز حمید می پره عرعر کنان میگه نمی خوام نمی خوام !!!!! این بار باباهه قاطی میکنه میگه ای درد ای مرض ای کوفت بچه چه مرگته بکپ دیگه پارک نمی خوام باغ وحش نمی خوام پس چی می خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوای ؟؟؟؟؟؟ حمید عرعر کنان میگه : می خوام ببینم !
پ.ن.۲ : این حمید با این حمید ربطی نداره ! گفته باشیم .
پ.ن.۳: این مهمونای ما عمو و زن عموی واقعی نبودنا ! ما بهشون میگیم عمو و زن عمو ! گفته باشیم .
پ.ن.۴: چند وقتی است بدلیل مشغله کاری کمتر می نویسیم حالا چه پست چه نظر ! ولی شما خیالتان راحت مشغله کاری مانع خواندن وبلاگ شما دوست عزیز نمی شود .
پ.ن.۵: Happy valentine day در عکس منتخب روز
.
توجه توجه
دوست داران آست بشتابید!![]()
در اقدامی استثنایی می توانید عکس آست را در سی سال آینده در
مشاهده بفرمایید.
(البته چون قول دادم فقط عکس پیر شدنش باشه دیگه عکس الانش نیست!)![]()
خب میبینم که الان نیشستین منم بیام تعریف کنم ! خب دیگه چیو تعریف کنم نرسی جون و خواهرای عزیز شرح وقایع مهمونی رو که دادن بهار خانم هم که تا شب جمعه اشو اومده داره میرسه ! من که میدونم شما ها نیشستین ببینین من الان ادب شدم یا نه منتظرین دوباره منو تنبیه کنین ؟ زهی خیال باطل جوجو به فلانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبیـــــــــــــــــــــــــــــب... !
فقط من به نوبه خودم یکبار دیگه از تمامی دوستان عزیزم تشکر می کنم به خاطر حضورشون ومهربانیهای بی اندازشون و همچنین هدایای ارزشمندی که زحمت کشیدن و ما اصلا انتظارش رو نداشتیم وکلی غافل گیر شدیم و بسیار خوشحالمان نمودید .چند تا نکته هم از مهمونی بگم که لال از دنیا نرم از مودی عزیزم خیلی تشکر بیشتر می کنم که خیلی زحمت کشید مخصوصآ اون کیک خوشمزه اش که دیگه محشر بود (البته من اینقدر کیک خورده بودم این مودی هم ول نمی کرد هی می گفت آرش کیک بخور منم آخر سر یک تیکشو گذاشتم یواشکی تو جیبم نفهمه ! بعد با نرسی رفتیم پارک دادیم مرغابی ها خوردن مادر مرده ها تا کیکرو میخوردن میرفتن زیر آب !) تازه وسط کیکشم یک سوراخ گنده بود من هی میگفتم مودی اینو با چی سوراخ کردی اینا میخندیدن ! ما که نفهمیدیم ! این کادوی خانم مارپل که به عنوان بهترین هدیه منسوب شد ! جدا منو یاد مادر آقا کمال! انداخت ! دستشون درد نکنه. این نرسی ورداشته قایمش کرده میگه از راه به درت میکنه بهش بگین کادمو بهم بده
! این بهارم که فکر کرده کسی نفهمیده ! میخواست تو عکسا نباشه هی چلپ چلپ از بقیه عکس می گرفت بعد که احساس کرد دیگه الان کسی نمی خواد عکس بگیره و خیالش راحت شد اومد نیشست ! تا نیشست این سمیه خانم دوست مونا خانم ! دوربین و برداشت چلپ چلپ از بهار و بقیه عکس گرفت ! آی من دلم خنک شد ! رودربایستی هم داشت
! امید هم به عنوان بهترین مهمون معرفی شد چون انگار روزه بود ! من میمیرم واسه مهمونای با خدا و اهل نماز روزه! مانی یاد بگیر ! اون روزم که رفته بودیم با مودی واسه کافی شاپ آقاهه گفت اگه تولده بگین ما یک سرویس خاصی ارایه میدیم گفتم نه تولد نیست همین جوری بعدش که رفتم پیشش گفت خب تولدتون هم مبارک گفتم به خدا تولد نبود گفت آخه نه که واسه تولد کیک و کادو می آرن از اون لحاظ! حالا شما بگید من چجوری اثبات میکردم تولدم نیست ! ای بابا!
دیگه اینکه هستی مهربان که ما رو شرمنده کرد مثل همیشه و از عموعلی ، حمید رضای عزیز و سیرترشی متاهل بسیار مهربان مچنین بهار خانم خیلی ممنونم که از راه دور زحمت کشیدن تشریف آوردن و خیلی از دیدارشون لذت بردیم و خوشحال شدیم آست عزیز رفیق شفیق و همکار عزیز که زحمت کشیدن و کلی ما از احادیث و سخنانشون فیض بردیم البته بخشی از سخنان ایشون توسط منا خانم تو شیشه آب معدنی جمع آوری شده ! منا خانم و دوست گرامیشونم خیلی لطف کردند و ما رو با حضورشون خوشحال کردند دستشون درد نکنه البته یک عکس هم هست که این دو عزیز پشت به پشت هم همچون دو عدد مانکن زبر دست سر میز ایستادند که من شدیدآ دنبال این عکسه هستم ! برای کانال فشن تی وی ! تا چششون در آد فکر نکنن ما اینجا مانکن ندیده ایم !
مهمانانی که به هر دلیل هم تشریف نیاوردند از جمله مهسا خانم نوگل خانم سر کار خانم یاسمن خانم و پادلمه عزیز که جدا نبودنش احساس شد البته به دلیل صدای رسا و طنین اندازشون بود که محروم شدیم از شنیدنش! به هر حال جای همگیتان خالی بود .
برداشت اول :
در مهمانی
دوست جوجو : من کلا کرفس و کلم دوست ندارم ![]()
جوجو : رو به جمع مهمانان : آره علی کلا چیزایی رو که با ک شروع بشه نمی خوره
!!!!!
مامان جوجو : از زیر میز یک فروند لقد حواله پای جوجو می کند و لبخند میزند
!
جوجو : ![]()
برداشت دوم :
در بقالی
خانمی در حال خرید کردن است و جوجو منتظر است خریدش تمام شود.
خانم به آرامی به آقای بقالی یک چیزی می گوید !
آقای بقالی رو به شاگردش در حالی که داد میزند !:حسسسسسسسسسسسسن یک بسته نوار بهداشتی از اون بالا بیار !!!
خانمه :![]()
جوجو : حسن آقا منچم دارین ؟
(داستان تخم چمن رو برای حسن آقا تعریف کرده بودم!!!)
حسن آقا : ![]()
![]()
خانومه : ![]()
برداشت سوم :
جوجو تلفن رو جواب میده و پیرزنی با مامان جوجو کار داره بعد از قطع کردن تلفن جوجو به مامان جوجو : کی بود ؟
مامان جوجو : خانم اَم گیزی ! (به ترکی اَم گیزی میشه دختر عمو )
جوجو : ![]()
![]()
فردای آنروز تلفن زنگ میزنه جوجو جواب میده و همون خانوم با مامان جوجو کار داره !
مامان جوجو در حالی که داره تلفنو از جوجو می گیره : کیه ؟؟؟
جوجو : همون خانوم گوزوه !!!!! ![]()
مامان جوجو : ![]()
پ.ن : مراسم تحلیف باراک اوباما به روایت تصویر در عکس منتخب روز .
یادش به خیر با ب مثل بسم الله شروع شد چه راحت و صادقانه گفتم که چه شد که آمدم و چرا آمده ام . آنروز اگر می دانستم آمدنم به کجا ها می رسد شاید می نوشتم که افسوس که دیر آمده ام ! نه هدفی داشتم برای نوشتن و نه مطلبی حتی نمی دانستم صادقانه نوشتنم را می پستدید یا کپی کردن مطالب جالب را ولی من راحت می نوشتم و تعریف می کردم مثل دیوانه ای که جلوی آیینه بنشیند و با خودش حرف بزند و هی حرفهایش را تدوین کند که غلط نباشد هر چند بعد از پیرایش هم پر غلط بود اما کسی جز خودم شنونده و خواننده آن نبود البته نرسی از آن روزها هم یار غار و همدم و همنشین ما بود هرز گاهی سری به ما هم میزد و نظری هم برایمان می نوشت گرچه نظراتش را حتی قبل از نوشتن به ما گفته بود . خلاصه بیشتر خواننده بلاگهای شما بودم تا نویسنده بلاگ خودم مخصوصآ بلاگ این آست عزیز را هی میخوندیم و هار هار میخندیدیم جالبیش این بود که نمی دانست ما کامپیوتری های فضول که تازه هم کارش شده ایم سه سوت از رو هیستوری کامپیوترش آمار صفحه هایی را که می خواند در آوردیم راستش دو سه روز اول کار فقط وبلاگش را پیدا کرده بودم و می خواندم و حتی نمی دانستم که خودش نویسنده اش هست فکر می کردم او هم یکی از مشتری های این بلاگ محشر است تا این که یک روز که دنبال یک مدرکی تو کامپیوتر می گشتم چشم خورد به چند تا مطلب که تو ورد نوشته شده بود و وقتی داشتم میخوندمش تازه فهمیدم ای بابا اینها که به قول معروف چرک نویسهای همان پست های محشر آست است ! یک روز داشتم بلاگشو میخوندم اومد کارم داشت یهو چشش افتاد رو مونیتو !
گفت به آقا داری بلاگ مارو میخونی ؟ منم گفتم با اجازه ! حالا بماند که اونموقع چقدر به فضولی ما فحش داده !!! خلاصه هرزگاهی می نوشتم واسه خودم البته ولی صبح تا شب میخوندم ! یادش به خیر اولین پستی که کلی ازم تعریف شد و برای اولین بار نظرا بیشتر از ده تا شد خدمت بود بعدش آست اومد دم اتاق بهم بیلاخ داد!!! (منظورش پیروزی بود) و گفت آقا پست جدیدت خیلی خوب بود و منم مثل خری که بهش تیتاپ دادن ذوق کردم ... کم کم دستم اومد که چجوری بنویسم که هم خودم بهتر و راحت تر بنویسم هم بیشتر مورد پسند واقع بشه ! کلا من هیچ استعداد مادر زادی نداشته باشم استعدادم در مسخره بازی بالقوه است این بود که اینجا هم تو همین یک قلم کارمون گرفت ! فکر بکر! اولین پستی بود که نظراتش بیشتر از بیستا شد ! یک حسن بزرگ دیگه هم داشت این پست اونم ورود افرادی مثل هستی عزیز و مهربان و قبول بنده حقیر به عنوان یک دوست مجازی جدید بود خاطره دوست داشتنی که جدآ نظراتش خیلی بهم انرژی میداد که خیلی حیف شد که دیگه تو جمعمون نیست انشاله هر جا هست موفق و پیروز باشه همچنین برای تاتوره خانم هنرمند که اگه اشتباه نکنم ایشون هم از این پست بود که افتخار میدادند و به ما سر می زدند حتی آقا مهرداد (معلول قطع نخاع) و سرباز معلم دوست داشتنی و عزیز هم دیگر برایم نظر می گذاشتند . جدآ وصف ناپذیره احساسی که وقتی یکی برات کامنت گذاشته که : دوباره مطلبتو خوندم....به مدت 2 ساعت خندیدم.....کلی حال کردم وبلاگتو کشف کردم....! بهت دست میده بیان کنی وای که چقدر به شوخیهای بعضی ها میخندیدم مخصوصآ وقتی سعی می کردم چهرشونو و حرکاتشونو وقتی که دارند پستو میخونند یا وقتی دارن نظر میزارن تجشم کنم مثلا نوشته بودین : شما یک گوزوی خیانتکار میباشید
! یا :
شد جریان اون بچه ِ که به مامانش گفت : مامان جون بچه ها تو کودکستان اونقده حرفای بد بد میزنن.
مامانه گفت : الهی قوبون پسر گلم برم من. یه وقت تو ازشون یاد نگیری پسلم !!
پسره گفت : من به ...... ننم میخندم که به .....شرهایی که این بچه ......ی ها میگن گوش بدم.
حالا برادر. بالاخره اون سیبیل ها باید بره بالا که زنه شبا اون ک و ن سگِ رو ببینه .
ادامه بده.
هواخواه تو ام جانا و میدانم که میدانی !
اگه گفتین این نظرو کی گذاشته بود ؟ خدایی همیشه نظراش از پستهام خنده دار تره ! و بالاخره بد دهن! اولین پستی که بیش تر از ۴۰ تا نظر داشت ! جدآ از یادآوری این چیزا احساس خوبی بهم دست میده کلیم چیز یاد گرفتم از اینجا ! یکیش که واسم خیلی جالب بود این بود که اینجا چون همه راحت می نویسن و در واقع محدودیتی ندارند معمولا" چقدر نوشته ها شبیه خودشونه حتی شبیه تر از چهره هاشون به خودشون ! منظورم اینه که وقتی اینجا رو میخونی و نوشته های یک بلاگو خیلی خوب میتونی پی به احساس و رفتار نویسنده اش ببری چیزی که حتی امروزه با دیدن یک انسان پی بردن بهش کار سختیه ! وقتی مودی مهربان رو برای اولین بار دیدم کاملآ احساس می کردم که خیلی وقته که می شناسمش و اخلاقیاتش و مهربانی هاش برام آشناست چقدر این مودی از دست من حرص خورد آخرم نتونست منو آدم کنه !
یاد پست سوتی ترشی ! هم به خیر هنوز راز اسمش بر همگان پوشیده است !
دیگه از مرداد رو غلتک افتاده بودم همه میومدند و میخوندند و نظر می ذاشتند چقدر احساس های خوبیو تجربه کردم وقتی نظرای اون پست نامی پشم ! رو میخوندم ! خاطره عزیز :
وای خدا نکشه تو رو انقد رکه باحال مینویسییییییییی. اگه دختر بودی حتما به خاطر اینهمه با نمکی بوست می کردم
بیچاره اون غریق نجاته
اونهم مردها یاینجا که اصلا پشم و پیلی ندارن، اصولا ریش هم به زور در میارن و به قول پیرمردهای قدیمی خوشون اصلا بیضه ندارند(البته اونها کلمه خیلی بی تربیتیشو می گن)
بچه بدبختو بگو.
خودمونیم بعضی وقتها خودمم حاضر جوابیای قشنگی میکنما مهسا گفته بود :
من هر وقت میام اینجا
رنگم سرخ و بنفش و سیاه میشه.........
فکر می کنی علتش چی باشه؟؟
منم گفتم : از هیجان عزیزم ... مثل که پشم دوست داری ؟!![]()
نظرای پیتزا آخر جالب و خنده داربود و جدا حس خوبی بهم داد مثل :
اي خدا خفه ات نكنه! تمام مطالب صفحه اولت رو بجز اون كه مربوط به نيروي انتظامي بود رو بلند بلند خوندم و كلي با پسرم خنديديم.
روا ديدم يه كامنت بذارم و به قلم ات تبريك بگم.
اون معلم فيزيك ات محشر بود.آخه منم دقيقا همين طور دانش آموزام رو صدا ميزنم! تازه من ميگم مثلا قرينه ي خانم فلاني تو رديف كناري بياد تمرين حل كنه!!!
راستی یاد نفس هم افتادیم که عروس شد ! کاش همه دختران بلاگ نویس اینگونه از جمعمان خارج شوند (زهی خیال باطل!) آرزوی سعادت داریم برای نفس عزیز .
بسه دیگه زیادی یاد گذشته کردیم به هر حال امروز تولد بلاگمان است تولد هر کی هر جا هر چی !
خیلی خوشحالم که درستش کردم خوشحال ترم از یادآوری چیزهایی که نوشتم و نا توانم در بیان احساسم در مورد بدست آوردن دوستان عزیز و مهربانی که اجازه بدهید نام نبرم همه خودشان می دانند که چگونه دوستشان دارم و صمیمانه مشتاق دیدار تک تکشون هستم . اینجا یک نکته ای هم هست که شاید بهش توجه نمی کنیم ولی من در مورد وبلاگ خودم اینو به جرات میگم خیلی از عزیزانی هستند که میان و اینجارو میخونند و تا به حال نه نظری برایم گذاشته اند و نه رد پایی هر چند وقت یکبار آف لاینی و یا یک کامنت خصوصی بی نام ونشان و آدرس هست که راجب دیر آپ شدن می پرسند و... نمیدونم چرا دوست ندارند نامی ازشون اینجا باشه اما هر دلیلی که باشه محترمه به هر حال لطفشون مستدام !
در آخر هم تشکر می کنم از همراهی و مهربانی همه دوستان عزیزم که همیشه نسبت به من لطف داشتند. ![]()


