روز اول مدرسه ذوق داشتم مخصوصآ که برام روپوش سرمه ای رنگ که من هی اصرار داشتم که برام بزرگه خریده بودند و البته اونا می گفتند که روپژش باید بلند باشه مثل تی شرت که نیست ! برام کیف خریده بودند از این کوله پشتیا با دفتر و مداد و مداد رنگی و ... کلی باببت اینا ذوق داشتم ولی از لحظه ای که صبح از خواب پا شدم یجوری ترس داشتم دلیلشو نمی فهمیدم مدرسه ای که قرار بود برم یک مدرسه دولتی تو میدان هفت تیر بود که خیلی بزرگ بود و من تو اون سن و سال از این ور حیاط اونورشو نمیدیدم کلی هم کلاس داشت و... یکی از اقوام دور هم تو اونجا معلم بود من بهش می گفتم عمه شکوه ! بعده ها فهمیدم که یکی از معلمای خیلی خوبه مدرسه است و البته از اون معلماست که همه بچه ها و حتی معلمای دیگه ازش حساب می برن! بعدن ترا هم با یکی از ناظمای مدرسه ازدواج کردند و هنوزم ما هر از گاهی می بینیمشون آخرین بار که دیدمش می گفت چرا زن نگرفتی هنوز و من خندیدم و یاد اون روزا افتادم! روز اول بابام منو برد مدرسه قرار بود ظهرم مامانم بیاد دنبالم ! از اونجاییکه از بچگی مهد کودک می رفتم فکر نمی کردن که من برای رفتن به مدرسه و ... مشکلی داشته باشم اما اشتباه کرده بودند چون مهد کودک من گوشه حیاط بیمارستانی بود که مادرم پرستار یکی از بخشا بود و تا عصر چند بار به من سر می زد و من احساس نمی کردم که اونجا نیست ضمن اینکه مهد کودک ما متشکل از ۱۰ ۲۰ تا از بچه های پرسنل بیمارستان بود . خلاصه بادیدن اونهمه بچه قد و نیم قد که اکثرشون از من هم از نظر سن و سال هم از نظر قد و هیکل بزرگتر بودن کلی شوکه ام کرده بود و دوست نداشتم که برم تو جمعشون فقط همونجور که پیش بابام ایستاده بودم با دقت داشتم همه چیو برانداز می کردم و البته به بچه ای که تقریبا" حالتای نگاه کردنش و... مثل من بود و دست مامانشو گرفته بود از همه بیشتر نیگاه می کردم اسمش تایماز بود و بعدآ کلی با هم دوست شدیم ! بابام گفت خب برو تو حیاط پیش بچه ها و ظهر مامان میاد دنبالت پسر خوبی باش حرف معلم و آقای ناظمو گوش بده اگه کاریم داشتی برو پیش عمه شکوه بگو ! حرف نمی زدم ولی اصلا" دلم نمی خواست که بره ! آروم هلم داد به طرف حیاط بوسم کرد و سعی کرد خودشو در حال رفتن نشون بده و البته که منتظر عکس العمل من بود یک قدم برداشتم به جلو بابامو نیگاه می کردم و انگشتم رفته بود به طرف دهنم نمی دونستم که چی کار کنم که بابام گفت برو نترس! این نترسو که گفت من تازه فهمیدم که پس واقعا" چیزی برای ترسیدن وجود داره ! و سر جام وایسادم یهو چشم افتاد به تایماز که بغز کرده بود منم بغزم گرفت و بعد دو تایی در حالی که همدیگرو نیگاه می کردیم زدیم زیر گریه از گریه من و تایماز یکی دو تا دیگه هم ترکیدن و البته بچه های بزرگتر و مامان و بابای من و چند تا دیگه از مامان باباها می خندیدن و خلاصه کلی مارو دلداری دادن و ... آخرم عمه شکوه بود اومد بردمون تو و البته نیم ساعت بعدش خبری از اون ترس و دلهره نبود و کلی با بچه ها مشغول بازی و تو سر و کله هم زدن شدیم و از فرداشم باز خبری از ترس نبود هر روز صبح با بابام می رفتم و ظهر ها هم مامانم میومد دنبالم ....
چه زود دیر شد!
پ.ن. من از طرف خودم همه دوستان رو به شرکت در این بازی دعوت می کنم البته قبلش وبلاگ خود سرباز معلم جنوبی رو بخونید و نوشته هاتونو براش میل کنید.
میگم من این همه از سوتی ها و گند کاریا و ... براتون گفتم و خندیدیم حالا این دفعه شما رو هم به همکاری دعوت می کنم یعنی من سوژه میدم بهتون یعنی در واقع موضوع رو میگم شما هم راجبش فکر کنین و یا تو نظرات یا تو بلاگای خودتون بنویسین !
مثلا" دقت کردین بعضی وقتا یک حرفی که کاملا" تو جمع دوستانتون متعارفه و به قول معروف تکرار اون بین رفیقاتون باب شده بعضی وقتا چه معنیه بدی میده ؟ یا مثلآ به گفتن یک حرف عادت کردین و یا یک شوخی یا یک تیکه کلام براتون جالبه و با رفقا همیشه میگین و میخندین بعد درست یجایی که خیلی رو دربایستی دارین یا ادب حکم می کنه که محترمانه حرف بزنین اون حرف و میزنین و ... و یا یک جایی که قصد دارین خیلی محترمانه حرف بزنین یهو یچیز دو پهلو میگین و یا تپق میزنین ! مثلا":
یکی از بچه ها داشت از ژاپنی که خواهرش رفته بود تعریف می کرد و می خواست بگه که خواهرش خیلی متحیر شده از دیدن یک سری چیزا که گفت : آقا خواهرم رفته بود ژاپن می گفت پشمام ریخته بود!
یکی دیگه از رفقا : این دایی ما خیلی آدم بی خودو عوضیه از اون آدمای خواهر....ه است !
پ.ن. فارسه ترکرو دعوت می کنه خونش عرق خوری دو سه پیک که می خورن یارو بچه تهرونه با لحن لاتی میگه دااااش خواهر داری ترکه با ترس میگه بعله ! یارو میگه دااااش بد خاهشو گ ا ی ی د م ! ترکه میگه دست شما درد نکنه ! یکم دیگه میگه داااش مادر در قید حیاتند ؟ ترکه باز با ترس میگه بعله! میگه دااااش بد خاهشو گ ا ی ی د م! ترکه یکم فکر میکنه میگه کم نیارم میگه دااااش شما احیانا" خواهر داری ؟ یارو با یک صدای بلند میگه آره داداش چطور مگه ؟ ترکه حول میشه میگه داااش مادرشو گ ا ی ی د م !
89.........147.....-- زمان: 11:2:6

1024x768
95 بازديد
توجه توجه
جایزه بگیرید
به بازدید کننده ۸۸۸۸ یک جایزه نفیس هدیه می گردد.
با توجه به آمار وبلاگ بازدید کننده ۸۸۸۸ به دلیل علاقه ما به عدد هشت جایزه می گیرد!
هر کی موفق شد آمار و کپی کنه تو نظرش و جایزه بگیره !
اینجوری:
خلاصه آمار سایت
بازدید دیروز: 119
افراد آنلاین: 1
بازدید کل: 8802
یک لحظه غفلت شما مساوی با از دست دادن جایزه است.
باور کنید امروز هر چی فکر کردم که چی براتون تعریف کنم چیزی یادم نیومد به جز مادر آقا کمال! حالا اگه میگین مادر آقا کمال کیه به جون خودم من تا به حال نه آقا کمالو دیدم نه مادرشو ! اما ما یک دوست خانوادگی داریم که ایشون از باجناقش که همون آقا کمال باشه در مجالس و مهمانیها یاد می کنه و به خصوص هر زمان که نام مادر آقا کمال میاد حضار به شدت خواهند خندید! بر طبق شواهد و قرائن و تعاریف و تمجیدات ایشون از مادر آقا کمال ایشون زنی هستند حدودآ هفتاد ساله که در روستا زندگی می کردند و اتفاقآ کمال یک داداش دو قلو داشته به اسم جمال ! حتمآ الان کنجکاو شدین که خب نکته خنده دار چیه! نکته اینجاست که مادر آقا کمال از بدو دوران نوجوانی سینه های بسیار بزرگی داشته ! نترسید از اینجا به بعد متن هم برای عموم آزاده و زیر و روی ۱۸ و اینا نداریم! حالا معلوم نیست که کمال و جمال به خاطر سینه های بزرگ نه نه شون بوده یا شیر خوشمزه ای در اون سینه ها موجود بوده که یک ریز از کله صبح یکی به این سینه آویزون بوده یکی به اون ! البته گفته شده که دو برادر با هم مساوات رو رعایت می کردند و ساعتی یک بار سینه هارو با هم تعویض می کردند ! منتها از اونجاییکه مادر بیچاره نمی تونسته کار و زندگی رو رها کنه و بشینه صبح تا شب به این دو تا شیر بده بنابراین قنداق کمالو می بسته سمت راست و قنداق جمالم سمت چپ و در اینجا از بزرگی سینه ها نهایت استفاده رو می برده و به شکلی که سینه ها رو مدل هفتی یکی میکرده تو دهن کمال یکی تو دهن جمال و بچه ها همونطور که رو کول مادر در قنداق بودند سینه به دهن شیر می خوردند و فقط وقتی که یک ساعت تعویض سینه ها فرا می رسیده شروع به گاز گرفتن می کردند و نه نه می فهمیده که وقتشه و قنداق کمال و میاورده اینور و جمال و اونور و دوباره از نو! حتی یک بار کمال گاز محکمی می گیره و نه نه که خیلی دردش میاد عصبی میشه و سینه رو می گیره محکم بکشه بیرون ولی از اونجا که این کمال ورپریده محکم سینه رو گاز گرفته بوده کمال از قنداق در میاد و با سر به زمین می خوره و حتی در این حالت سینه رو ول نمی کنه دیگه شما باید متوجه عظمت سینه ها شده باشین ! البته نقل میشه که این مادر آقا کمال تا به حال از لباس زیز زنانه استفاده نکرده به دو دلیل اول اینکه لباسی سایز ایشون یافت نمی شده و دوم اینکه نیازی نبوده چون ایشون سینه ها رو تو شرطش میزاشته و با یک تیر دو نشون میزده در واقع و البته از زمانی که جناب دکتر مظاهری زنان گرامی رو بیشتر با واژه افتادگی سینه آشنا کردند و به ذهن ها خطور کرد که شاید بشه یک کاریم برای مادر آقا کمال کرد ولی در دیدار ایشون با دکتر مظاهری ایشون به جای واژه افتادگی سینه از واژه بیماری حمل مشک استفاده کردند و فرمودند که چون مادر آقا کمال سالهاست که به حمل این دو مشک عادت کرده الان اگه بخواهندحتی این دو را به اندازه سینه های زنان فیلم های آنچنانی هم دربیاورند این احتمال وجود دارد که کمر مادر آقا کمال بر عکس با زاویه نود درجه خم شود و حتی ایشون اینوری نصف شوند. به هر حال این هم نقل قولی بود درباره مادرآقا کمال!
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره تمومه
همینکه اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی ام این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی میخوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته من میخوام جنون بگیرم
تلفن زنگ میزنه رفیق شفیقمون میگه کجایی ؟ میگم دارم میرم خونه دیشب تا صبح فرودگاه بودم دارم از خواب می میرم میگه بی خود کردی ! بیا دم خونه ما بریم مهمونی ! میگم مثل که فارسیت لیتل شده ها ! مرتیکه من میگم خستم دارم از خواب میمیرم میگی بیا بریم مهمونی میگه بابا پاشو بیا بد نمی بینی من که تورو جای بد نمی برم می گم قربونت میدونم ولی آخه من الان با این سر و وضع و ریش و پشم پاشم بیام کجا بی خیال شما برو ایشاله خوش بگذره میگه به جون تو اگه نیای دیگه اسمتو نمیارم تو چیکار داری من دارم میگم اشکال نداره پاشو بیا پشیمون نمیشی قیافتم مهم نیست من همچین جریان و ردیف می کنم خودت کف کنی ! ناچار رفتم دم خونشونو اونم که کلی تیپ زده بود یک دوشم با سی کی وان باباش گرفته بود و یا علی مدد ...! رسیدیم مهمونی رفتیم تو دیدم یا خدا حداقل ۵۰ تا دختر و پسر تو هم میلولن میگم عوضی تو که گفتی کسی نیست خودین من که یک نفرم نمی شناسم تازه اینا همه انگار اومدن تو مراسم فرش قرمز هالیوود شرکت کنند اونوقت تو مارو با این قیافه داغون آوردی ضایعمون کنی ؟!؟! میگه بابا تو الان کلی فشنی ! ریش و لباس کثیف پوشیدن مده ! گفتم میخوای یک دو سه تا باد ول بدیم دیگه بترکون بشیم ! میگه اه مسخره نشو صاحب مهمونی اومد ! من الان او کی می کنم ! یک دختر جا خواهری عجب دافی بود !!! پوست شکلاتی دامن تا بالاتر از... نه از اون ور نزدیک تره تا پایین تر از باسن ! یک تاپ مشکی هم پوشیده بود که به جرات ۲۰ سانتی متر پارچه درش به کار رفته بود ! پس از سلام و عرض ادب و تته پته ! رفقیم منو نشون میده و میگه آقا آرش از بچه های گل روزگار مهندس پرواز هستن در آمریکا دیشب تشریف آوردن !!! یعنی دلم میخواست همون موقع مثل قول چراغ دود شم برم هوا ! آقا این رفیق ما حرفش تموم نشده بود دختره رو انگار برق سه فاز گرفته باشه گفت اووووووووه نایس !!!! خیلی خوش آمدید ! اتفاقآ ما عید وگاس بودیم خیلی خوش گذشت شما هم حتما" اومده بودین وگاس آره ! گفتم بعله یعنی نه چرا خب ... ! خیلی امسال خوش گذشت ! خلاصه تعارف کرد یک گوشه نیشستیم و رفت واسه پذیرایی یک بشکون جانانه از رفیقم گرفتم داد زد آی آی ول کن چته! گفتم مرتیکه الاغ میخوای خالی ببندی فکر کن لااقل این چه زری بود زدی یارو الان دو تا چیز از اونجا بپرسه من چه خاکی تو سرم کنم میگفتی پرفسوره دیگه آمریکارو از کجات آوردی باز یارو از این گاگولا بود یچیزی می گفتیم!! این بابا سالی یک دفعه میره اونجا احمق ! گفت نه بابا تو فقط خونسرد تو مایه های من خالی ببند دیدی تا گفتم آمریکا اصلا" دیگه تیپ و قیافت یادش رفت الان به نظرش از همه خوش تیپ تری ! دیدم خدایی مثل که این یکیو راست میگه ! چند دقیقه گذشت ما داشتیم از نعمات الهی نیمه عریان لذت سمعی و بصری و ... می بردیم که دیدیم دافی عزیز با یک عدد دافی تر تشریف آوردن و سلام کردندو فرمودن آقا آرش نیوشا از دوستانم که عید همراه ما وگاس بودند و رو به نیوشا خانوم آقا آرش مقیم آمریکا هستند و افتخار دادند و تو جشن ما شرکت کردند نیوشا خانوم هم اشاره فرمودند خیلی خوشبختم آقا آرش بعدم رو به صاحب مهمونی کرد و گفت سارا جون اگه نمیگفتی هم از ظاهر و لباسشون و accent که دارن مشخص بود که آمریکا هستند حالا من و رفیقم هاج و واج موندیم که پرسید آقا آرش accent قشنگتون نشون میده که باید سمت کالیفرنیا ساکن باشید درست حدس زدم؟!؟! .... گفتم من واقعآ موندم شما چطور متوجه شدید آخه من تا حالا خودم متوجه اینی که می فرمایید نبودم ! گفت اختیار دارید کجای کالیفرنیا ساکن هستین ؟ گفتم یا خدا تموم شد دیگه گاف و دادیم الانه که بفهمند با یک تیپا بندازنمون بیرون رفیقم سریع پرید تو حرف و گفت آرش اینا irrvin زندگی می کنند منم یک لبخندی زدم و گفتم بعله دیگه ! نیوشا گفت آرش اینا ؟!؟ شما با کی زندگی می کنی مگه ؟؟!؟؟ اومدم بگم من با زنم و بچم گفتم اینجوری بی خیال میشن تموم میشه میره پی کارش که باز رفیقمون پرید وسط حرف و گفت آخه آرش اومده ایران که انشاله ازدواج کنند و برگردن و دیگه از تنهای در میان و میشن آرش اینا بعدم مثل بوفالو باز کرده اون گالشو و هرهر میخنده اون دو تا هم که مدیونین اگه فکر کنین خر کیف شده باشن عینهو خر که بهشون تیتاپ داده باشی ! البته حقم داشتن تو این بازار بی شوهری که شوهر یخ زدشم گیر نمیاد فکر کن یک بابایی از آمریکا پاشده اومده اینجا دست دختر رویاهاشو بگیره و ببره اونجا! دیگه کار ما در اومده بود مگه اینا از بقل ما جم می خوردند یعنی کار به جایی رسید که من سه ساعت فحشایی که آماده کرده بودم به رفیقم بدمو آخر براش اس ام اس کردم ! یجاهم یواشکی ازش پرسیدم اسم این شهررو از کجات در آوردی گفت یک بار از دختر خالم شنیدم ! وقت شام شد و من داشتم لحظه شماری می کردم واسه اینکه زودتر شامو بخوریم جیم بشیم که باز دافی جون اومد گفت آرش جان بفرمایید شام البته من نمیدونم باب میل شما هست یا نه ! ما غذاهای ایرانی مثل قرمه سبزی و ... داریم گفتم به به خانم من می میرم واسه قرمه سبزی نمیدونید چقدر دلم واسه خوردن غذاهای ایرانی تنگ شده بود دافی جون در حالت ذوق مرگ گفت جدی میگین آقا آرش واقعآ باریک اله به این سلیقتون انشاله با همین سلیقه یک دختر ایرانی زیبا هم پیدا می کنید و ازدواج می کنید البته هواستون باشه ایشونم مثل من باید غذاهای ایرانی بلد باشه که براتون درست کنه ! گفتم به به .... بله خب البته کمتر کسی مثل شما زیبا و همه چی تمام پیدا میشه ! اینجاها دیگه خودمم جدا" حالیم نبود چه غلطی دارم می کنم و حس ور زدن و مخ زدنم فوران کرده بود خودمم باورم شده بود هفته دیگه باید برگردم آمریکا ! خلاصه ما اینقدر اون شب خالی بستیم و حرف زدیم که تو عمرم اینقدر خالی نبسته بودم یاد این فیلم ایرانیا افتاده بودم که یارو کلاهبرداره میاد دختر پولداررو فریب میده و ... با شرکت ابوالفضل پور عرب ! یجا هم هل شده بودم دختره پرسید من چجوری تا شما هستین باهاتون تماس بگیرم که بیشتر شما را زیارت کنیم منم داشتم شماره ایرانسلمو میدادم !!! یهو یادم اومد من دیشب از آمریکا اومدم گفتم شما به رفیقم زنگ بزنید منو پیدا می کنه ! شبم از اونجا اومدیم و پامو که از در گذاشتیم بیرون خواهر و مادر رفیقمو به هم پیوند دادم و گفتم این دختره بهت زنگ زد بگو آقا آرش خبر مرگش براش کار پیش اومد برگشت رفت اون خراب شده ! ما موندیم تو کف دافی و آمریکای نرفته ! ولی میگم اگه دختره هم تو مایه های فیلم ایرانیا باشه میشه برم بگم من از بس عاشق تو شده بودم دروغ گفتم و اینا ... دختره هم تحت تاثیر عشق واقعی من قرار بگیره واینا... قرمه سبزی هم که بلده و اینا... !
رفته بودیم شمال داشتیم با برو بچ اعم از دختر و پسر والیبال بازی می کردیم با یک دختره کلی کل کلمون شده بود و هی ما اذیت کن اون اذیت کن تا اینکه وسط بازی دیدیم موقعیت مناسبه بلند شدیم رو هوا تو مایه های بهنام محمودی و با یک فروند اسپک جانانه توپ و محکم کوبیدیم تو ملاجش حالا همه زدن زیره خنده این بنده خدا اومد بگه ازقبل میدونستم که تو بدجنسی یا با من مشکل داری وازاین حرفا.نکه ضربه یکم سهمگین بود گفت : من تورو قبلا امتحان کردم میدونم مشکل جنسی داری!!!!!!!!! حالا همه با چشای از حدقه در اومده دارن ما دو تا رو نیگاه می کنند منم که انگار عصمتم زیر سئوال رفته ! البته بیشتر از این ناراحت بودم که کی امتحان کرده که من نفهمیدم ... !
با یکی از رفقای بلبل زبان در حال چرخ زدن و ایضآ متلک پراکنی و لذت سمعی بصری بردن در خیابان فرشته بودیم رفیقمون هی سعی می کرد با ماشین بقلی که انصافآ دختران زیبایی بودن ارتباط برقرار کنه اما دخترا عین برج زهرمار نیشسته بودند و جواب نمیدادند این بود که گفت : ببخشید خانم یک سئوال جنسی داشتم ! اینجا بود که نتونستن نخندن دختره گفت خب بپرس گفت جنس مانتوتون چیه؟!
یبارم به یک دختره که موهاشو کلی رنگی پنگی کرده بود گفت ببخشید خانم شما موهاتون خدادای این رنگیه ؟ یا خودتون دادین این رنگی شده !
یک دفعه ام هر چی با دختره حرف میزد دختره عین مجسمه جلو رو نگاه می کرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد بعد سه ساعت ور زدن گفت خانم من به یک نتیجه ای رسیدم شما یا کولر ماشینت خرابه که شیشه رو نمیدی بالا یا شیشه ماشینت خرابه و نمیره بالا یا خودت مرض داری و خوشت میاد که من هی ضر بزنم !
دیروز خدمتکار شرکت میگه فلانی شما روزه نمی گیری؟ میگم عسیسم روزه مال آدمای سیره که به یاد گشنه ها بیفتن ما برای چی باید روزه بگیریم ؟!
بعدآ نوشت: یک عکس خیلی توپ تو عکس منتخب روز گذاشتم به جون خودم راست می گم خودم سه ساعت می خندیدم ![]()
۱.دختر همسایه به شدت گریه می کرد به شوخی به مادرم می گم مثل که دوسش داشته ها میگه نه بابا بیچاره فردا نامزدیش بود داره گریه میکنه که نامزدیش بهم خورده !![]()
۲. برای بار دوم چایی تعارف می کنند ولی همه بر می دارند کسی که چایی تعارف کرده میگه مرسی که نا امیدم نکردین من به آرامی به خانمی (از اقوام) که کنارم هست می گویم اصولا" ترکا در زمینه چای کسی رو نا امید نمی کنن و اون آنچنان بلند می خنده که همه ما رو نیگاه می کنند بعد خودش دهنشو می گیره و فرار می کنه !![]()
۳.در پایان مراسم از کلیه صنف ها و کارمندان ادارات مختلف قدردانی شد به داداشم میگم از صنف ما و عراجیف گویان تقدیر نشد! میگه صنف شما جزء و دیگر عزیزان قرار داره !![]()
۴. همسایشون :آقا تسلیت می گم
من : مرسی
اون : خیلی حیف شد
من : بله متاسفانه
اون: کاش زودتر به دادش میرسیدیم دیر شده بود
من : بله متاسفانه
اون: من پیر باید می مردم نه این جوون
من : بله متاسفانه
اون: چپ چپ نیگاه می کنه و میره
من : ![]()
۵. هنگام خداحافظی
یکی از اقوام : انشاله هر چی عمر اون بود خاک شما باشه !
بعد از غذا :
یکی از اقوام : برای تسلی خاطر تازه گذشته صلوات !![]()
زن جوان و زیبارویی بود چند سالی بود که ازدواج کرده بود دو دختر و سه پسر حاصل زندگی او با همسر مهربانش بود اما یکباره همچی تیره و تار گشت پسر آخری تنها شش ماهه بود که همسرش به علت عارضه قلبی در گذشت ولی او به تنهایی با تمام سختیها ساخت خیاطی کرد و بچه داری با تمام مشکلات و حرفهای مردم و... بچه ها را بزرگ کرد دو دختر که بزرگتر بودند را برای تحصیل به آمریکا فرستاد هر دو همانجا درس خواندند و ازدواج کردند و البته دختران با وفایی بودند و حالا که مادر پیر و فرسوده شده بود هر چند ماهی مادر را به پیش خود می بردند و از او پرستاری می کردند دو پسر بزرگتر هم ازدواج کرده بودند و زن و زندگی داشتند همه بچه های مهربان و با محبت و قدر شناس بودند چرا که به چشم خود سختیها و درد های مادر را دیده بودند تا اینکه پسر بزرگتر به دنبال سرنوشت پدر بر اثر عارضه قلبی در گذشت و مادر مهربان داغ فرزند عزیزش را به سختی تحمل کرد هر چند بسیار شکسته و بیمار شد اما پسر کوچکتر آنچنان به مادر دلبسته بود که براستی هم مادر بود برایش هم پدر و هم همه کس پسر حتی حاضر نمی شد تا زندگی خود را با زن دیگری به جز مادر تقسیم کند هر چند او ۳۶ ساله شده بود اما ترجیح میداد تا در کنار مادر باشد شاید احساس می کرد باید اینگونه زحمات مادر را جبران کند .
جمعه صبح در حالی که عازم محل کار بودم صدای زن از پشت تلفن سکوت ابدی پسر ۳۶ ساله اش را با تمام غم و اندوهی که از تمام وجودش بر می آمد فریاد می زد و می گفت آرش پسرم مرد بدادم برس .... هر چند حرفش باورم نشد ولی افسوس که او راست گفته بود پسر دلبندش همان تنها همدم مادر به تبعیت از پدر و برادرش شب خوابید و صبح برنخواستبدون آنکه حتی زنی و بچه ای نگران او باشند تنها کسی که نگرانش بود باز هم همان مادر بود بار دیگر دنیا چهره بی رحم خود را به خاله جان نشان داد و او را درهم شکست.
خاله جان برایت آرزوی صبر و برای دلبندت طلب مغفرت و آمرزش می نمایم .
پیرو شعرهای به قول خواجه خاطرم حزین بود از استاد زرویی نصر آباد و شعر محکمه الهی از استاد خلیل جوادی این بار شعر جالب دیگری که باز هم متاسفانه نام شاعر را نمی دانم !
مثل دختری که پ.ر.د.ش.و دوخته
و اونکه پول نداشت تو آتیش سوخته
مثل مادرم با اون زندگی سوری
زنی که خلاصه شده تو قابلمه و قوری
کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو
کسی نتونسته از سر بگیره روسریشو
میگفت بعد از مرگ می برنش جهنم
می گفت آدمو از سر موهاش آویزون می کنن
گفتم مگه نگفتن بهشت زیر پای شماست
مامان بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب
می گفت اذون دارن می گن مو تنم سیخ شده
گفتم می ترسی ترس به روحت میخ شده
هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت
یعنی چیزی تو زندگیش ندید به جز خفت
زنی که خیانت نکرد به شوهرش ولی چی شد ؟
پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد
باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه
عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه
زنی که همیشه یک سایه اونو می پایید
عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید
بوی سیلی و شلاق میدی خانم
تا کی می خوای به مردا باج بدی خانم
مثل وطن شدی همدم ولگردا
تقدیر تو دست تو واسه فردا
بوی زمین سوختمونو میدی خانم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم
ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یکم از اون قطره غیرتت رو ما هم بپاش
ما که از مردی مردیمو چیزی ندیدیم
از تو کتاب اسم رستمو فقط شنیدیم
که اگه اونم بود امروز حتمآ کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگه بود واسش جرم می ساختن
تو گردنش آفتابه لگن می نداختن
شاید می رفت جنگ و بر می گشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد تو دبی سهام داشت
رستم می تونست حتی به قولی گنجی شه
یک امکان تو پوتر (؟) بخونه فرنگی شه
میشد اسلامو سوپریالیستی تعبیر کنه
میشد قرآنو تو هرمونوتیک تفسیر کنه
میشد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
میشد جک بگه معترض تعبیر بشه
شاید می رفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی می روند اینجا الگانس داشت
تو هر عید می رفت تو کنسرتا می رقصید
دیگه حرف سیاسی نمی زد می ترسید
رستم اگه بود می گفت جدم عرب بود
خزر مال روسا خلیج ,خلیج عرب بود
رستم اگه امروز بود رستمو از یاد می برد
شاهنامه بیست سی سال رو طاقچه خونه خاک می خورد
خانم ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش
پرچمو بگیر خودت بشو رئیس جنبش
بوی زمین سوختمونو میدی خانم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم
ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یکم از اون قطره غیرتت رو ما هم بپاش
پ.ن. هر چند دلمان برای خیلی از زنان و دختران مملکتمان می سوزد ولی با تمام عقاید شاعر موافق نیستیم ضمن آنکه به نظر نمی آید که این شعر تنها یک شعر فمینیستی باشد و حرفهای بیشتری برای گفتن دارد.
چند سال پیشا تو یک شرکتی کار می کردم که یک آبدارچی داشتیم که پسری بود همسن من اونموقع ما ۲۲ سالمون بود این بنده خدا که از ۱۴ سالگی از شهرشون راهی تهران شده بود و خودش زندگیشو با کار کردن تو جاهای مختلف گذرونده بود بعضآ کارای احمقانه ای می کرد یکی از این کاراش این بود که یک بار که دندون درد شدیدی داشته دکتر احمق که اگه دستم بهش برسه و این احمق قصه ما می گفت که کی بوده خودم دندوناشو تو حلقش خورد می کردم به این بیچاره میگه بیا همه دندونات و بکش راحت شو که اینقدرم نخوای خرجشون کنی ! اینم که از ناحیه مغز تعطیله یعنی در واقع اون جریان خلقت که یادتون هست تو اون صف ایشون قسمت مغز و اشتباهی رد کرده ! خلاصه قبول می کنه در سن ۲۲ سالگی دندون مصنوعی میزاره . دیگه شما خودتون باید متوجه شده باشین که علاقه بنده به اسکل نمودن یک پسر ۲۲ ساله همسن خودم از نوع خنگ و حرف زدن مسخره به واسطه دندون مصنوعی و دیگر اتفاقات چه شود ؟ اگه بخوام همشو بگم ۴ جلد کتاب میشه .
یک روز ظهر باهم رفتیم سر کوچه شرکت که از ساندویچی محلمون آقای پناهی (با پناهی ترانه مادری خیلی فرق داشت) ساندویچ بگیریم که این ممد آقای ما اومد باصدای بلند عرض ادب کنه و تا دهنشو باز کرد و گفت به !!!! آق پناهی چشمتون روز بد نبینه این دندون بالایی محکم از دهان ایشون پرتاب شد و خورد به شیشه و صدای شترق ! حالا منو آق پناهی دوتایی دلمونو گرفتیم می خندیم اینم دندونشو برداشته با لباسش تمیز می کنه بزاره دهنش اون یارو بدبخت که تو مغازه داشت می لمبوند لقمه تو دهنش مونده بود و هاج و واج داشت ما رو نیگاه می کرد !
یک بارم تو کوچه داشتیم می رفتیم یک پیر زن بامزه هم از روبرو میومد که ممد یهو یک عطسه کرد که اگه دندوناش مصنوعی هم نبود می ریخت بیرون حالا شما خودتونو بزارین جای اون بنده خدا پیرزن تو حال خودش داشت لنگ لنگون می رفت یهو یک دندون مصنوعی با شدت و صدای انفجار ممد پرت شه تو بقلت . فقط کلی خدا رو شکر کردیم که نمرد!
بعضا ما مهمون که داشتیم میومد خونمون واسه کمک یک شب زیاد خورده بود با همون طرز حرف زدن مسخرش اومد گفت آقا آرش حالم بد شد رفتم دستشویی بالا آوردم . گفتم خب عیب نداره بیا یک شربت بدم بخوری ردیف شی . گفت آقا آرش دندونم افتاد تو سوراخ توالت گفتم ای خاک بر سرت ... حالا عیب نداره فدا سرت می ریم فردا سفارش می دیم . گفت نه آقا آرش در آوردمش !!!!!!!!! گفتم آآآآآآه نزاری دهنتا بزار لا اقل بشوریم ضد عفونیش کنیم گفت شستم آقا آرش با رخشا و تاید شستم ضد عفونت شد ایناها . تصور کنید یک نفر دهنشو جلوتون باز کرده و دندون مصنوعی که تا چند دقیقه پیش تو سوراخ توالت بوده تو دهنش داره می درخشه !
پ.ن. این پی نوشت که در ادامه مطلب آمده خصوصی و مختص خانم هستی می باشد .
توجه: ورود شما به ادامه مطلب نشانه فضول بودن شماست و ارزش دیگری ندارد.
ادامه مطلب