تبليغاتX
هرکی هرجا هرچی

بعدن نوشت :  

دوستان عزیزی که سئوال نموده بودید با تشکر از مهربانیتان ظاهرآ عمل ایشان تا به حال موفقیت آمیز بوده اگرچه در icu می باشند اما الحمدلله به هوش آمده اند .

انشاله به لطف خدا زودتر بهتر هم بشود .

 


 

شخص مورد اشاره در پست قبل امروز صبح ساعت ۶ وارد اتاق عمل گردیده و هم اکنون که ساعت ۵ بعد از ظهر است هنوز عمل تمام نشده است .

یکبار دیگر از تمامی دوستان عزیز جهت بازگشت سلامتی ایشان التماس دعا دارم.

 

با تشکر از مهربانیتان .

 

شب یلدای همگی مبارک

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک 

ما یک چند تا دوست خانوادگی داریم که دوره ای هر چند وقت یکبار خونه یکی دور هم جمع میشیم و به اصطلاح مهمون بازی می کنیم از دیر باز که این دوره برقراره بابا ها و مامانا و بچه ها کلا یک سری امور معمول و وقتی دور هم هستیم انجام میدیم و خوشی می گذرد یکی از مامانا از چند سال پیش متوجه شد که تو سرش طومور(تومور!) مغزی داره کلی اون موقع همه ناراحت شدن و فکر کردیم که بنده خدا امروز و فرداست که دار فانی رو وداع بگه و ... از قضای روزگار این خانم با روحیه خوبی که داشت و ... تا همین یک هفته پیش به خوبی و خوشی زندگیشو می کرد و کلا ما از یاد برده بودیم که این بنده خدا به این بیماری دچاره . تا این که چند هفته پیش یکی از بابا ها هم که سر درد های بدی داشت پس از پیگیری متوجه میشه که ای بابا این بنده خدا هم تومور مغزی داره و باید عمل بشه و البته دکترا گفتند که تومور خوش خیمه اما عملش سی درصد خطرناکه ! خلاصه باز همه کلی ناراحت و نگران شدند و هی همه اقوام و فامیل میان بهش سر میزنن و اظهار ناراحتی و همدردی می کنن و جهت روحیه دادن هم همه میگفتند بابا انشاله که خیره مگه همین نغمه خانم نیست ! چند ساله  مریضه الحمدلله به خوبی و خوشی داره زندگیشو می کنه و... ! تا این که گویی خود خدا هم که انگار یادش رفته بود نغمه خانم مریضه و اون موقع قرار بوده به رحمت خودش ببرتش ! یهو یادش میاد و این بود که بنده خدا نغمه خانم هفته پیش شب می خوابه و صبح دیگه پا نمیشه و کلی همه اقوام و دوستان و داغ دار می کنه ! حالا نکته مهم این بود که این بابای رفیق ما از اونجاییکه به زور  همین مثالهایی که از نغمه خانم واسش آورده بودن کلیه روحیه اش خوب شده بود و مسلما" اگه الان میفهمید که نغمه خانم دعوت حق رو لبیک گفته کلی روحیشو می باخت از این رو قرار شد که کسی بهش چیزی در این باره نگه .نکته بعدی که علی رقم غم انگیز بودن ماجرا همین نوع طنز رو هم تو خودش داشت این بود که پسر همین بابا که رفیق شفیق ماست واسه اینکه باباش از این ماجرا چیزی نفهمه اومد خونه ما و اونجا ما بهش یک پیرهن مشکی دادیم پوشید و به اتفاق رفتیم مسجد و مجلس ختم نغمه خانم . اتفاقآ حاج آقایی که تو مجلس داشت سخنرانی می کرد به سبب مجاورت این مراسم با عید قربان بحث رو از حضرت ابراهیم و امتحان الهی شروع کرد و ادامه میداد ما هم تو یک گوشه ای از مسجد نیشسته بودیم و اتفاقآ اصلا تو دید حاجی نبودیم . اما از اونجایی که حاجی علاقه داشت چهره تمام مستمعین رو ببینه همین جور سرش چرخید و چرخید تا چشاش اومد رو دوست ما ! که این مسئله همزمان شد با این قسمت از سخنرانی :

انسانها در طول عمر خودشون مدام در حال امتحانند مثلا شما خانواده ای را فرض کنید که الان پدر اون خانواده بیمار است . خب در اون خانواده همه افراد از جمله خود اون پدر در حال آزمایشند ! مثلا پسر اون خانواده باید همون احترامی که در زمان سلامت پدر براش قائل بوده الان هم بزاره  و این نیست که وقتی اون پدر مریض شد ما فکر کنیم که فقط اوست که در حال آزمایشه .. نه!!!

و این نه رو که گفت چشاشو از رو رفیقمون برداشت و بحثش هم عوض شد ! رفیقم آروم برگشت رو به من نیگاه کرد منم اونو نیگاه کردم گفتم تو رو میگه ها ! بعدم دوتایی در حالی که جدآ هنگ بودیم برگشتیم به بقیه سخنرانی گوش دادیم .

 

پ.ن.۱: اونایی که با خدا رفیقید ! لطفآ از طرف ما و خودتون برای بازگشت سلامتی ایشون دعا بفرمایید.

پ.ن.۲: تا حالا شده سعی کنین چیزی که میخورین شبیه خودتون باشه !!! عکس منتخب روز رو یک نیگاه بندازین !!!

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

با رفیقم رفتیم پیتزا بخوریم پیتزا فروشی دو طبقه بود و ما چون پایین جا نبود رفتیم بالا به جز منو دوستم یک خانم و آقا با بچه پنج شیش سالشون نیشسته بودن ! غذای اونا تموم شد و ما هنوز منتظر بودیم تا غذامون آماده شه ! کاپشن بچه رو تنش کردن و از پله ها رفتن پایین که رفیقم بهم اشاره کرد گفت نیگاه نصف بیشتر پیتزاشون همینجوری مونده ! گفتم آره ! به شوخی گفتم برو بیارش بخوریم تا غذا حاضر شه ! رفیقم یک نیگاه کرد گفت راست میگیا اینجا که کسی نیست دوربین اینا هم که نداره برم بیارمش ؟ گفتم بابا بشین من یک چیزی گفتم ! گفت نه خب خدایی کسی نیست که ضایع باشه برم ؟ دیدم خب راست میگه اینجا که کسی نیست بزار بره بیاره ! گفتم بپر ! اونم سه سوت پرید نصف پیتزارو از تو جعبش ورداشت آورد گفتم چرا با جعبش نمیاری گفت احمق اونجوری گارسونه غذامونو بیاره می بینه جعبه سرمیزه گفتم خیلی خب بابا ! از هولمون دو تایی هر کدوم یک ربع پیتزاهرو کردیم تو دهنمون و در حالی که دهنمون داشت منفجر می شد و به سختی داشتیم نفس می کشیدیم  یهو چشم افتاد دیدم آقاهه که با خانمش و بچش رفته بودند پایین با یک عدد جعبه و مشما داره میاد بالا !

حالا نمی تونستم حرفم بزنم !شما حساب کنید یارو که بیچاره رفته پایین غذارو حساب کنه و بعد جعبه بگیره که بقیه غذا رو بیاد برداره با چه صحنه ای روبرو شده ! دو تا آدم که بس که غذا تو حلق و دهنشونه نمی تونن نفس بکشن تازه این دو تا انسان احمق از دیدن چهره این آقاهه مثل سگ خودشونو خراب کردن ! خداییش نمی دونستم چه عکس العملی باید نشون بدم یارو یک نیگاه به جعبه خالی پیتزای رو میزشون انداخت یک نیگاه به دهن ما دو تا و خب مسلمآ غیب شدن پیتزاش تنها در یک حالت ممکن بود ! بنده که رسمآ از خجالت داشتم آب میشدم دمش گرم یارو با جعبه و مشماش همونجوری که اومده بود بالا برگشت رفت .احتمالا کلی دلش برامون سوخته!

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 0 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز اومدم نیشستم گفتم بزار یک مطلبی بنویسیم  هم دل ملت شاد بشه هم خودمون از نظرات و الطاف دوستان مشعوف بشیم بلکه هم کمی از غم روزگاران بکاهیم و لبان مبارک را متبسم نماییم . هی نیگاه کردم به مطالب قبلی و هی تفکر از خودم در کردم دیدم هر بار ما اومدیم از گند کاریامون تعریف کردیم و آبروی نداشتمونو بر طبق اخلاص نهادیم ملت از خودشون هی هرهر و کرکر در نمودند و بسی نظر در نمودند و کلی مشعوف گشتند . حالا من نمی دونم آخه این کار و کدوم آدم عاقلی می کنه  که بیاد گند کاریا  سوتی های زندگی کم خیر و برکتشو بگه ملتم هی بخندن و مسخرش کنند؟ البته از اونجایی که ما در عدم دارایی عقلش مطمئن و در آدم نبودنش مشکوکیم و لذت دیدن و شنیدن لبخند جماعت بسی ما را کیفور می کند همچنان بر طی طریق اسبق استواریم . فلذا هی تفکر کردیم ببینیم دیگه چه گندی زدیم که  معترف بشیم که یادمان افتاد روز اولی که ما سیگار کشیدیم و تبدیل شدیم به یک انسان سیگاری بدبخت فلکزده! گفتیم شاید  حداقل با گفتن این یکی ۴ نفر انسان غیر سیگاری درس عبرت بگیرن فکر امتحان سیگارو از سرشون بیرون کنن!

سوم راهنمایی بودم و با پسر همسایه طبقه اولیمون یک مدرسه می رفتیم مدرسمون حدودآ یک ربع با تاکسی و نیم ساعت پیاده راه بود  صبح ها معمولا بابای این رفیق شفیقمون ما رو می برد مدرسه و ظهر ها هم با هم پیاده میومدیم تا خونه . از اونجایی که مامان و بابای این رفیقمون هر دو سر کار می رفتن ظهرها خونه این رفیق ما کسی نبود این  بود که ما از مدرسه یک راست میرفتیم خونه اینا و یکی دو ساعتی واسه خودمون انواع کارهای عجیب و غریب و خلاف ! انجام می دادیم . تو اون سن و سالم که پشت لبامون داشت کم کم سبز میشد و البته این رفیقمون که نژادش یک رابطه ای با گوسفند استرالیایی داشت پشت لبش از  سبز شدن گذشته بود و تو مایه های پشت لبش پشم شد بود ! خلاصه همچین احساس بزرگ شدن و مرد شدن و اینا بلوغ و اینا و اینا و اینا ....!!! خلاصه که این رفیق ما که الحق و والنصاف خود رفیق ناباب که میگن بود هر روز  یک کار عجیب و غریب دست ما میداد  مثلا یک روز اومد گفت جوجو من بابام شراب داره ! ما هم گفتیم خب ! گفت میای فردا ظهر با ناهار بخوریم ببینیم چی میشه ! گفتم بخوریم ! حالا جالبیش این بود که هر کاری هم که میخواستیم بکنیم سعی می کردیم عینآ آدم بزرگا هر چی دیده بودیم تقلید کنیم و خلاصه تو همه چی سنگ تموم میزاشتیم این بود که فرداش از چیپس و ماست موسیر و زیتون و ... بگیر تا کباب و بند و بساط ! همرو ردیف کردیم رفتیم خونه و یک فروند میز حسابی چیدیم و نیشستیم دبخور! رفیق شفیقم رفت شیشه به اصطلاح شراب ناب و آورد و ما یک لبی زدیم دیدیم چقدر ترشه مگه میشه خورد این زحر مارو خلاصه هی بزور با کباب نفری یک لیوان خوردیم و جاشم آب پر کردیم که کسی نفهمه و گذاشتیم  سر جاش بماند که دل و رودمون داشت قاطی میشد و کباب و مخلفاتش زحرمارمون شده بود ولی مثلا خوشحال بودیم که الان مثل آدم بزرگا مشروب خوردیم که البته بعدآ رفیقم دیده بود مامانش داره از همون شیشه میریزه تو یک غذا گفته بود ااااا مامان مشروب میریزی تو غذا ؟ مامانشم گفته نه دیوونه مشروب کجا بود این سرکه است دارم میریزم تو سوپ!!! کلی ام قر زده بود که سرکه های این دور و زمونه رو انگار آب قاطیش کردن نه مزه داره نه رنگ و بو!!! خلاصه بر همین منوال بود که یک روز اومد گفت جوجو دیدی تو این فیلما سیگار که می کشن چه کلاسی داره ! مامانم یک بار تعریف می کرد که بابای منم جوونیاش سیگار میکشیده ولی بعد ترک کرده مامانم عاشق تیپ بابام بوده و ....اینقدر گفت که ما گفتیم خیلی خب بابا بیا بریم سیگار بخریم ببینیم چیه ! خلاصه ظهر از مدرسه داشتیم میومدیم و کلی برنامه ریزی کرده بودیم که امروز سیگار و تست کنیم ! سر راه یک مغازه بود که همیشه آت و آشغالامونو از اون میخریدیم اومدیم رفتیم تو مغازه و دو تامون افتاده بودیم به تته پته و رنگ و رومون پریده بود و انگار که میخواستیم الان یکی از بزرگترین جنایات قرن و رقم بزنیم استرس گرفته بودیم  که من با صدای لرزون گفتم آقا دو تا سیگار بدین ! یارو یک نیگاه کرد گفت دو تا بسته یا دو نخ ؟ آقا منو میگی داشتم شاش شادی رو از خودم صادر میکردم از ترس که رفیقم به دادم رسید گفت دو نخ ! یارو دوباره با حالتی که مشکوک تر شده بود گفت خب چه سیگاری ؟ یعنی من که داشتم شربت ملک الموتو نوش جان میکردم و گفتم دیگه دستمونو خوند الانه که یک مشت دری بری بارمون کنه زنگ بزنه تحویل پلیسی نه نه بابایی چیزی بدتمون! باز رفیقم پرید گفت مارلبرو!!! یارو همچین نگاهشو متمرکز تر کرد با یک حالت اخم گفت واسه کی میخواین ؟ به جرات میتونم بگم روح از بدنم از ترس جدا شده بود و من صرفآ غریضی رو پام بودم ! این بار شاگرد بقالی به دادمون رسید گفت واسه مامانش میخواد من می شناسم مامانشو !!!! خلاصه ما سیگارو گرفتیم و اومدیم بیرون . حالا من به رفیقم می گم کلک نگفتی مامانت این کارست !!!! اونم شاکی شده بود میگفت خفه شو یارو اشتباه گرفت منو ! گفتم به هر حال دم مامانت گرم باز این سیگار کشیدنش با شاگرد مغازهه به دردمون خورد !!! خلاصه کلی ما عراجیف بار این نه نه دوستمون کردیم و کلی اون حرص خورد تا رسیدیم خونه ! رفتیم لباسامونو در آوردیم که نکنه بو به لباسا بمونه یکی نمی دونست فکر می کرد میخوایم بشینیم پای بساط ! هیچی سیگارارو روشن کردیم به اصطلاح سیگاریهای حرفه ای عزیز مشغول چس دود کردن سیگارا به نحو احسنت شدیم . یک جا هم این رفیقمون گفت میتونی دودشو بدی تو !؟ گفتم کدوم تو ؟ گفت بابا بده دودشو پایین اونجوری بیشتر حال میده گفتم بزار ببینم ...یک پک ترکی زدم  و دودرو کشیدم پایین ...به جرات بیست دقیقه سرفه میکردم !  رفیقم از ترس داشت گریه اش میگرفت فکر کرده بود در این راه خلاف من الان جونم و از دست میدم و دستمون رو میشه اونم به عنوان هم دستی در ارتکاب جرم می برن اعدامش می کنن ! بعدشم نصف شیشه عطر و رو لباسامونو تو خونه خالی کردیم یک دونه خمیر دندونم که از قبل آماده کرده بودیم با هم نصف کردیم  دهنمونو شستیم ! قشنگ تا فرداش از همه سوراخام بوی خمیر دندون میومد!  یعنی اگه قرار بود کسی نفهمه هم از بوی عطر و خمیر دندون ما شک می کرد که چه خبره ! و این شد که ما برای اولین بار سیگار کشیدیم دیگه بعدشم که بعد از دیپلم رفتیم سر کار  و اونجا هم با سه چهار تا همکار سیگاری و ...خلاصه که ما دودی شدیم ! باشد تا مادرا و پدرا هواسشون باشه که بچشون از چه حرفی شاید خوشش بیاد و شاید به اشتباه چه چیزایی رو ملاک بزرگ شدن و مرد شدن قرار بده !

 

 پ.ن: عکسای امروزو ببینین خجالت بکشین نصف شماست ! عکس منتخب روز

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

 

- در دوران دبیرستان یک هم کلاسی داشتیم اسمش بابایی بود اتفاقآ خیلی بچه خوبی بود و از این قیافه های تریپ خر خونی داشت یک معلم فیزیکم داشتیم که بنده خدا در زمینه یاد گیری اسم بچه ها با مشکل مواجه بود و از شانس بد این بابایی فلک زده  از کل کلاس سی نفره ما همین یک اسمو بلد بود . حالا ما از کجا پی به این مسئله بردیم ؟ به راحتی آقا معلم میومد سر کلاس  و خوش و بشش که تموم می شد می گفت خب بابایی تا کجا گفتیم بابایی هم می گفت  بعد شروع می کرد به درس دادن یکم می گذشت می دیدی یکی هواسش نیست می گفت آقا جان هواست کجاست؟ همه نیگاه می کردن ببینن با کیه  می گفت آقا یی که پشت بابایی نیشستی !!!  بعد  شروع میکرد درس پرسیدن می گفت خب بابایی بگو ببینم ... بابایی جواب میداد می گفت خب بقلی بابایی بگه ببینم ... تموم میشد می گفت خب تو لیست بعد از بابایی کیه یکی می گفت من ! می گفت خب بگو ببینم ...!!! و این بود که اگه یروز بابایی نمیومد کلا کسی درس جواب نمی داد!

 


دقت کردین در مملکت ما طوری شده که اگه یک غریبه از یک کشور دیگه بیاد تو ایران با هر کی حرف بزنه احساس می کنه طرف یا رییس جمهوره یا کم کم یک آدم کله گنده ای هست واسه خودش! از  نظر دادن در هر زمینه ای گرفته تا متهم کردن هر شخصیتی و یا بلعکس بی گناه شمردن هر متهمی بگیییییییر تا داد زدن و بی احترامی کردن سر هر کی از راه رسید !

 مثلا سوار تاکسی شدم درو بستم راننده داد زد یواش آقا چه خبره ؟ گفتم آقا ببخشید نه که هر ماشین یجوره ! یکی میگه محکم ببند یکی میگه یواش ما دیگه قدرت در بستن از دستمون در رفته! میگه مگه پیکان ؟ گفتم خب آقا حالا برو دیگه مگه چی شده؟ میگه یعنی چی برو پایین اصلا" !!! بگذریم که چی شد و من قاط زدم و خواهر و مادرشو پیوند دادم و پیاده شدم درو کوبیدم بهم ! ولی اینو میخوام بگم که کجای دنیا راننده تاکسی به خودش اجازه میده با مسافری که نه میدونه چیه نه میدونه کیه ! اینجوری حرف بزنه؟ آخه باباجون تو یک راننده تاکسی هستی نه بیشتر! باید با مسافرت حالا نمی خواد خیلی محترمانه ولی حداقل در حد یک انسان رفتار کنی! مثلا من درو محکم بستم تو هم اعتراض کردی ! بگذریم که چجوری دهنتو باز کردی و اعتراض کردی ! منم گفتم ببخشید  حالا دیگه ببند دهنتو ! یارو راننده تاکسیه  سوادش زیر دیپلم از رییس جمهور گرفته تا کارمند و صاحب خونه و بازاری و... همرو میکشه به فحش و بد و بیراه گفتن و از کار همه ایراد می گیره و نظر میده یکی نیست بگه باباجون تو با این همه معلومات و استعداد آخه خب حیفه شدی راننده تاکسی با اون لهجه فشنگت ! خلاصه که شهر هرت که میگن فکر کردین چیه؟ شهری که نه قانون داره نه صاحب! اینجا هم همونه دیگه هر کی از هر کی شاکی بشه خودش یارو رو دادگاهی میکنه بعد محکوم میکنه و بعدم مجازات ! یکی هم نیست بپرسه شما چی کاره ای  آخه؟! واقعیتش  اینه که مثلا شما بری  کلانتری بگی آقا من از یک راننده ای یا یک بابایی بدلیل فحاشی و بی احترامی به شخصیتم شکایت دارم ! اگه خود افسر یک پرس نشورتت بزار کنار شانس آوردی ! میگه بابا یارو ماشینشو بردن کسی به یجاشم حساب نمی کنه تو اومدی میگی به شخصیتم توهین می کنن؟ یهو یکی دیگه میرسه میگه ماشین بخوره تو سرتون زن من بردن تو خیابون بهش تجاوز کردن سه ماهه کسی به یجاشم حساب نمی کنه ! و.... نتیجه اینکه خودت پشیمون میشی که اصلا چرا رفتی ! حالا اگه  این قضیه دو بار دیگه واست تکرار بشه  چون میدونی دستت به جایی بند نیست یا باید خودتو بزنی به بی خیالی و سرتو بندازی پایین و بری یا هم که خودت طرفو مجازات کنی حالا وای بروزی که تو بگی حق با منه یارو بگه حق با منه !  البته من موندم چطور وقتی بزن بزن میشه و کار به دادگاه و دیه و این حرفا که میرسه هم دادگاه وقت داره هم نیروی انتظامی و... همه هی و حاضر جهت گرفتن دیه از مقصر و... ! 

دعای مرتبط : خداوندا  برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم.

شعر مرتبط : بريم شهر - کدوم شهر؟ - همون شهري که خُل بسيار داره - آي بله! - گشتِ ارشاد به من هم کار داره - آي بله! حرفِ زورش را ببين جاده‌ي دورش را ببين هاله‌ي نورش را ببين - عمو محمود مگر آزار داره - آي بله!

پ.ن.۱ : بابت استقبالی که از پست قبل شد تصمیم گرفتم اسم پستو بزارم شاش شادی!

پ.ن.۲ : تصاوير منتخب از شكار لحظه ها+تصاويري که جهان را به گریستن واداشت ! در" عکس منتخب روز"

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

معمولا هممون در دوران طفولیت خاطرات و اتفاقاتی رو در ذهن نگه داشتیم که یا بدلیل وخیم بودن قضیه از ذهنمون بیرون نمی ره یا بدلیل شیرینی که در کودکی برامون داشته منم مثل همه کلی از این خاطرات شیرین و تلخ از دوران کودکی تو ذهن دارم .

یکی از اون خاطرات اسف بار که یاد آوری اون همیشه منو به یاد احادیثی که در مورد فشار شب اول قبر داریم میندازه مربوط میشه به سال دوم دبستان روزی که ما امتحان ریاضی داشتیم . از اونجا که من در درس ریاضی همیشه جزو شاگردای خوب به حساب میومدم اون روز هم عزممو جزم کرده بودم که یک فروند نمره بیست از معلم گرامی خانم فخاری دریافت نمایم اما بدلیل اضطراب ناشی از خر خوانی و علاقه مفرط به شروع امتحان و گرفتن نمره بیست و پیامد آن گرفتن جایزه از پدر جان هواس پنج گانه ما را به طور کل از یک نیاز غریضی و طبیعی بنده که همانا مراجعه به توالت بود پرت نمود از این رو هنوز به سئوال دوم نرسیده احساس انفجار شدیدی از ناحیه مثانه بنده رو تحت فشار قرار داد و البته که  بنده به شدت با این فشار به مبارزه پرداخته همچنان عزم را جزم نموده بودیم تا سئوالات را که در نگاه اول متوجه شده بودیم همگی را بلدیم تند تند حل نماییم . اما مبارزه ما همراه شد با تکان های شدید پا و بدن ما و البته نوشتن سئوالات با دست راست و دست به یقه شدن با قسمت مربوط با دست چپ! شدت تکانها به حدی رسید که چند باری نفر جلوییم برگشت گفت چیه ؟ چی میخوای ؟ منم هی می گفتم هیچی بابا بنویس ! می گفت پس چرا اینقدر تکون میخوری ؟ آخر سر نامرد عین این بچه نه نه ها برگشت گفت یک بار دیگه تکون بخوری به خانم معلم می گما ! ما هم که حسسسساس ! مجبور شدم از عمل وول خوردن صرف نظر کنم . کم کم دیدم دارم تو مبارزه مغلوب میشم این بود که گفتم دستمو بگیرم بالا و اجازه بگیرم بلکه هم موفق شدم برم دستشویی و برگردم بقیه امتحانو بدم دقیقآ تو این فکر بودم و سرمو آوردم بالا  یک نیگاه به معلممون کردم که دستمو بگیرم بالا یهو یکی از بچه ها گفت خانم ما بریم توالت ؟ یکهو خانم معلمو اینگار برق سه فاز وصل کرده باشند غرشی کرد و داد زد که آخه مگه وسط امتحانم میرن توالت !!!؟!؟!؟!؟ ما رو میگی دیدم زرشک! یدونه از این دادا سر ما بزنه دیگه حاجتمون همین جا بر آورده میشه! این بود که باز سرمونو انداختیم پایین و عزممونو جزم کردیم که زودتر امتحانو تموم کنیم و خودمونو به توالت که در اون دقایق حکم جنت رو داشت برسونیم  نصف سئوالا رو بطور کامل جواب داده بودم و به صفحه دوم رسیدم از طرفی دلم نمیومد بی خیال نمره بیست شم از طرفی هم دیگه طاقتم داشت تموم می شد که ناگهان این شیطان بی پدر و مادر نمی دونم از کدوم گوری پیداش شد و نکرد به من بچه پاک و معصوم رحم کنه و این وسوسه رو انداخت تو سر ما که پسر از چی میترسی بابا تو که دو تا شلوار پاته (به دلیل سرمای زمستان زیر شلوار لی یک گرم کن پام بود) بیا یکم کارتو بکن معلومم نمیشه بعدم که رفتی بیرون میری بقیشو می کنی ! ما هم ساده گول این شیطون تخمه سگو خوردیم این بود  که عضلاتمونو شل کردم یقه طرفم ول کردیم و شششششررررر ... حالا مگه بند میومد ؟ مگه میشد دیگه جمعش کرد... هرچی تو دلم داد زدم شیطون عوضی بیا حالا چی کار کنم آقا و خانمی که شما باشین شرطو شلوار گرمکن و شلوار لی و اینا که خیس شد هیچ از پاچه  شلوار ما همینجوری آب بود که میریخت و زیر پامون جمع میشد ! هم دوره ای های ما یادشونه که اون موقع ها تو هر نیمکت سه نفر می شستیمو و اونی که وسط میشست موقع امتحانا میرفت پایین ! بد بخت مادر مرده تمرکز کرده بود سئوالارو حل کنه یهو دیده بود بقلش آب داره میاد !!! بلند شد داد زد خانم خانم اینجا یکی شاشید! بگو آخه بچه جون خجالت بکش  شاشید یعنی چی حیا کن اینجا کلاسه ! نکرد لا اقل بگه اینجا آب ریخت! هیچی دیگه ما که دیدیم کار از کار گذشت و از فرداست که به عنوان شاشوی مدرسه معرفی بشیم هار هار زدیم زیر گریه ! معلممونم دوید اومد گفت إإإإإإإ بچه جون چرا نگفتی به من منم با همون گریه گفتم میخواستم بگم شما محمد رضا رو دعوا کردی نگفتم !!! هیچی دیگه دست مارو گرفت بدو بدو ما رو برد تو دست شویی حیاط و هی می گفت گریه نکن پسرم اشکالی نداره ! من نمیذارم کسی بفهمه !!! مارو گذاشت تو یکی از این توالتا و رفت منم هی گریه و ضر ضر که ای خدا من دیگه بدبخت شدم! یکی دو دقیقه بعد ناظممون بدو بدو اومد تو توالت گفت جوجو جان کوشی عزیزم ؟ منم تو یکی از توالتا درو بسته بودم گریه می کردم گفت پسرم گریه نکن هیچکی نفهمید گفتیم آب زیاد خوردی بالا آووردی!!! خلاصه ما هم ساده زود خر شدیم درو باز کردیم ! ناظم بدبخت شماره خونمونو گرفت که مثلا بره زنگ بزنه واسمون لباس بیارن یکم بعد دیدم ناظمه با یک بسته کادو  اومد گفت هر چی زنگ زدیم خونتون کسی نبود ! این شلوار و شرط ورزشیه واسه شاگرد اول مدرسه خریدیم ! بیا بپوش بدو برو سر امتحانات هیچ کسم نفهمید خیالت راحت! ما هم لباسو پوشیدیم اومدیم سر کلاس با این که یکی دو تا از بچه ها یک لبخندی زدند ولی دمشون گرم هیچ کی بروم نیاورد ! امتحانم هم بیست شدم و فرداش معلممون سر کلاس گفت جوجو با اینکه دیروز حالش بهم خورد و مریض بود ولی بهترین نمره رو گرفت و کلی به تنبلا گفت که یاد بگیرن! عصرش که تو خونه ماجرا رو تعریف کردم بابام کلی بهم خندید بعد میخواست مثلا دلداری بده می گفت برو صحبت کن ببین اگه  به منم یک کت شلواری چیزی میدن فردا بیام تو مدرستون برینم!!!! البته بعدش فهمیدم که بابام یک شلوار و شرط خریده برده داده مدرسه بدن به شاگرد اول! خلاصه ما هر چند اون سال شاگرد اول نشدیم اما کادوشو گرفتیم و به مقام شاشو اول مفتخر گشتیم!

از اون به بعد هر وقت این خاطره یادم میاد دویصت دفعه میرم دستشویی دیگه خودتون حساب کنین چه دهنی ازم سرویس شد تا اینو نوشتم.

 


 بعدن نوشت :

 تصاوير منتخب از شكار لحظه ها

+

تصاويري که جهان را به گریستن واداشت !

در

عکس منتخب روز"

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

تو تاکسی داریم به سمت میدون صنعت حرکت می کنیم رو پل عابر پارچه بزرگی نصب شده و روش نوشته مانور امنیت و آسایش و... بقیه اشو نمی تونم بخونم رد می شیم می رسیم به میدون !  دور میدون بیشتر از ده تا ماشین نیروی انتظامی ایستاده کلی هم سرباز و درجه و دار و حتی چندتا ماشین راهنمایی و رانندگی با افسراشون  یک سمت میدون هم چادر زدند و کلی نوشته راجع به مانور امنیت و آسایش و نیروی انتظامی

رزمایش امنیت و آسایش اجرا می شود
پلیس قدرت خود را به صورت ویژه به نمایش می گذارد

مناورات الامن والاستقرار في ساحة آزادي في طهران

 سوار یک تاکسی دیگه میشم  هنوز خیلی دور نشدیم که تو ترافیک می مونیم راننده یک روزنامه از رو داشبرد ور می داره و چند دقیقه ای که تو ترافیکیم و می خونه و بعد در حالی که راه می افته شروع به صحبت می کنه میگه تو روزنامه نوشته  یک مرده از یک زنی خوشش میاد و هر چی به زنه اصرار می کنه که با من باش زنه میگه بابا من شوهر دارم بچه دارم یارو ول کن نبوده اینقدر دنبال زنه میره که آدرسشو آدرس مدرسه بچشو اینا رو د میاره و بعد بچه رو میدزده بعدم زنگ میزنه به زنه میگه باید تا شب که شوهرت بیاد بیای  با من باشی بعدش بچتو بردار و برو ! زنه زنگ زده پلیس یارو رو گرفتن !!! بعدم زیر لب قر میزنه از وضع مملکت میگه آخه  این چه امنیت و آسایشیه ؟ من همینجوری ساکت دارم گوش میدم و فکر می کنم حرفی ندارم که بزنم ...یکم جلوتر معلوم میشه ترافیک ماله  بازرسی بسیجه! شب تو اخبار می شنوم که فرمانده نیروی انتظامی میگه بسیج با ما تعامل خوبی داره و این گشت ها مختص مانور نیست و بعد از اون هم ادامه پیدا می کنه ...

صبح دارم میرم سر کار پشت چراغ قرمز منتظریم که سبز شه چشم میفته به اونور خیابون یک خانم بسیار زیبایی در حالی که دست دختر چهار پنج سالشو گرفته منتظر تاکسیه ولی یک دونه از این آزارا ها! جلوش ایستاده  توش دو تا پسرن زنه هی بچشو میکشه عقب یارو باز دنده عقب میاد اصرار داره که سوارشون کنه  دوتا مردی که تو ماشینن هی میخندن و با زنه حرف میزنن اونم محلشون نمیذاره نیگاهم متوجه دخترک میشه که چشم از مردای تو ماشین بر نمی داره هر چی مادرش باهاش حرف میزنه  با سر جواب میده ولی حواسش پیش مرداست و احتمالا حرفایی که میزنن ! زنه مستاصل میشه دخترکو بغل میکنه میره تو پیاده رو و در خلاف جهت خیابون حرکت می کنه و ماشینه میره ... راننده هم که از میخ کوب شدن من توجهش جلب شده میگه مرتیکه از اون بچه خجالت نمی کشه ... بعد میگه آخه زنرو ببین چه آرایشی داره موهاش با اون رنگش و... همین جور دارم مسیری که زن و بچه دارن میرن با چشم دنبال می کنم  به راننده میگم به نظرت بچهه می فهمید چی میگن و چی میخوان ؟ میگه چمیدونم نه بابا بیچاره کوچیکه چه می فهمه مادر بدبختش...! چیزی نمی گم ولی یک حسی بهم میگه بچه خوب می فهمید که اونجوری نیگاشون می کرد .

 

ماشین بعدی که سوار میشم پیرمردیه ماشینشم خیلی داغونه دلم واسش میسوزه که با این سن وسال و این ماشین داغون مسلمآ از سر نیاز مجبوره  که کار کنه ... به خاطر سن وسالش  خیلی محتاط و با ترس و لرز رانندگی می کنه پیش خودم میگم آخه این بیچاره چجوری تو این ترافیک و شلوغی اعصاب داره مسافر کشی می کنه یک خانمه با دخترش هم سوار میشه  یکم جلوتر یک ماشین که قصد داشت سبقت بگیره  پشتمون گیر کرد پیرمرده اگه یکم می کشید کنار رد میشد ولی خب نکشید شاید فکر می کرد حالا یک دقیقه وایسه یا فکر می کرد حق با اونه ماشینه اینقدر بوق زد که اعصاب همه خراب شد بعدم اومد کنار ما شیشه رو داد پایین شروع کرد به فحش دادن به پیرمرده  مرتیکه گاوچرون ..... هرچی از دهنش در اومد گفت پیرمرده هم هول شده بود هم ناراحت بود ولی فقط نیگاش می کرد یارو نه از موی سفید پیرمرد خجالت کشید نه از زن ودختری که پشت نیشسته بودن منم عصبی شده بودم اما نمی دونستم باید چی بگم یا چی کار کنم یارو هم رفت پیرمرده جلوی ما هم خجالت کشیده بود هم ناراحت بود ... هیچی هم نگفت نه اون نه من نه اون زن و دختر ...

یکم جلوتر پیاده میشم و چشم میفته به یک ماشین نیروی انتظامی که کنار خیابون توقف کرده و یک  افسر داره با دختر و پسری حرف میزنه از کنارشون که رد میشم می شنوم داره به پسره میگه شما بالاخره نگفتی با این خانم چه نسبتی داره پسره میگه عرض کردم ما دوست خانوادگی هستیم  .  افسره میگه خانم شما بشین تو ماشین  من میخوام  ازت چند تا سئوال کنم  دختره با ترس میشینه تو ماشین  پسره هم کنار می ایسته ! منم مثل پسره هیچ صدایی رو نمیشنیدم فقط میدیدم که دو تا افسرا میخند و دختره از ترس کز کرده گوشه عقب ماشین افسره کنارش همین جور که حرف میزنه با همکارش میخنده داره تو کیف دختره رو میگرده من جای پسره داشتم می مردم دلم میخواست جفتشونو زیر مشت و لقد  له کنم میرم یکم جلو تر تو پیاده رو می ایستم  دختره از ماشین پیاده میشه و میاد پیش پسره  ولی حرف نمی زنن ! افسره میاد جلو  رو به پسره میگه چون این خانم خیلی مودب و خوب برخورد کرد می تونین برین ولی در ملاء عام موجه تر برخورد کنین ! سوار ماشین که داره میشه رو به دختره لبخند میزنه  و میرن  پسره آروم دست دختررو می گیره و باهاش حرف میزنه احتمالا میپرسه که چی بهت می گفت ... ؟  در حالی که دست هم دیگرو گرفتن و آروم به سمت پیاده رو میان دختره در حالی که آروم آروم گریه می کنه و حرف میزنه  یک دستمال از جیبش در میاره و اشکاشو پاک می کنه  پسره هم سرشو انداخته پایین به راحتی خشم و عصبانیتش از چهرش مشخص بود دلم میخواست برم جلو و باهاش همدردی کنم اما ...

شب داریم اخبار نیگاه می کنیم فرمانده نیروی انتظامی داره حرف میزنه : "مردم با دیدن این رزمایش نه تنها احساس وحشت و ناامنی نمی کند بلکه با دیدن اقتدار و قدرت پلیس قوت قلب می گیرند. در طی اجرای این طرح کلانتری ها در چادرها مستقر شده و به مردم خدمات دهی می کنند تا آمادگی لازم را برای مواقع ضروری کسب کنند.اجرای مراسم رژه واحدها، رژه هوایی با 50 فروند بالگرد، اجرای عملیات های چترریزی، راهپیمایی تاک تیکی توسط 10 قرارگاه پلیس، گسترش و استقرار واحدهای عملیاتی در میادین تهران، مقابله با اقدامات تروریستی و مقابله با بحران های اجتماعی از جمله محورهای رزمایش امنیت و آسایش است."

احمدي مقدم  فرمانده نيروي انتظامي در رزمايش امنيت و آرامش عمومي

 
بیش از 90 درصد اهداف رزمایش امنیت و آرامش تحقق یافت
رزمایش امنیت و آسایش پیام محکمی برای هنجار شکنان بود.

 

 

پ.ن.۱: مانور امنیت و ارامش نیروی انتظامی سبب سلب اسایش شهروندان شد!!!  

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  |