تبليغاتX
هرکی هرجا هرچی

چند روز پیشا رفته بودیم یک جا عروسی از این عروسی باکلاسیا یکم همچین بفهمی نفهمی از گروه خونی ما بالاتر بود . در بدو ورود یک بنده خدایی وایساده بود جگر کبابی در سیخهای کوچک چوبی تعارف می کرد به پسر عموم گفتم به به مزه رو که همین دم در دارن میدن جون تو تا برسیم به دنس فلور توپ می سازنمون ! خلاصه رفتیم تو این باغ درندشت نیشستیم و جالب این بود که رو میزها به جز انواع گل و شمعهای تزئینی  که خداوکیلی کلی هنرمندانه و خشگل بود چیز دیگه ای نبود منظور از چیز دیگه شیرنی و میوه است ! خلاصه هنوز نشسته پذیرایی شروع شد به جرات برای هر ده تا مهمون یک نفر کارگر داشت پذیرایی می کرد و وول می خورد خلاصه دیگه را به را پشت سر هم ... کمپوت میوه های تازه ! انواع شیرینی که در ظرفهای بسیار بزرگ بود ولی جالبیش این بود که تو هر کدوم از این ظرفها فقط ۸ تا شیرنی بیشتر نبود و بقیش گل و شمع و تزئینات بود ! ... انواع آب میوه تازه ! ... و همچنین تکه های کوچولوی مرغ و گوشت و جگر و قارچ کباب شده ! خلاصه آفتابه لگن هفت دست ... ! نکته بعدش این بود که هر کی به اون یکی می رسید می گفت به به جناب دکتر ! حال شما چطوره ؟ LA بودین جناب دکتر ؟ کی تشریف آوردید ؟ اون یکی هم می گفت دکتر جان جهت عروسی این  عزیزان آمده ایم  پس فردا می ریم آمستردام از اونجا هم میریم LA !! یا مثلا" دو تا دیگه همو دیدن از اون دور بدو بدو اومدن همدیگرو بقل کردند یکیشون گفت : آآآآه پروفسور! اون یکی هم گفت وای دکتر نمیدونی از دوباره دیدنت چقدر خوشحالم ! به خدا مدیونین اگه فکر کنین ما این قشر دکتر و مهندس و خدایی نکرده تمسخر کرده باشیم البته پسی عموم تا من ازش فاصله می گرفتم زود داد می زد دکتر آرش دکتر آرش از کنار من جم نخور آخه شما هفته بعد داری برمی گردی تورنتو من باز شما رو miss  می کنم ! منم می گفتم مهندس اشکان you know  مرد ! من به خدا i love you !

طفلک بانوان این قشر مستمند اصلا" آقا فقر بیداد می کرد همه یک تیکه پارچه از زور نداری انداخته بودن رو خودشن همه جاشون بیرون بنده های خدا... ما که چیزمون کباب شد ...جیگرمونو  میگم  کباب شد آقا کباب!

یک گوشه این باغه هم سفره خونه سنتی بود توش گردو و چای و قلیان بقیه مخلفات به وفور پذیرایی میشد ما هم که عمرا" اگه ندید بدید بازی در آورده باشیم فقط بعد از خفه کردن خودمون با همه این موارد داشتیم میومدیم بیرون دو تا گردو تو ظرف بود ما برداشتیم گذاشتیم تو جیبمون واسه روز مبادا !

از قسمت رقص بدلیل حضور خوانندگان 18 سال به پایین چیزی نمی گوییم !

حالا آخر شب داریم برمی گردیم تو ماشین دختر عموی ما گفت وای من دلم گردو می خواد کاش برمی داشتم گفتم من دو تا دارم ! حالا همه شروع کردن به فحش و بد و بیراه خاک بر سرت تو آدم نمیشی ! شخصیت نداری ! نمی فهمی کی شوخی کنی کی باید جدی باشی ! حالا مگه میزارن من توضیح بدم آخر سر گردوها رو از جیبم در آوردم همشون می خندن می گم یک ساعت بد و بیراه بار ما کردین حالا می خندین ؟! ولی دلم خنک شد بس که تصور منفی کرده بودند داشتن گردو ها رو می خوردن منم گفتم حالا از کجا معلوم اینا که دادم بهتون گردوهای خودم نباشه ؟ یهو همشون باهم داد زدن آآآآآآآآآآآآآآههههههه ....خفه شو !

 

پ.ن. اجاره باغه که عروسی بود برای هر نفر 100 هزار تومان به همراه 25 میلیون تومان جهت سفره عقد و ... جمعا" هزینه اجاره باغ و پذیرایی و ... 75 میلیون تومان !

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

تو تعطیلیا  تلویزیون داشت فیلم ضیافت رو نشون میداد که موضوع کلیش این بود که چندتا رفیق بعد از دبیرستان قرار میزارن تا ده سال باهم رابطه نداشته باشن و بعد از ده سال تو کافه ای که پاتوقشون بوده با هم قرار میزارن که ببینند هر کی چی شده . جالب بود مثلا یکی معلم شده بود یکی رفته بود جنگ جانباز شده بود یکی اطلاعاتی شده بود و دو سه تاشون حسابی پولدار و...

حالا من داشتم فکر می کرد که مثلا" اگه ما رفقای وبلاگی با هم قرار بزاریم تا ده سال با هم رابطه مونو قطع کنیم و بعد ده سال بیایم همزمان شروع کنیم به دوباره نوشتن هر کی چی مینویسه ؟

JOJO : مسلمآ بنده همچنان به اراجیف نویسی میپردازم فقط بجای اینکه بگم عمم گفت احتمالا" باید بگم یادش بخیر عمم خدابیامرز می گفت ! یا اینکه بگم دیروز زنم در حالی که  دنبالم می دوید قصد داشت هر جور شده پشمهای روی سینه مو بکنه منم میگفتم باباجون درد داره خوبه منم پشمای رو سینه تورو بکنم ؟

آست : که دیگه برای خودش شرکت داره و کلا" زن وبچه و کار اجازه وبلاگ نویسی بهش نمیده ولی برای قرار ده ساله تصمیم می گیره یک پست توپ بزاره تازه متوجه میشه همه کارمنداش برای خودشون وبلاگ دارن و تو ساعت اداری مثل جوونیای خودشو اون یارو همکارش AT WORK بکوب دارن آپ می کنن !

یادداشتهای یک سرباز معلم جنوبی : آقا معلم سابق که الان شده وزیر آموزش و پرورش اینقدر گرفتار تاسیس مدرسه در مناطق محرومو رسیدن به مسائل بوشهر و ... است که بنده خدا دیگه بیست روز یک بارم به زور می رسه آپ کنه ولی هنوزم وبلاگش کلی معروفه و همه از وبلاگی حرف میزنند که آقا معلمو از کوچکترین مدرسه دنیا به وزارتخونه مدرسه های مملکت آورده !

من و آرش (هانی): هانی داره با آرش دهمین سال ازدواجشو جشن می گیره و مطمئنآ پستش در مورد همین جشنه البته نوشته که واسه این مراسم خودشو کلی واسه آرش لوس کرده ولی آرش باهاش راه اومده و کلی نازشو کشیده و کلی بهشون خوش گذشته و فرداش هم دارن میرن مسافرت اول همدان خونه فامیلاشون بعدم شمال !

یادداشتهای یک دختر ترشیده : آنی ...الهی بمیرم اصلا" دلم نمیاد حدس بزنم . یعنی میشه ؟ باورش سخته واسه همین حدس خودم اینکه آنی با اعتماد به نفس داره راجع به مسائل و مشکلات ازدواج می نویسه و با طنز بالقوه اش که بواسطه نوشتن در این مدت طولانی بسیار روان تر و شیوا تر هم شده هنوز داره میگه پس کی نوبت ما میشه البته تولد 41 سالگیش تازه گذشته !

وقتی میخوای زن نگیری : وهوو پستش که اینه : وقتی من میو میو می کنم ... و همچنان در نظرات در حال چک و چانه زدن با زنا ! البته هرزگاهی یک طعنه و کنایه ای هم به بعضیا میزنه ببینه طرف پا میده یا نه ؟!

طنز متفاوت : نوشته که دیشب تو بیمارستان یکی اومده بالا پایین شده بوده و دکی هم طبق معمول بهش شیاف تجویز کرده یارو هم رفته شیافه رو خورده گیر کرده تو گلوشو داشته خفه میشده و....

حرف دل (هستی): مطمئنآ نفر اولی که سر قرار حاضر میشه  و مثل همیشه اول تو نظرات ! پستش شاید یک شعر یا یک متن جالب یا حتی اینکه کلی دلش واسه ما تنگ شده ولی هر چی باشه کلی انرژی مثبت همراه داره ! البته هستی به خاطر تصمیم ده سال پیشش الان دیگه واسه خودش کسی شده و همین که سر قرار حاضر شده کلیه !

تراوشات ذهن من (خاطره) : همچنان مفقود الاثر ! گمشده زنی است مهربان که از ده سال پیش تا کنون از وبلاگ خود خارج شده و تا کنون مراجعتی نداشته ! حذف شدن وبلاگ ایشان مطمئنآ توسط خودش انجام شده از این رو ایشان در سلامت جسمی بسر می برده اند ولی از اینکه دوستانی چون مارا بی خبر رها کرده اند احتمالا در سلامت ذهنی بسر نمی بردند .

زن زیادی : مرجان که واسه این قرار بی صبرانه انتظار کشیده  الان کلی خوشحاله و داره قیافه رفقای وبلاگیو  بعد از این مدت حدس میزنه و البته پستش هم همینه چرا که به واسطه پیشرفت تکنولژی آیکونای جدید خیلی قشنگتر منظور مرجان از حدسایی که میزنه رو نشون میدن !

سیر ترشی متاهل : چون ده سال پیش تو چنین روزایی تو اتاق عمل بوده الان یادش کرده و بابت نظراتی که اونموقع بچه ها براش گذاشته بودند کلی ازشون یاد می کنه و کلی پستش مهربانانه و با عشقه !

یادداشتهای یک زن سی ساله : نکته اول اینکه وبلاگ تغییر نام پیدا کرده به یادداشتهای یک زن چهل ساله نکته دوم که جیگر آدمو کباب میکنه مودیه مجرده !  البته مودی همچنان با انرژی فراوان کار می کند و تلفن دوست میدارد و از همسایه های جدید می نویسد ! دانشجوهای جدید زن و شوهره که دعوا می کردند که حالا طلاق گرفتند و مرده رفته یک زن دیگه گرفته ولی بازم دعوا می کنند  و دکی که دیگه سن و سالی ازش گذشته با دوستاش موسیقی لایت پای بساط و...

اجق وجق های بی اجازه : هاله از هم اکنون در حال روزشماری بابت رسیدن بازنشستگیه که از اداره راحت بشه البته کارمندای دیگه هم برای رسیدن چنین روزی بی صبرانه در انتظارند چرا که بعد از سه فروند مدیر مالی که همه بدست هاله خانم بی رحمانه پس از سکته های متعدد به قبرستان راهی شدند همکارای چند اتاق اینورتر و حتی اونورتر هم بار ها از دست هاله خانم دق مرگ شده اند !

پادلمه : به خدا مدیونین اگه فکر کنین بی خیال سر محمود و مسائل سیاسی  و دفاع از حقوق زنان و اینا شده البته پستش طرح یک کلمه بسیار سخت گیلکیه که ببینه کی معنیشو میدونه!

تپه های گل بابونه : مینو همچنان روزمرگی مینویسه خوبم می نویسه !  و البته تو نظرات دیگه مشکلی  برای گذاشتن آیکون های مختلف نداره  چون همه نوع آیکون دیگه به بازار اومده حتی آیکون عشوه شتری اندر عشوه شتری !

خاطراتونه : صبا همچنان ماهی یک دفعه آپ می کنه !  البته هنوز خواستگار سیریش هم داره ! ولی دیگه یاد گرفته باهاش چیکار کنه !  

وای مردم بس که حدسیات و چرندیات  زدم !  بقیش با شما !

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي قلب توست نه در بزرگي گناه او...!

 

همین !

 

از خیلی چیزها بدمان میاید . بیشتر از همه از خودمان !

 

پایان .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

دیروز عمه خانم ما زنگ زده بود حال احوال ! عمه خانم ما که یادتان هست در کد 8  برایتان تعریف کرده بودیم از ایشان :

عمه : چطوری JOJO جان ؟ خوب می کنی عمه ؟

من : مرسی عمه جان . بعله اگه چیزی گیرمان بیاید !

عمه : اه بچه جون چقدر تو بی ادبی !

من : خب عمه جان خودت می پرسی دیگه !

عمه : منظورم این بود که خوبی ؟ چی کارا می کنی؟

من : عمه می تونی سه تا جمله پشت هم بدون اینکه سوتی بدی بگی ؟

عمه : من کجام سوتی میده ؟!؟! شما ها زیادی به آدم کیل می دین (کیلید و گیر و با هم قاطی کرد)!

من : بسه عمه فهمیدم که نمی تونی !

 

پ.ن. ضروری و مهم :

ما هیچ نسبتی با این جوجو  به آدرس http://siluetta2000.blogfa.com/ نداریم و اصلا" ایشان را نمی شناسیم  و با توجه به آرشیو ایشان و آرشیو ما  مشخص است که خدایی نکرده ما قصد تقلید نام ایشان را نیز نداشتیم . ضمن اینکه نسبت به ایشان هیچ ادعا و اعتراضی نداریم و صمیمانه برای ایشان آرزوی موفقیت می کنیم .

خانم اقدس اراجیف از دوستان  وبلاگی خیلی از خود شما ها هستند که یک بار این ابتکار را به خرج دادند و با این نام برای ما کامنتی گذاشتند که ما با استفاده از IP ایشان متوجه شدیم کی هستند اما از ایشان خواستیم تا به نظر گزاری با این نام ادامه دهند چون به نظرمان جالب آمد اما به ظاهر برای خیلی از دوستان جالب نبود . به همین دلیل از ایشان خواهش می کنیم تا دیگر برای ما نظر نگزارند .

از دوستانی که حدسهایی در مورد ما زده اند صمیمانه تقاضا داریم تا حرف ما را برای آخرین بار بشنوند و سعی کنند که قبول نمایند چون ما دیگر سر این مسائل با کسی بحث نخواهیم کرد ضمن آنکه متاسفانه بر خلاف میل باطنیمان برای نظرات زین پس تایید می گزاریم و نظرات این چنینی را نمایش نمی دهیم . و اما حرفهای ما:

JOJO پسری است 28 ساله که همانطور که همه می دانند اسم واقعیش آرش است . از نام JOJO از خیلی وقتها پیش خوشمان می آید و همیشه نیک نیم ما در مکانهای مجازی همین بوده است . ضمنا" من فقط یک وبلاگ در طول عمرم داشته ام و هیچ وبلاگ دیگری به جز هر کی هر جا هر چی ندارم و نداشته ام .

ضمن تشکر از حضور و مهربانی های تمامی دوستانم در این وبلاگ بابت این مسائل خاله زنکی و به قول آست عمو مردکی عذر می خواهم و قول می دهم تا دیگر تکرار نشود .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

عزیزان من چیه شلوغش کردین ؟؟؟؟؟

من اینجام . نه منو گرفتن ! نه سرم جای دیگه ای بنده ! نه هیچ چیز دیگه ! فقط و فقط

من یکشنبه به جای جمعه که سر کار بودم OFF بودم . همین !

حالا هی شایعه پراکنی و این حرفا !

 در مورد پست قبل آست(روزمرگی) عزیز مطلب جالبی گفتند که گفتیم در اینجا بنویسیم همگان بخوانند :

در دست راست رود جهالت است و در دست چپ دریای ظلمت. و آن به این میریزد.

و دریا گزاران بر زورق های "تزویر" ند که تاء آن <تهمت> است و زاء آن <زشت گردانیدن روی جهان> و واو آن <ویل> است که مر ایشان ساخته اند از برای غرض هاشان و یاء آن <یآس است از برای جهانیان > و راء آن <ریاست> است که می جوبند در نهان.

یارب از ابر هدایت برسان بارانی !

می گم راستی شما قضیه توپ تخم مرغی رو شنیدید ؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

شاید باید بگوییم این مطلب را زیر ۱۸ سال نخوانند . اما به نظر من بهتر است فقط زیر ۱۸ ساله ها بخوانند که چند روز دیگه می خوان دانشجو شوند. به هر حال بابت بی ادبی ها و استفاده از لغاتی که مسلمآ در شان شما عزیزانم نیست معذرت می خواهم و قصد توهین به هیچ قشری از جامعه اعم از دانشجویان دختر و اساتید و.. را ندارم متنی که در زیر می خوانید تنها نتیجه ای است که از اتفاق های افتاده می توان به آن رسید هر چند که شاید مثل همیشه بروی خودمان نیاوریم و یا از آن ساده بگذریم .

این خبر را در خرداد ماه که یادتان هست :

استاد دانشگاه زنجان

 

دیروز چشممان روشن شد به این خبر: آزادی متهمان حادثه دانشگاه زنجان  

به به !

متن خبرو همین جا میارم چون باهاش کار دارم ملاحظه بفرمایید :


هم اندیشی:دادستان عمومي و انقلاب زنجان با اشاره به حادثه دانشگاه زنجان، از آزادي متهمان اين پرونده خبر داد و گفت: يك دانشجو در جريان تحصن دانشگاه زنجان در بازداشت به سر مي‌برد.

به گزارش هم اندیشی به نقل از ايسنا، در تشريح اين پرونده با اشاره به اينكه طبق اظهارات دو متهم صيغه‌ي محرميت جاري شده بود، افزود: هر دو متهم در تحقيقات اوليه عنوان كردند كه الفاظ عقد موقت را اين دختر دانشجو تكرار كرده اما صرف‌نظر از صحت يا عدم صحت جاري شدن عقد موقت، نوع عمل آنها در محوطه دانشگاه كار بسيار قبيحي است.
وي با بيان اينكه مدعي‌العموم شاكي اين پرونده است بيان كرد: صحت جاري شدن صيغه عقد موقت به‌لحاظ شرعي و قضايي با دادگاه است اما طبق ادعاي متهمان از حيث صحت عقد، اين عمل انجام شده است.
دادستان زنجان با بيان اينكه در حال حاضر هر دو متهم آزاد شده‌اند، گفت: اين دو متهم براي اخذ آخرين دفاع از سوي دادگاه احضار مي‌شوند و بعد از اخذ آخرين دفاع، پرونده جهت رسيدگي نهايي به دادگاه ارسال مي‌شود.
گل‌محمدي با بيان اينكه در حال حاضر در محيط دانشگاه هيچ مساله غيرموجهي ديده نمي‌شود، افزود: دانشجويان تحصن كننده افرادي مومن، متعهد و‌ با ايمان بوده‌اند كه نسبت به اين موضوع اعتراض كرده‌اند؛ ما هيچ كدام از آن‌ها را مجرم ندانستيم. در برخي جريان‌ها افرادي را كه مرتكب جرم تخريب،‌ توهين، اهانت و ممانعت از ورود شده و شاكي خصوصي داشته‌اند را بازداشت كرده‌ايم.
دادستان زنجان با بيان اينكه فعلا يك نفر از دانشجويان در بازداشت به سر مي‌برد، افزود: تعدادي از افرادي كه خارج از دانشگاه در اين تحصن شركت كرده بودند در بازداشت‌ هستند و ممكن است با وصول شكايت‌هاي جديد، افرادي ديگر نيز بازداشت شوند؛ اما در حال حاضر وضعيت دانشگاه آرام است.

منبع خبر: ایسنا


توجه فرمودید که ما چقدر آدمای احمقی بودیم که اصلا" نیومدیم از این استاد بزرگوار سئوال کنیم آقای استاد شما قبل از تلمبه زدن صیغه خوانده اید یا نه ؟؟؟؟!!!!

بی خود و بی جهت با آبروی یک استاد بازی کردیم !!!!

بنده عذر خواهی خودمو از همین جا اعلام می کنم . فقط چندتا سئوال تو ذهنم ایجاد شده ؟

۱. دختر استاد در کدام دانشگاه درس می خواند و تا به حال برای گرفتن نمره چند بار مورد تلمبه زنی قرار گرفته اند ؟ البته بعد از خواندن صیغه !

۲. آیا سکوت دختران دانشگاه های کشور نسبت به این اخبار به منزله آن است که همگی همین گونه نمره می گیریند و کلا امر صیغه و تلمبه زنی امری عادی برای گرفتن نمره است ؟

۳. سکوت اساتید دیگر دانشگاه ها به این منزله است که ایشان برای امر تلمبه زنی و دادن نمره مشکلی ندارند و از این راهکار استقبال می کنند ؟

۴. آیا دادستان عمومی انقلاب زنجان نیز با امر تلمبه زنی موافق است و آیا دختر و خواهر ایشان هم در دانشگاه بر همین منوال تحصیلات عالیه کرده اند ؟

۵. ممالک عقب افتاده غرب اگر ببینند دانشجویی در درس ضعیف است کلی خرج روانشناسی و روانکابی و مشاوره و.... می کنند تا او را پرورش دهند . آنان چقدر احمق هستند روش ما که بهتر است دانشجو با استاد می روند تو یک اتاق به عربی می گویند من راضی تو راضی گور پدر ناراضی بعد استاد سیخی به دانشجو می زند و دانشجو نمره می گیرد و پرورش می یابد . البته اون قسمت عربیه اگه نباشد این عمل شنیع زنا است و مجازات آن سنگسار است .

۶. چه خوب است که ما دادگاهی داریم که به راحتی آب خوردن تشخیص می دهد که اون تیکه عربی خوانده شده یا نه ؟ فکرش را بکنید اگر اون تیکه عربیه خوانده نشده بود چه فاجعه ای رخ میداد ولی خدا را شکر که اون تیکه عربیه خوانده شده ...الحمدالله ....

۷. ما پسر ها به این امر اعتراض داریم و خواهش می کنیم تا حکم لوات هم توسط یک جمله عربی حلال شود تا ما هم اگر نمره نتونستیم بگیریم مکانی در بدنمان باشد که استاد سیخی بزند و نمره ای بدهد .

۸. فکرش را بکنید دخترانی که به امید دکتر و مهندس شدن وارد دانشگاه می شوند حتی امکان این را دارند که در دانشگاه فاحشه شوند ... چه خوب ! آن هم توسط استاد دانشگاه ! دیگه از این بهتر چی می خواین ؟!

در آخر بنده افتخار می کنم که در مملکتی زندگی می کنم که دانشگاه های آن پلمپ دختران را توسط اساتید گرانقدرش می گشاید و دختران مهندس و دکتری تحویل جامعه می دهد که آموزش هم خوابی را هم در دانشگاه توسط اساتید می بینند چرا که من فکر کنم این امر در دنیا بی نظیر باشد .

من افتخار می کنم که دینی دارم که اینقدر وسیع و بزرگ سخن می گوید که ما قدرت فهم آن را نداریم فکرش را بکنید اگر من و دختر استاد که الهی چیزمان به قربانش شود در حال تلمبه زنی بودیم و ما را می گرفتند ما را سنگسار می کردند اما اگر ما اون تیکه عربیه رو خونده بودیم ما رو آزاد می کردند به به به این میگن دین !

و بی شک باعث افتخار است که دیوسان و حرامزادگانی چون استاد دکتر حسن مددی و قاضی و دادستان انقلاب و ... دیگر پفیوزان بر ما حکم می رانند و ما لذت می بریم و دم نمی زنیم .

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

چند سال پیش یک روز یکی از رفقای شفیقمون که از دوران راهنمایی با هم دوست بودیم و کلی با هم صمیمی  بودیم و اکثرا" وقتمونو با هم می گذروندیم بهم گفت چند روز دیگه دختر خالم داره از انگلیس میاد باید کلی من و تو بگردونیمش و یکاری کنیم بهش خوش بگذره . گفتم نگفته بودی دختر خاله داری ؟ چند سالشه ؟ گفت هم سن خودمونه چند ساله که اونجا زندگی می کنند امسالم تازه دانشگاه قبول شده رشته دندانپزشکی واسه همین میاد که یکی دوماهی اینجا بگرده بعد بره که دیگه بچسبه به درسش ! گفتم ای شیطون پس چند سال دیگه هم با تو دی دی ریم دیریم و ... تو هم میری و.... گفت نه بابا منو اون مثل خواهر برادر می مونیم من کاملا احساسم بهش مثل یک برادره ! خلاصه اون روز اومدم خونه و یکی دو روز بعد رفیقم زنگ زد و گفت که سارا دختر خالش اومده و گفت پاشو  بیا اینجا بریم بیرون ما هم کلی به خودمون رسیدیم و لباسای پلو خوری پوشیدم الهی به امید تو . رفتیم خونه رفیقمون نیشستیم و بعد چاق سلامتی و مورد تحویل قرار گرفتن بسیار از طرف مامان و مادربزرگ رضا که علاقه شایان ذکری نسبت به بنده داشتن  در اتاق باز شد و بانوی بسیار زیبا و قد بلندی وارد حال شدند و بنده از حال رفتم ! خلاصه کلی هل شدیم و سارا  خانم تشریف آوردن و با لبخند سلام کردند و بنده هم بزور تته پته کنون سلام کردم و همون اول کاری سوتیامون شروع شد و گفتم  خیلی از آشناییتون خوب شدم ! رضا هم که آدم ضایع کن نامرد ضرتی زد زیر خنده و گفت چیه هل شدی ؟ هاان ؟ سارا خانم هم لبخندی زدند و نیشستن جلو ما و مامان رضا شربت آوردن باز ما اومدیم ادب خودمونیم برسونیم و وقتی شربتو گرفتن جلوم گفتم اصلا" امکان نداره اول سارا خانم . سارا خانم هم گفتند نه من الان نسکافه خوردم ممنون شما بفرمایید . ما هم  شربت و برداشتیم و نوش جان کردیم تهش که رسید یادمون افتاد شربتو هم نزدیم و آب روشو خالی خوردیم وقتی رضا گفت دهاتی چرا پس هم نزدی گفتم آخه رضا جان من شیرینی زیاد دوست ندارم چیزای تلخ بیشتر دوست دارم مثل قهوه و نسکافه و ... اون نامردم که ول کن نبود گفت تا دیروز چایی لیوانی میخوردی ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط JOJO در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

دیروز سوار تاکسی شده بودم یارو رانندهه رو به ما کرد و گفت : آقا شما مسلمونی ؟ گفتم بعله چطور ؟ گفت به امام زمان اعتقاد داری گفتم خب بعله دیگه نباید داشته باشم؟ گفت نه آخه من فکر می کردم اینا حرفه  اینا همه الکیه باور نداشتم که یکی قرار بیاد برای نجات و سالهاست که زنده است و همه ما رو میبینه و... گفتم خب بعضی چیزا باورش برای ما سخته البته من آدم مذهبی نیستم خیلیم بلد نیستم سر این مسائل بحث کنم . گفت آقا واسه من یک اتفاقی افتاد که باور کردم خودش اومد منو بیدارم کرد ... گفتم نه بابا خودش؟ کی؟ گفت خود امام زمان من دیدمش! گفتم آقا ولی من شنیدم همچین چیزی امکان نداره امام زمان که دیدنی نیست  گفت نه آقا وقتی دید من هی منکرش میشم اومد خودشو نشون داد چند روز پیش یک روحانی سوار ماشینم شد منم باهاش شروع به حرف زدن کردم گفتم حاجی ما به این چیزا که شما می گین اعتقاد نداریم ما اینا رو باورمون نمیشه . حاجیه اینقدر قشنگ حرف میزد همه حرفاش به دلم می شست  یک بوی خوشی میداد اینقدر مهربون بود گفت منو ببر تو جاده قم یک جا کار دارم بردمش یک جا وسط بر و بیابون گفت وایسا پیاده شم گفتم حاجی اینجا که آب و علفی نیست اینجا که ساختمونی چیزی نیست با کی کار داری؟ گفت اونیکه من باهاش کار دارم همینجاست. بعدشم یک اسکانس ۵۰۰۰ تومانی داد و پیاده شد.  من که دلا شدم بقیه پولشو بدم سرمو که بلند کردم دیدم حاجی نیست هی اینورو نیگاه کردم دیدم نیست اونور نیست اصلا" انگار آب شده بود رفته بود تو زمین گفتم خدایا وسط بیابون چجوری میشه آخه یک آدم یهو غیب بشه مگه میشه ...اینجا بود که تازه فهمیدم کیو سوار کردم ...من همش از اون روز دارم فکر می کنم خدا منو دوست داشته که اینجوری شده مگه نه آقا ؟!

گفتم راستش نمیدونم والا خیلی عجیبه ....همینجوری داشتم فکر می کردم به حرفای یارو یهو دیدم در حالی که با سرعت داره میره بغل که وایسا هی داد میزنه ایناهاش ایناهاش ...امام من ... ایناهاش آقا.... منم همینجور متحیر شده بودم داشتم نیگاه می کردم چی شده که دیدم جلو پای یک آخونده نیگه داشت و پرید افتاد رو پاشو در حالی که گریه میکرد داد میزد امام زمان من منو ببخش ...ما هم متعجب و متحیر مردمم جمع شده بودن بعضیاشونم داشت کم کم بغضشون میگرفت که یهو حاجی داد زد چی میگی مرد حسابی ...اون از اون روزت که وسط بیابون خدا  اون همه جای صاف رفتی وایسادی بقل اون گودال به اون گندگی بعدشم ما اومدیم پیاده شیم افتادیم اون تو نکردی یک کمک بکنی بیایم بیرون بقیه پولم بخوره تو سرت حالا هم که مسخره بازی در آوردی پاشو بابا بزار برم به کارم برسم . یارو هم پاشد داشت شلوارشو تمیز می کرد منم پیاده شدم کرایه مو گذاشتم رو داشبورد و رفتم .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

یجا تو یک جمعی نیشسته بودیم  یک بنده خدایی هی بحث دین و مذهب میکرد و دین و منکر میشد و هی دم از منطق میزد منم این داستانو راجب منطق براش گفتم :

یارو یک کتاب گنده زده بوده زیر بقلش میرفته رفیقش میرسه بهش میگه به سلام حسن چطوری ؟ این چه کتابی ؟ میگه مرسی اکبر جون این کتاب منطقه دیگه !

اکبر: منطق چیه دیگه حسن ؟

حسن : منطق دیگه نمیدونی ؟ خب بزار برات یک مثال بزنم . ببین اگه مامان تو خدایی نکرده شب نیاد خونه تو چی فکر می کنی ؟

اکبر : خب فکر می کنم حتمآ رفته خونه آقاش !

حسن : خب اگه دو شب نیاد ؟

اکبر : خب یکم نگران میشم !

حسن : خب اگه هی چند شب نیاد خونه ؟

اکبر : خب فکر می کنم نه نه ام وضعش خرابه !

حسن : آفرین اکبر به این میگن منطق . فهمیدی ؟

اکبر : نه والا حسن جون نفهمیدم !

حسن : ببین اکبر شما خونتون آکواریوم دارین ؟

اکبر : آره داریم

حسن : خب  اگه تو آکواریومتون آب نباشه چی میشه ؟

اکبر : خب ماهیاش میمیرن .

حسن : آفرین ... همینه به این میگن منطق !

اکبر : ایول بابا فهمیدم پس منطق اینه !

چند روز بعد اکبر در حالی که کتاب بزرگی زیر بغلش بوده یکی دیگه از رفیقاش به نام غلامو میبینه :

غلام : سلا اکبر ...این چه کتابیه ؟

اکبر : سلام این منطقه دیگه غلام

غلام : منطق چیه ؟

اکبر : منطق نمیدونی چیه ؟ خب بزار برات یک مثال بزنم . شما خونتون آکواریوم دارین ؟

غلام : آره خب !

اکبر : خب آفرین دیگه  نتیجه میگیریم ننت ج...ده است . به این میگن منطق.....!!!!!!!!

 

پ.ن: اینقدر به من نگین بی ادب یکم منطقی باشین !

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

اول اینکه تشکر و قدردانی فراوان از تبریکات صمیمانه و مهربانانه دوستان عزیز !

دوم اینکه این چند روز تعطیلی خیلی خیلی خیلی بهم خوش نگذشت و زهرمارم شد چون مریض شدم !

سوم اینکه با اینکه مریض بودم سعی می کردم یک سر کوچیک بزنم جواب نظرات و بدم و از این جا بود که فهمیدم به اینجا معتاد شدم البته امیدوارم اینجوری اعتیادمو ترک نکنم !

چهارم اینکه پنج شنبه از صبح تب و لرز کردم ولی هی سعی کردم تحمل کنم که نشد و آخر شب کارم کشید به بیمارستان و بالاخره فهمیدن که ویروس رفته تو روده ام حالا از کدوم طرف رفته بود دقیقآ اطلاع ندارم ! ولی  دکتره می گفت چون پیوندی هستی نمی تونم بهت قرص و دوا بدم واسه همین رفتیم یک بیمارستان دیگه که تخصصی تر بود و اونجا خانم رزیدنت محترمه لطف کرد رفت با تلاش فراوان یکی از متخصصینو که تو خواب ناز بود بیدار کرد و ازش پرسید منو چیکار کنه ! اونم بهم دوا داد دوا رو دادن خوردم  الانم بهترم و اومدم سر کار !

پنجم اینکه وقتی حالم بد شد فکر کردم نکنه کبدم تاریخ مصرفش یک ساله بود و تا کارت طلاییش تموم شد خراب شد !

و اما ششم تو بیمارستان اولی به دکتر گفتم کمرم خیلی درد می کنه و دکتره گفت عوارض تب کردن بدنت کوفته شده ولی بعد که من خوابیده بودم و منتظر جواب آزمایشا بودم اومد گفت کمرت چطوره گفتم دکتر خیلی درد می کنه ! گفت چند سالته گفتم دکی جون اتفاقا" امروز بیست و  هفت هم تموم شد گفت ازدواج کردی ؟ گفتم نه دکی جون اذب اوغلی ام ! گفت پاشو یک آزمایش دیگه هم برات بنویسم انجام بده ببینم  گفتم چی آقای دکتر ؟ گفت آزمایش جنسی ! گفتم دکی بی خیال آزمایش جنسی چیه دیگه ؟ گفت هیچی عسیسم هورمونهای جنسیتونو یک آزمایش  می کنیم ! گفتم دکی جون هورمونه که میگی همون آب چیزدیگه ! گفت بعله همونه گفتم دکی جون آخه من الان مریضم بعدشم جون ندارم که تازه الان اگه شکیرا و بیانسه دو تاییم بیان به بالینم باز من بابت اینی که می خوای معذورما ! می خوای من برم خونه فردا تو خونه سر فرصت تلاش خودمو می کنم دکتر مهندسای آینده رو تو شیشه میارم خدمتتون ! گفت نخیر برادر من باید تازه باشه همون موقع آزمایش بشه ! گفتم دکی مگه بربریه که باید تازه باشه بی خیال شو اصلا کمرم خوب شد جون شما میخوای همین جا واست دراز نشست برم حالشو ببری ! خلاصه از ما انکار و از دکی اصرار تا دیگه کار رسید به دین و ایمون گفتم دکی اصلا" این عمل شنیع گناه کبیرست بنده جدا" از انجام این گناه معذورم اگه خیلی اصرار داری  برین یکیو بیارین به من مهرم بشه که شرعآ اشکال نداشته باشه تا من بتونم نمونه بدم خدمتتون  دکیه یک نیگاه کرد گفت دست شما درد  نکنه دیگه بفرمایید یهو ما بشیم بابای لیلا فروهر دیگه ! گفتم خب دکی جون خودت میدونی از ما گفتن گفت آقاجان این کار وقتی از نظر پزشکی لازم باشه گناه نداره تازه واجبم هست دیدم الان کم میارم بحث و عوض کردم گفتم اصلا دکی من علت کمر دردمو میدونم چیه من امروز  زیاده روی کردم مال اونه گفت شما که گفتی متعهل نیستی گناه کبیره هم که نمی کنی چه جوری زیاده روی کردی ؟ گفتم خب دکی جون گناه صغیره کردم بی خیال شو دیگه عسیسم ! گفت باشه ولی بعدا" بیا این آزمایشم بده لازمه گفتم باشه چشم ... دکی رفت منم دوباره سعی کردم بخوابم داشتیم بر می گشتیم خونه تو ماشین بابام به شوهر خالم گفت اون پرستاررو دیدی تو آزمایشگاه با یارو از توالت اومدن بیرون ؟ شوهر خالم گفت آره فکر کنم یارو آزمایش جنسی داشته ! دوتایی زدن زیر خنده منم گریه می کردم !

تبلیغات : به یک داوطلب جهت همیاری برای انجام برخی آزمایشات نیازمندیم !

 

پ.ن:  عکس منتخب روز  رو فراموش نکنید !

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز تولد است .

 

تولد کسی نیست .

 

تولد قسمتی از من !

 

ولی شایدتولد هم  باشد !

 

تولد دوباره من !

 

 یک سال گذشت ! 

 

و من به این فکر می کنم که ۸ مرداد ۸۶ درست یک سال پیش در چنین روزی و در همین ساعات من در این دنیا نبودم !

 

خدا بیامرزه منصور پروین پسر ۲۲ ساله یاسوجی رو .

 

آیا امروز تولد او هم هست ؟

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

 

پیش نوشت یا پیشنهاد : از تجسم تصاویر جدا"خودداری کنید .

جهت انجام یک فروند عمل جراحی در ناحیه شکم البته کمی پایین تر و البته کمی بالاتر ! پزشک محترمه فرمودن بفرمایید تو این اتاق تا برای اتاق عمل مهیا بشید ! بنده عرض کردم ببخشید خانم دکتر از کدوم لحاظ باید مهیا بشم ؟ گفتم لابد الان یک روحانی میخواد بیاد منو به زندگی بعد از مرگ تشویق کنه که از عمل نترسم و این حرفا اما خانم دکتر فرمودند محل انجام جراحی باید از مو زدوده بشه و شیو بشه . گفتم یا خدا ... ! ببخشید خانم دکتر میشه اول منو بیهوش کنین ؟ گفت نه عزیزم شیو کردن که ترس نداره ! پیش خودم گفتم من که از شیو کردن نمی ترسم از اراجیفی که میخواین بعد از دیدن این همه پشم  بارم کنین می ترسم ...گفتم پس می خواین من برم خونه خودم شیو کنم بیام زحمت شما هم کم بشه ...؟! گفت نه عزیزم زحمتی نیست ما انجام میدیم . دیگه تسلیم شدم رفتم تو اتاق . پیش خودم فکر کردم خدا کنه یک سیبیل کلفت پشمالو بیاد تو که براش خیلی تعجب برانگیز نباشه این پشم بدن نما ! تو همین افکار بودم که در باز شد یک فروند فرشته وارد اتاق شد ....هل شدم ناخود آگاه شروع کردم به توضیح دادن گفتم : سلام خانم پرستار من اومدم اینجا برای اتاق عمل حاضر شم ..خانم دکتر گفته الان یک آقایی میاد اینجا ... حرفمو قطع کرد گفت : بعله اطلاع دارم من اومدم که شما رو مهیا کنم ! گفتم ای بابا خانم شما که الان بنده رو اهدا می کنی به جای مهیا ؟ گفت خواهش می کنم بفرمایید لباستونو در بیارید بخوابید رو تخت . وای خدا..... همچین عذابی رو برای  هیچ کس نیاره !  گفتم ببخشید پیرهنم باید درآرم دیگه گفت نه دیگه شلوار و زیر شلواریتونم  باید در بیارید چون باید اطراف محل جراحی کاملا" تمیز باشه ... دلم می خواست گریه کنم اصلا" یادم رفته بود قراره برم اتاق عمل ! با بدبختی لخت شدم خوابیدم رو تخت پرستاره هم در حالی که پشتش به من بود داشت دستکش  می پوشید و آماده میشد ... خلاصه یک نیم نگاه به من انداخت گفت آقا پس چرا در نمیاری لباست و ؟ هیچی نگفتم با نگاه معصومانه همراه با بغض یک نیگاه به تنم کردم یک نیگاه به پرستاره ...ناگهان چنان هواری زد که گفتم الان میریزن تو اتاق به جرم تجاوز به پرستار در حین انجام کار می برنم گفتم : آروم باشین به خدا هیچی نیست بیا ببین پشمه پشم! یکمشم با دستم کندم گرفتم جلوش ببینه ! بیچاره آب دهنشو قورت داد گفت وای خدا ... یک لیوان آب خورد و بعد که به اعصابش مسلط شد تیغی که از ترس افتاده بود زمین رو برداشت عوض کرد و اومد جلو.....! یک کاسه گنده آب صابون درست کرد و شروع کرد به مالیدن به تن ما... حالا شما تصور کنید خب بالاخره بنده مردم الحمدلله در قسمت مردانگی و.. مشکلی هم ندارم خانم پرستار هم به جرات توانایی کسب جایزه دختر شایسته و... داشت بنده هم لخت بودم و ایشون  داشت بنده رو کف مالی میکرد . مسلمآ نتیجه قطعی این موضوع بزرگ شدن عضوی از بدن تا چندین برابر اندازه معمول خواهد بود . حالا من هی سعی می کردم فکر خودمو منحرف کنم به درخت فکر می کردم قانون فیثاغورث واسه خودم حل می کردم اما انگار نه انگار این حس برتر بود که فرمان میداد چشامو بستم دیدم بدتر شد چشامو باز کردم قیافه پرستاررو نیگاه کردم دیدم بدتر شد ...اصلا" دیگه خودمم نمی تونستم کنترل کنم  تا اینکه کار به جایی رسید که پرستاره بنده خدا شاکی شد گفت آقا خودتو کنترل کن . گفتم ببخشیدا ولی کنترل پیش شماست ! پرستاره شاکی شد رفت یدونه از این چسب کاغذی گنده ها آورد و عضو مربوطه رو محکم چسبوند به پای ما ولی مگه فایده داشت احساس می کردم پام داره میاد بالا ! که یکدفعه یک چیزی گفت شتتتتترق وچسب افتاد رو صورت من پرستار این بار آن چنان جیغی زد که من گفتم رفت تو چشش ! و در همون حال اتاقو ترک کرد و چند دقیقه بعد دیدم یک آقای سیبیل کلفت پشمالو در حالی که می خنده وارد اتاق شد و گفت حالا پرستار ما رو می ترسونی و مشغول ادامه کف مالی شد گفتم خدا پدرتو بیامرزه کاش از اول خودت اومده بودی ... گفت حالا برگرد! 

 

پی نوشت :

 استاد : کدام عضو انسان هست که در موقع لزوم تا هفتاد برابر اندازه طبیعی بزرگ میشه ؟

دانشجوی خانم : استاد اجازه روم نمیشه بگم ....

استاد : اون عضو عنبیه چشمه که در موقع تحریک باز میشه و تا هفتاد برابر بزرگ میشه !

نتیجه اخلاقی ۱ : فکر نکنید هر چی به ذهنتون میرسه حتما" درسته ! 

نتیجه اخلاقی ۲ : برخی از بانوان بسیار پر توقع هستند !

نکته : من طرز نگارش این داستانو بلد نبودم یعنی نمی دونستم چه جوری اینجا تعریفش کنم ولی بعد از خوندن داستان یک پیشنهاد بی شرمانه از  خاطرات یک نق نقو  نوشتمش !

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

توی بدن مطهر بنده علاوه بر اشکالات درونی که باعث شده تا حالا چند باری این بدن و بدست تیغ جراحان مجرب بسپارم به طوری که از این به بعد اگه بازهم مشکلی باشه که نیاز به عمل جراحی داشته باشم دیگه زحمت طبیبان عزیز کم شده و تنها با کشیدن یکی از نخهایی که از گوشه و کنار شکم ما زده بیرون شکم بنده بمانند بخچه کوک زده باز میشه و اعضاء و جوارح بنده هلفتی میریزه بیرون . دیگه کم کم داشتم فکر می کردم که یک عمل زیبایی هم بکنم و واسه شکمم زیپ بزارم تا از این به بعد در موقع لزوم  دسترسی به اعضای داخلی راحت تر باشه . و این مسئله باعث شده که اخبی بنده بهم میگه فکر کنم خدا ترو زمانی آفریده که تو کار بساز بفروش بوده البته بنده حدس می زنم بنده زمانی آفریده شدم که خدا مسئولیت خودشو چند صباحی به دولت چین سپرده بوده و احتمالا|" بنده  ورژن چینی خودم هستم . به هر حال به جز این مسائل درونی اشکال ظاهری بنده پشمه ...بله درست متوجه شدید پشم . یکی از رفقا می گفت  خلقت انسان به این شکل بوده که خداوند چند تا گونی که محتوی اعضای بدن انسانها بوده گذاشته بوده جلوش و وقتی کالبد اصلی وارد میشده خدا هم  شروع به ترکیب کردن اعضا میشده و مثلا" از گونی دماغ ها یک دماغ بر میداشته از گونی لب یک عدد ... دو عدد گوش و به همین ترتیب الی آخر و گونی آخر هم  گونی پشم بوده یعنی وقتی یک آدم پس از ترکیب تمام این چیزها تکمیل میشده خدا هم دست میکرده تو گونی پشم و یک پشم هم می پا چیده رو ابولبشر و میداده بره تو بازار  با توجه به این فرضیه در مورد بنده دو فرضیه دیگه بوجود میاد به این شکل که پس از رسیدن بنده به گونی پشم احتمالا" گونی تموم شده بوده و چیزی تو دست خدا نمیومده و به همین دلیل ته گونی رو تکونده رو من  و یا اینکه  پس از حاضر شدن بنده من از دست خدا افتادم و یک راست رفتم تو گونی پشم ولی دیگه خدا دلش نیومده بنده رو حروم کنه و همینجوری داده بیرون . و این مسئله تا جایی که  یک بار که در ممالک فرنگ بنده به اتفاق رفقا  جهت شنا کردن به استخری وارد شدیم بچه کوچکی  با  دیدن بنده کنترل خودشو از دست داد و در حالی که با چشمان از حدقه در آمده به سمت مادرش میدوید بلند فریاد میزد گوریل ...گوریل ... ملت هم که از صدای کودک وحشت زده توجهشون به بنده جلب شده بود با تعجب بنده رو به همدیگه نشون میدادند و از دیدن همچین موجود خارق العاده ای  اظهار تعجب می کردند ...جالب اینکه بعد از چند دقیقه که ما تو آب بودیم متوجه شدیم یکی ازغریق نجات های استخر داره پشت بلندگو اعلام می کنه آقایی که با لباس رفتی تو آب بیا بیرون ما هم هی دنبال اسکلی می گشتیم که با لباس اومده تو آب که مسخرش کنیم بخندیم که یهو دیدیم یارو اومده  رو به من میگه آقا مگه با تو نیستم میگم بیا بیرون خداییش وقتی اومدم بیرون نکه پشمها خیس شده بود و کلا" پوشش مشکی رو بدن من تشکیل داده بود خودمم به یارو حق دادم ولی یارو بنده خدا دچار لکنت شده بود نمی تونست حرف بزنه  ... حالا تا اینجای قضیه رو داشته باشین تا بقیشو تو پست بعد بگم ....

 

ادامه دارد .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

تو نت داشتم راجع به روستای ابیانه مطلبی می خوندم نوشته بود درب های قدیمی و همه از چوب بسیار زیبا هستند و کلون های قدیمی که برای زنان و مردان جداگانه است و صاحب خانه از روی صدا می فهمیده که شخصی که دم در است مرده یا زن و این مطلب رو برای همکار خانممون که اجدادش اهل ابیانه هستن گفتم و اونم با تایید این مطلب گفت آره کلون درا فرق داره مال مردا گرده مال زنا دراز و کشیده ! گفتم چه جالب تو تهران مال زنا گرده مال مردا دراز و کشیده !  

 

پ.ن.1: بر اساس  آراء اخذ شده از خونندگان این وبلاگ  نویسنده اگر چه بی ادبه ولی بهتره که به نوشتن به همین منوال ادامه بده . به این میگن دموکراسی !

 

 

پ.ن.2: این صفحه اخبار روز به دلیل نمودن بنده توسط بلاگفا و یا سایتهای خبری در هنگام آپ کردن اخبار حذف شده . خر ما از کره گی دم نداشت اخبارو می خواهید بخونید برید سایت خبری بخونید .

 

پ.ن.3: اگر از صفحه عکس منتخب روز  هم که تو پیوندهای روزانه هست خوشتون نمیاد بگید حذف کنم  چون آپ کردن عکس ها هم سخته !

 

پ.ن.4: چون مثل اینکه مد شده همه شعر بنویسن منم بنویسم که از قافله عقب نمونم :

دیشب اومدم خونتون نبودی                راستشو بگو کجا رفته بودی

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  |