با پسر خالم رفتیم خونه یکی از اقوام که خانم صاحبخونه معروف به خساسته ! سر میز شام ایستادیم شوهر یکی از خواهرای خانم صاحبخونه هم اومده پیش ما ایستاده و کلی با ما احساس صمیمیت کرده من سمت راست پسر خالم وسط و اون بنده خدا سمت چپ پسر خالم ! پسر خالم حس شوخ طبعیش گل می کنه و با خنده طوری که ما دو تا که کنارشیم بشنویم می گه آهان حالا وقتشه که خواهر این خسیسو بیارم جلو چشش با دست میزنم بهش که بفهمه بابا بقلی شوهر خواهرشه! فکر می کنه من حال کردم و دو تا دیگه میزاره روش و دوباره میگه ...! اینقدر گفت که بنده خدا شوهر خواهره گفت علی جون اون خواهرش که سوئدرو میگی دیگه !!!(سه تا خواهرن که یکیشون سوئد زندگی می کنه!)
توی یک جمع پسرانه شامل پسر خاله ها و سر دایی ها و ... نیشستیم داریم راجب عروسی هفته قبل که اتفاقآ همگی حضور داشتیم حرف می زنیم هر کی نکات خنده داری که دیده می گه و میخندیم مامانم یک خاله داره که علی رغم سن زیادش و هیکل عظیمش بسیار به فریضه خوردن علاقه منده اتفاقآ تو اون عروسی هم موقع شام سنگ تموم گذاشته بود و بشقاب رنگین کمانش جلب توجه می کرد و یکی از همون نکات خنده دار مهمونی بود منتها کسی به اون اشاره نکرد چرا ؟ چون پسر خاله خانم هم تو جمع ما حضور داشت ولی باز پسر خاله ما ایشون رو ندیده می گیره و با آب و تاب شروع به تفسیر چگونه غذا خوردن خاله جان می کنه حالا ما همگی هی با چشم و ابرو اشاره می کردیم که طرف و ببینه مگه می فهمید دیگه وضعی شده بود که همه هفت هشت نفر جمع داشتن به سمت این بنده خدا چشمک میزدن و سر تکون میدادند مثل تشویق یک دست تماشاچیای استادیوم شده بود ولی در و دیوار فهمیدن این پسر خاله ما نفهمید تا اینکه بالاخره بعد از یک ساعت آب و تاب دادن به موضوع چشاش رو این بابا زوم شد و اونموقع چهره اش دیدنی بود مثل گربهه تو تام و جری چشاش یک ده سانتی اومد بیرون و برگشت تو حالا میخواد برو خودش نیاره از یک طرف رنگش شده مثل لبو ! من که دلم میخواست صندلیم مثل صندلی خلبانا اگزیت اضطراری داشت دکمه رو میزدم از سقف خارج میشدم تو اون لحظه!
پ.ن. بیربط :دیشب ماشینو بردم سرویس کردم صبح ماشین روشن نمیشد دهنمو سرویس کرد! کینه ای!
پ.ن: سوتی های مرتبط : همکاری! - جن30! - سوتی ترشی !
پ.ن.تکراری: المپیک موشی در عکس منتخب روز !
امروز پست جدید مودی جان را مطالعه نمودیم ضمن مشعوف گشتن از ذکر خیرمان کلی با حدسیات مودی جان و بقیه حال نمودیم ! البته این پست مودی یکبار دیگه نشون داد که بعضآ کرم دیدن دوستان مجازی در جان یکایک نویسندگان می افتد و استثناء هم ندارد ! ولی این حدس زدن در مورد چهره نویسندگان از روی نوع نوشته هاشونم جالبناکه ! مثلا" هستی جونم مشخصات آست و واسه من حدس زده بود ! البته یکم هم این جریان جشن پرشین بلاگ باعث این موضوعات شد نه که عکس بانوان وبلاگ نویس منتشر شد مخصوصآ که بیشتر عزیزانی که عکسشون منتشر شد از نویسندگان مطرح و زبردست این دنیای حالا دیگه نسبتآ مجازی بودند و بعضی ها دیدن زرشک مثلا فلانی رو چی تصور کرده بودند چی شد یا مثلا یکی زد تو سرش که ای بابا من فکر می کردم قلانی ایکبیریه محل سگ بهش ندادم ببین طرف چه دافیه و این حرفها و اینه که حالا همه دوست دارن یک آماری از قیافه برو بچه های نویسنده داشته باشن یک وقت ناخواسته موقعیت مناسبی رو از دست ندن یا بر عکس !
پیرو مسائل مذکور بنده از همین جا اعلام می کنم بنده یک پسر بسیار دافی هستم که نگو و نپرس ! از این رو هواستون باشه رو هر کی دست گذاشتم نه نگه و لقد به بخت خودش نزنه !
البته نکته اینجاست که تعریف کلمه داف برای پسرا کمی متفاوته مثلا همه از دختر داف تصورشون دختر خوش هیکل سبزه موهای صاف وبلند و ...درشت و ...کوچیک ... گوگولی ! ( بی تربیت اینا چیه جای سه نقطه گذاشتی؟) چشمای درشت ! دماغ کوچیک ! لبای گوگولی! ولی پسر داف از نظر بعضیا پسر سبزه هیکلی با موهای بلند و ته ریش و قد بلند و ایناست از دید بعضیا پسر داف پسری است با اتومبیل بی ام دبلیو یا بنز با لباسای دولچه گابانا و اف سی یو کی! و کفش دیزل ! و ... و یا حتی پسر داف می تونه از نظر بعضی ها پسری باشه لاغر با موهای سیخ سیخی و گردن بند کت و کلفت شلوار بگی و شرت دی اند جی !
اما با تمام این تفاسیر بنده به جد اصرار دارم که من دافم !!!
خواهش می کنم به گلوهای خود دست نزنید این قلمبگی و خارش به علت قلمبه شدن حس فضولی شما می باشد و اشکالی ندارد خودش می ترکد! (واسه دیدن جوجو)
نکته بعدی که مودی جان به آن اشاره فرموده اند بحث غیبت کردنه! غیبت کردن نه به معنی غیبت کردن بلکه به معنی غیبت کردن! فهمیدی؟ مثلا" من میگم مودی جان چه خبر می گه سلامتی تو چه خبر! هان ؟ این نشد؟ راست میگین وایسا ! آهان مثلا من میگم مودی فلانی رو تو جشن دیدی؟ میگه آره ! میگم چه شکلی بود ؟ میگه واه واه اگه از نزدیک ببینیش میفهمی چه قد زشته ! من میگم یعنی از فلانی هم زشت تره میگه آره بابا فلانی باز اگه زشته اخلاقش خوبه ولی این فلانه و بهمانه من میگم وای وای وای !
البته غیبت کردن باید یک سری قوانین داشته باشه ها !!! مثلا یک سری ازقوانین اینه که مورد غیبت باید مورد تنفر حداقل یکی از طرفین باشه ! مورد غیبت نباید مورد علاقه شدید یکی از طرفین باشه و مورد تنفر دیگری چون طرفین باهم دعواشون میشه! مورد غیبت نباید مورد علاقه هر دوی طرفین باشه چون دیگه مزه نمی ده! ترجیحآ مورد غیبت بهتره که زن باشه و یا یک زن در مورد بحث موجود باشه ! کلا" بهتره یکی از طرفین غیبت زن باشه (به علت توانایی ذاتی بانوان در این امر) ! و...
خلاصه اینکه ما هر چند وقت یکبار یک نفر را پیدا می کنیم که شامل قوانین بالا بشود و سپس با یک غیبت بسیار مکفی خواهر و مادر ایشان را به هم پیوند می دهیم !!!
خواهش می کنم به گلوهای خود دست نزنید این قلمبگی و خارش به علت قلمبه شدن حس فضولی شما می باشد و اشکالی ندارد خودش می ترکد! (واسه اینکه می خواهید بدونید تا حالا شما مورد غیبت بوده اید یا نه!)
در آخر بنده پیشنهاد می کنم بشینیم فکر کنیم و در یک حرکت انتهاری راز چهره های ناشناخته نویسندگان را به نوعی با یک بازی وبلاگی و یا با برپایی یک مهمانی دسته جمعی و یا ... برای همیشه حل کنیم ... وای که بعدش چه غیبت بازاری بشود ...به به ! مودی جان آماده شو!
بعدن نوشت : المپیک موشی در عکس منتخب روز !
کله صبحی برای اولین بار در طول عمر کاریم یک ساعت زود اومدم سر کار رفتم یک چایی ریختم گذاشتم رو میز و داشتم مشغول می شدم که خانم خدمتکار شرکت اومد اتاقمو تمیز کنه و... اومد گرت گیری کنه منم همونجوری که نیشسته بودم با یک دستم کیبورد و با دست دیگم موس و پدشو گرفته بودم بالا که اون راحت تمیز کنه بنده خدا لیوان چایی رو ندید در حال دستمال کشید یهو دیدم لیوان چایی به سمتم شوت شد و بعدش در نواحی از بدن احساس حرارت کردم حالا شما تصور کنید من دستام مدل اسیرای جنگی بالا لیوان چایی هم دمر شده اونجا و همینجوری دارم نیگاه می کنم خانمه هم میگه وای وای سوختین سوختین ! بعدم با دستمالش داره نزدیک میشه و با اون یکی دستش میخواد لیوانو برداره! من از یک طرف می سوختم از یک طرف استرس داشتم تا بالاخره لیوانو برداشت و اومد با دستمال پاک کنه که دیدم دیگه درنگ جایز نیست زود کیبورد و موس و ول کردم دستمالو از دستش قاپیدم ! حالا از اونجا که ما آدم خوش شانسی هستیم پیرهن مردونه سفید هم تنمون بود ! هر کاری کردم لک ها پاک که نشد آخر سر زنگ زدیم همکار گرامی که هنوز نیومده بود واسمون تی شرت آورد!
مامانم زنگ زده میگه دایی تو امروز عمل می کنند زنگ زدم بیمارستان هم تختیش گفته رفته آزمایش! میگم مامان هم تختیش زن داییه یا یکی دیگه ! میگه وا هم تختیش یک مردست دیگه ! میگم یعنی مرده تو تخته دایی میخوابه دیگه که میشه هم تختی ! کاریش نکنه؟! میگه ااااا منظورم هم اتاقیه!!!!!!!!!!
این عمه خانم ما هم خیلی وقته نیومده یک سری به ما بزنه ما هم چند تا پست توپ بنویسیم ! همان عمه جانی که در کد 8 ذکر خیرش کرده بودیم!
وعکسهای دیگر در عکس منتخب روز باشید.....!
توجه : ورود افراد زیر ۱۸ سال به ادامه مطلب اکیدآ ممنوع و ورود اشخاص بالا ۱۸ احتمالآ مکروه است .
ادامه مطلب
ما نمی دانیم چرا جدیدا" آبیاری بلاگمان دیمی شده است یعنی اینکه تا پست مطلب جدید را باز نکنیم چیزی برای نوشتن به ذهنمان خطور نمی کند ولی باز خجای شکرش باقی است که وقتی پست را باز می کنیم ذهنمان در امر نگارش کمی متبلور می گردد مگر نه که باید غزل خداحافظی را با وبلاگمان می سرودیم . جدیدآ هم علاقه مند شده ایم به این مینی مال نویسی که گاها" بسی متبسم می گردیم از خواندنشان از این رو شاید در آینده ای نزدیک به مینی مال نویسی هم رو بیاوریم مثلا بیام بنویسیم :
- اسمت چیه ؟
- زیا !
- نگو زیا !
- چرا ؟
- خب بگوز!
چی ؟ بی ادبیه! ای بابا این که بی ادبی نیست بابام جان باده خدا داده! درسته که اقدام به این عمل در جمع شنیع و قبیح شمرده میشه ولی علت این مسئله بوی متساعد شده در نتیجه این عمل می باشد که البته بسته به خوراک و تغذیه متولی باد متفاوت است مثلا ما دوستی داشتیم که قرار گذاشته بودیم تا دو عدد ماهی لجن خوار را زنده به خورد ایشان بدهیم تا بلکه موفق بشوند تا لجن های ته معده ایشان را ببلعند چرا که ایشون روم به دیوار خدا بدور گلاب به روتون وقتی تخلیه بادی میشدند احساس میکردی یکی سرتو بزور کرده تو این جوب ها و گنداب های جنوب شهر! اما سوای این بو شما توجه بفرمایید به صدای دلنشین این فریضه ! که ناخداگاه لبخند را بر روی لبان تک تک عزیزان جاری می کند ! دوست دیگری داشتیم که ماشاله بالای 150 کیلو وزن داشتن اما ظاهرآ ایشون از تغذیه مناسبی برخوردار بودند چرا که ایشون وقتی غرش می کردند نکته منفی در ایشون خنثی عمل می کرد و البته صدای غرش ایشون موجب میشد که یکی دونفری سریع خودشونو به اجسام چیده شده در ویترین و بوفه و روی میز برسونن که خدایی نکرده چیزی نیفته ونشکنه ! البته طبیعی هم بود چرا که خود من هم اگر قرار بود از بین اون لایه های چربی و گوشت اون هم با اون فشار و شتاب اولیه خارج بشم صدام که در میومد هیچ اربده هم می زدم ! خب اون باد بنده خدا باید یک راهی پیداکنه ! البته ما مشکلی با ایشون نداشتیم چرا که همونطور که عرض شد عنصر مزاحم در ایشون خنثی عمل می کرد و اصلا یکی از تفریح های ما در دوران دانشجویی همین بود که به امیر لوبیا بدیم بخوره بعد امیر بگوزه ما بخندیم !
در ضمن احتمالا شما اطلاع دارید که در برخی ممالک از جمله آلمان که اتفاقآ یکی از اقوام ماهم در اونجا زندگی می کنند مبادرت به این عمل علاوه بر اینکه قبیح نیست حتی از جلوگیری از انجام این کار در مواقع لزوم ممانعت می گردد و توصیه به عدم ممانعت از خروج بدلیل مضرات برای احشام داخلی موکد است . همین فامیل ما تعریف می کنه بارها خانمای متشخص جینگول و مستون دیده که یهو تو صف اتوبوس یا تو یک بیمارستان قارت غرش می کنند ! و البته این راه خوبیه برای پیدا کردن ایرانیهای اون جمع نه که ماشاله همه خوش خنده ایم مخصوصآ در این زمینه عمرآ بتونیم نخندیم !
حالا مواظب باشین از فردا هر جا دولا راست شدین نخواین مردمو شاد کنین اون مال بعضی جاها بود !
پ.ن. در نظرا استفاده از آیکون
ممنوع می باشد !
اگـــه یـه روز رفتی یه جــــای دنیـــــا
واسه خودت ماشین خریدی اونجــــا
یه چی بخر شبیه پیکـــــان بــــــاشه
صندلیاش مدل جـــــوانـــــان بــــاشه
وقتی کـــه پشت فرمونش نشستی
خواستی بفهمن که کجایی هستی
اوّل کـــــــــار واســــــــــه جلو پنجــره
یـــــه نعل اسب عــالی یــــــادت نره
یـــه وخ خیـــال نکن حــاجیت جواده
اون ورِ دنیـــــــا بد نظـــر زیـــــــــــاده
تسبـیـــحتــو بـــپـیــــچ دور شصـتـت
مبــــایلـــتم در آر بگیــــر تـــو دستت
رعــــــــــــــــایت حــق تقــــدم بـــده
گـــــــــازو بگیر به هچکی ام را نـــده
بــا هر کی خواس جلـو بیفته لـج کن
بـرو جلوش فرمــونــو فوری کـــج کـن
یـه دفـه مثــل اسب وحشی رم کـن
روی تمــــوم آدمــــــــــا رو کـــم کن
همیشه دوبلــه واستـا راهو سد کن
افسر اگــــــه نبــود چراغـــــو رد کـن
سبقتو هر جور کــه دلت خواس بگیر
از چپ اگـــه مشکـله از راس بگـیــر
تــــا می بیـنی را نمیرن جمـــــاعت
لایی بکش بــــــرو بــا اند ســــرعت
نذار کسی تـــــــورو معــطـل کنـــــه
هیچکی نباید بـــا تــو کـل کــل کنـه
پشت چـراغ اگـه جلوت واســــتـادن
چراغ که سبز شد یــهو بــــوق بــزن
تمـــوم آدمــــا بــــه جــز تـــــو خُـلن
نمیـــدونن چـــــــراغ چـــــیه مُنگُـلن
همه به جز تو دست و پـــــا چُلُـفتن
بـــــوق نـــزنی مـمـکــنه را نیــفتـن
راستی کــمر بنـدتـو هــیچوخ نبـند
محل نده بـــه ایـن چیــزای چــــرنـد
هر کی کمر بندشو بسته هـــو کـن
خودت فقـــط روی شکـم ولــــو کـن
همینجوری کـه پشت رل نشستی
بذار هـمه خیــال کنن کــــه بستی
گشنه شدی یه موقه پشت فرمون
یـــه چـی بـــذار تـــو دهنت بلمبون
دستــتو بیـــرون ببــــــر از پنجــــره
هر چقد آشغال داری شوت کن بره
تخـمه اگـــه خوردی لُپاتــــو پُف کن
پوستشو تـا هر جا که میره تُف کن
شاعر : خلیل جوادی
پیش نوشت بسیار مهم : دوستانی که تازه غذا خوردن یا میخوان بخورن یا دارن میخورن بی خیال شن بعدن بیان بخونن!
یادش بخیر در ارمنستان که بودیم یکی از مشکلات حاد جوانان ایرانی که بعضآ حتی بر مشکلاتی همچون غربت و تنهایی چیرگی داشت مشکل توالت فرنگی بود اون هم مدل ارمنستانی ! چون اولا" واسه خیلیا از جمله خود من توالت فرنگی راحت نبود ! چرا که ما از بچگی عادت کردیم موقع غذای حاجت کردن آنچنان زور بزنیم و شکم مبارک و تحت فشار قرار بدیم که بعضآ تو رودربایستی مواد مهیا نشده هم دو دستی تقدیم خلا می کنه! حالا رو این توالت فرنگیا نه که هیچ فشاری به شیکم مبارک نمیومد و انگار که سر میز نیشستی شیکم ما اصلا" حالیش نمی شد که الان باید چی کار کنه راستش بیشتر منتظر بود که الان اونجوری لم دادیم یک چیزی هم بخوریم و خلاصه به جای تولید بیشتر در انتظار مواد اولیه بود از این رو ما مجبور بودیم با تمرکز و دور کردن تمام افکار منحرف با انواع فشارهای ذهنی شکم مبارکو ترقیب به فعالیت کنیم مشکل بعدی این بود که الحمدلله مسلمانان پاکیزه مخصوصآ برادران و خواهران ایرانی در هنگام بعد از عمل آنچنان به عمل شستشو مشغول میشن که ازشستن اطراف و خود محل و حتی داخل هم ابایی ندارن ولی در ممالک فرنگ عزیزان به پاک کردن با یک تیکه دستمال کاغذی و بعضآ (در دانشگاه) با یک صفحه کاغذ دفترشون کفایت کرده و قضیه به معنای واقعی کلمه ماست مالی میشه میره پی کارش! از این رو در دانشگاه هر وقت کسیو میدیدی که آب معدنی دستشه لزومآ اون شخص تشنش نبود بلکه ممکن بوده که داشته میرفته زورخونه! واین مسائل بارها باعث اتفاقات بس نادر در بین عزیزان مسلمان و پاکیزه و ایرانی میشد مثلا" یکی از دوستان که هر چی سعی کرده بود نتونسته بود به شیکمش حالی کنه که بابا این توالته و تو الان باید نم پس بدی تصمیم می گیره که مدل توالت ایرانی و به قول خودش مدل کلاغی بشینه رو توالت فرنگی و اینجا بود که دمپایی این برادر به سمت داخل سر می خوره و پای ایشون با مواد تولیدی مانوس میشه و ایشون که میاد خودشو از این وضع نجات بده با سر میخوره زمینو و... تو بیمارستان داشتن سرشو بخیه میزدن دور از جون یک بویی میداد که ...! دوست دیگر ابتکار عمل به خرج داده بود ایشون که دیده بود به دلیل اختلاف ارتفاع موجود بین محل خروج و کاسه توالت فرنگی که خب آب هم در اون جریان داره صدای شلپ و در پی اون پاشیدن آب کاسه به بقیه قسمتها پیش میاد یک توری آبکش مانند زیر کاسه نصب کرده بودن و بعد از اتمام کارشون یک طرف توری رو در میاوردن و .... دیگری هم قید استفاده از توالت فرنگی رو بالکل زده بود و چاه کوچولوی وسط حموم رو جهت مورد منظور انتخاب کرده بود هر چی گفتیم این کارو نکن گوشش بدهکار نبود تا این که یروز چاه خونه گرفتو صابخونه تو چاه فنر انداخت و تولیدات سه ماهه ایشون بود که ....!
من میرم ناهار تا میام نظراتونو بگین!
از اونجاییکه ما بازی کلآ دوست داریم حالا چه بطری بازی باشه چه بازی وبلاگی و وقتی به بازی دعوت می شویم ذوق مرگ می شویم دیگر چه برسد که از ما نام برده شود و دعوت رسمی شویم بنابراین بدون در نظر گرفتن عواقب این بازی که از طرف هاله عزیز به آن دعوت شده ایم بازی می نماییم.
شرح بازی : نام بردن ۵ تن از دوستان وبلاگی که مشتاق به دیدار با آنها هستید. ۵ تن از دوستان که دوست ندارید با آنها ملاقات کنید و ۵ تن از دوستان را نیز به این بازی دعوت کنید.
توضیح اینکه مسلمآ من مشتاق دیدار تک تک دوستان عزیز وبلاگیم هستم اما موضوعی که همه بر صحت اون معترفتد اینه که دیدار با دوستان مجازی باعث میشه تا تفاوتهای این دنیا با دنیای حقیقی از بین بره و مسلمآ نوع نوشتار و حرفها و ... که در بلاگهای عزیزان وجود داره از حالت مجازی بودن خارج میشه ! مزید علت اینکه خیلی از حرفها و درد دلهایی که اینجا نوشته میشه در دنیای حقیقی یک راز یا یک مسئله شخصیه که این دنیای مجازی امکان مطرح کردن و جویا شدن افکار دیگران در اون رابطه را میده. البته که من دوست دارم که تک تک دوستان مهربان وبلاگی رو ملاقات کنم و بیشتر با اونها آشنا بشم ولی این دیدار ها و آشنایی ها مسلمآ باعث خواهد شد تا شاید با تعدادی از آنها کاملآ تضاد داشته باشم و البته که ممکن است تا دوستی های ماندگاری هم بوجود بیاید. اما در این بازی من بدون در نظر گرفتن تمامی این مسائل تنها از روی حس کنجکاوی و البته همراه با طنز همیشگی از دوستان نام می برم باشد تا موجب ناراحتی دوست عزیزی نشوم.
من دوست دارم ملاقات کنم با :
آنی عزیز (یادداشتهای یک دختر ترشیده ) بلکه یکیو براش پیدا کنم تا از معضل ترشیدگی رهایی پیدا کنه البته خودم اعلام آمادگی نمی کنما!
سر کار خانم یاسمن (چند قدم نزدیک تر به خدا) بیشتر برای دیدن اشکان !
خاطره خانم گل (سیناپس ) چون احساس می کنم پایه خنده خوبیه و من هر چی بگم می خنده و من ذوق مرگ میشم!
نفس عزیز (جزر و مد) نمی دونم چرا احتمالا" نفس دوست داره منو ببینه به من تلقین شده!
شازده اسد اله میرزا (یک دل و دو دلبر) واسه اینکه نگین پسره همش خانما رو دوست داره ببینه
کیا رو دوست نداریم ببینیم :
مودی (یادداشتهای یک زن سی ساله) بس که منو دعوا می کنه من الان احساس می کنم اولین باری که قرار باشه منو ببینه با مسلسل میاد ! عین این خانمای انگلیسی مبادی آداب که خیلی منظمند و به بچه های شیطون بامزه مثل من زور میگن!!!
هاله (اجق وجق های بی اجازه) خدا بدور ! میخواد سه ساعت حرف بزنه!
سیری جان (سیر ترشی متاهل) چون راهشون خیلی دوره!
مهسا (دل نوشته های یک دختر دم بخت) خب از اسمش معلومه دیگه ! آویرون میشه!
آست (روزمرگی ) چون روزی ۱۰ ساعت میبینمش ! بسه دیگه بازم ببینیم همو که چی!
مدعووین :
هستی عزیز (حرف دل )
سیر ترشی جان (سیر ترشی متاهل)
مودی جان (یادداشتهای یک زن سی ساله)
مهسا جان (دل نوشته های یک دختر دم بخت)
نفس جان (جزر و مد)
.
هی میگین آپ کن! ای بابا مگه این بلاگفا اعصاب مبزاره واسه آدم ! یروز میای میبینی نظرا نیست یروز نظرا تایید میشه نشون نمیده پریروزم که قربونش برم سنگ تموم گذاشته بود آش با جاش غیب شده بود! شده جریان یارو که میره جهنم بهش میگن با اینکه جهنمی هستی ولی این دنیا خودت میتونی انتخاب کنب با مردم کدوم کشور باشی ! یارو هم میگه اون دنیا دهنمون تو ایران سرویس شد بزار برم حداقل جهنممون تو آمریکا باشه خلاصه هر روز صبح قیر داغ میریختن راس ساعت ۱۲ چوب تو فلانشون می کردن و شب یجور دیگه و... چند وقت بعد یکی از رفیقاشو که تو جهنم ایران بوده میبینه میگه چه خبره میگه بابا عشق و حاله ! یروز قیر نیست یروز قیر هست اونیکه باید بریزه تو حلقت نیست یروز همه هستند گاز قطعه نمی تونن قیر و داغ کنند...! حالا شده مثل بلاگفا که هرروز یجاش می لنگه!
بنده از همین جا مراتب اعتراض شدید الحن خود و خوانندگان پرشمار مومن و فداکارم رو خدمت مدیریت بلاگفا جناب آقای شیرازی ابراز کرده در صورت تکرار موارد فوق الذکر هیچ غلطی نمی توانیم بکنیم !
بعدشم که من دپرسیشن گرفتم حالا چراشو خودمم آق بابام ببخشید خودمم نمی دونم؟! واسه همینم اراجیف نویسیم نمیاد ! الانم گفتم برم آرشیومو بخونم شاید یک چیزی یادم اومد با این پست خدمت کلی حال کردم هر کی نخونده قبلآ یک سر بزنه ببینه من الکی ذوق مرگ شدم یا راستکی!
دیگه اومدم پست مطلب جدید و باز کردم گفتم بسم الله هر چه باداباد بنویسیم ببینیم چی از آب در میاد!
صبح رفتم آزمایشگاه خون بدم ! زنه اومد جای آمپولو چسب بزنه یک نیگاه به پشما کرد گفت میخوای نزنم کندنش سخت میشه ! گفتم قربون آدم چیز فهم ! نمی خواد مرسی! بعد خودم فکر می کردم مثلآ اگه مد بشه مردا برن موم بندازن من اگه نمیرم احتمالا" پوستم در میاد ! ولی باز دمش گرم اگه این پشم ! های من نبود شما به چی میخندیدین؟!
سر این سریال روز حسرت هم که کلی میخندیم با این دادشم مثلا" این چند شب پیشا که این حاج آقا داشت افسانه بایگان و راجع به خوابش نصیحت می کرد می گفت حالا هر کی جای شما بود من باور نمی کردم و من به شما ارادت دارم و اینا منم شروع کردم جای حاج آقا دیالوگ گفتن : بعله من به شما ارادت دارم حالا میخوای بریم با هم بخوابیم شاید خوابتو منم دیدم میخوای اصلآ بریم بخوابیم من یو اس پی مو وصل کنم به شما خواب شما تو منم سیو بشه ببینم عزیزم یو اس پی شما جلو کیستونه یا عقب ؟!
بسه دیگه باز بی ادب شدم ... تا گند نزدم برم! شاد باشید!