صبح این خبرو با نوع طنز نبوی تو سایتش خوندم ولی جدا" اعصابم ریخت بهم. بعد داشتم رادیو فردا گوش میدادم این خبرو اعلام کرد بعد چون دانشجوها فیلم گرفتن و صداش هست و کاملا" هم مستند صدای ضبط شده رو هم پخش کرد .
خبر این طوریه :
استاد دانشگاه زنجان یکی از دانشجوهای دختر رو تحت فشار میذاره برای رابطه جنسی جهت نمره دادن یا هر چیز دیگه دختره هم به چند نفری خبر میده و از جمله انجمن اسلامی و حراست و این حرفا بعد زمانیکه دختره به اتاق استاده میره دانشجوهای دیگه که در جریان بودند فیلم میگیرن و به موقع وارد اتاق میشن و صدای استاد اینجور شنیده میشد : خانم روسریتو وردار برو بیرون .... برو خانم روسریتو بردار برو ....
و بعد جناب استاد قصد خروج از اتاقو داشته که با ممانعت دانشجوهای پسر مواجه میشه و صدا اینگونه است : کجا آقا؟ باید بی زحمت وایسی تا حراست بیاد ....آقا کجا ....؟؟؟؟؟ وایسا....
بعد هم کمی اجتماع و اعتراض و ....تمام.
من قبلا" عینا" این خبر رو شنیده بودم نه از رادیو نه از تلویزیون بلکه از دختری که استادش بهش این پیشنهاد و داده بود ....خیلی راحت بهش گفته بود نظرت چیه که با هم یک س.ک.س کوچیک داشته باشیم منم نمره کاملتو بهت میدم....!
هم من هم شما خوب میدونیم که توی تمام دانشگاهامون این چنین کثافت کاریایی چقدر انجام میشه؟! دخترای دانشجو که توی شهرستانها درس میخونن .. خونه مجردی دارن ...اگه بتونن و همت کنن تا از دست جوونای اون شهر در امان بمونند و بعد از دست دانشجوهای پسر دیگه که کاملا" به وضیعت دخترای هم ترم و هم کلاسشون واقفند ...جدیدا" باید نگران استاداشونم باشن !
ارمنستان که بودم اونجا بهم میگفتند پارسیک نر شاد غایرت اونن....
یعنی ایرانیا خیلی غیرت دارن ما به طرز تلفظ غیرت توسط ارمنی ها می خندیدم میدونین چرا ؟ چون مثل خیلی از زبانهای دیگه اصلا" کلمه غیرت در زبان آنها وجود نداره ....!!!!
ما ایرانیها به تعصب ...غیرت ...مرد بودن و... خودمون مینازیم ولی اگه یکی بپرسه غیرت یعنی این :
استاد دانشگاه ها با دخترای دانشجو لاس بزنن و برای نمره یا هر دلیلی اونارو وادار به تن فروشی کنند
این دانشگاه هرزه تحویل جامعه قراره بده ؟
غیرت یعنی اینکه وقتی یک مرد با همسرش رفتن رستوران هر مردی که رد شد با چشاش سر تا پای زنشو بر انداز کنه و با دوستاش نظر بده ؟ مگه یک مرد برای حفظ زنش از گزند آدمای چشم نا پاک چی کار می تونه بکنه ؟ زنشو بپیچه لای پتو بیاره بیرون ؟ نقاب بزنه رو صورت زنش ؟ زنه گناه کرده کمی آرایش کرده ؟ گناه کرده خوشگله ؟ مرده باید در روز با چند نفر کتک کاری کنه و دعوا کنه که چرا به زنم تیکه میندازی؟
غیرت یعنی اینکه یک زن با یک بچه دو سه ساله تو بغلشه کنار خیابون ۲۰۰ تا ماشین با مدلهای مختلف جلوش وایسه ؟ همه میدونن اگه خواهرت ..مادرت ...زنت ...دوست دخترت با لبس مهمونی یا نه اصلا" با کمی آرایش تو خیابون منتظر تاکسی بایسته حداقل سه چهارتا از این ماشینا بهش گیر میدن هی باید یره بالا بره پایین تا ماشینه بی خیال شه ؟آخرم چند تا فحش و دری بری بهش یده بعد بره و یکی دیگه تا تاکسی برسه ....میتونی نزاری زنت بره از خونه بیرون میتونی دنباله زنت همه جا باشی ؟ میتونی هر جا تو خیابون دیدی مزاحم ناموست شدن وایسی باهوشون دعوا کنی؟
هر زنی یا دختری که بخواد جایی بره واسه استخدام یا کلاسی چیزی بره همه به او چگونه نیگاه میکنند ؟ چرا هر جا بره باید خودشو حتما" اثبات کنه که بابا من اهلش نیستم ؟ چرا بهش با دید مثبت نیگاه نمی کنند مگر عکسش ثابت شه ؟
جواب این سئوالا چیه؟
به کجا داریم میریم ؟
اینا نتیجه دینمونه؟ دولتمونه؟ مردممونه؟ خودمونیم که اینطور می خوایم ؟
اصلا" با این وضع میشه ادامه داد ؟
تا کی ؟
وب سایت استاد:
http://www.znu.ac.ir/modules.php?name=teachers&func=viewteacher&tid=216&newlang=farsi
یکی از خبرگزاری ها :
http://radiozamaaneh.com/news/2008/06/post_5301.html
لینک کلیپ منتشر شده روی یوتوپ:
http://uk.youtube.com/watch?v=CEfYcZcJccM
متن کامل خبر :
خبرنامه امیرکبیر: دانشجویان دانشگاه زنجان نقشه معاونت دانشجویی این دانشگاه برای تجاوز به یکی از دختران دانشجو را فاش ساختند. دکتر حسن مددی که از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی دانشگاه زنجان می باشد قصد داشت با تهدید یکی از دانشجویان دختر وی را مجبور به ارتباط جنسی نماید.
پس از آنکه یکی از دانشجویان دختر دانشگاه زنجان به کمیته انضباطی احضار شده بود، دکتر مددی این دختر دانشجو را تحت فشار قرار داده بود تا به خواسته های بی شرمانه وی تن دهد. مددی تنها راه این دختر دانشجو برای جلوگیری از اخراج شدن از دانشگاه را پذیرش خواسته های شوم وی دانسته بود. پس از ادامه تهدیدهای معاونت دانشجویی، دانشجویان دانشگاه تصمیم گرفتند نقشه شوم دکتر مددی را فاش سازند.
ساعت هفت بعد از ظهر روز گذشته این دانشجوی دختر در حالیکه یک ضبط صوت نیز با خود به همراه داشت، با معاون دانشجویی در دفتر وی قرار گذاشت و هنگامیکه معاون دانشگاه برای انجام این عمل ننگ آور در حال درآوردن پیراهنش بود دانشجویان به دفتر وی یورش برده و ضمن جلوگیری از این عمل شرم آور از این اقدام فیلمبردای نمودند و پس از آن اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی نمودند.
به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب گذشته تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. در این تجمع که تا پاسی از شب نیز ادادمه داشت دانشجویان دختر و پسر دانشگاه زنجان به محض حاضر شدن ریاست دانشگاه در جمع دانشجویان یکصدا استعفای کادر ریاست دانشگاه را خواستار شدند. عده ای زیادی از دانشجویان دانشگاه زنجان شب را در سالن ورزش دانشگاه سپری کردند تا صبح با اضافه شدن باقی دانشجویان به جمع متحصنین، تحصن تا رسیدن به خواسته های دانشجویان که توسط شورای متحصنین اعلام خواهد شد ادامه پیدا کند. ضمناً امتحانات یکشنبه و دوشنبه دانشگاه زنجان لغو شد.
نکته قابل توجه این است که دکتر مددی کسی است که چند روز پیش به عنوان دبیر هیات نظارت دانشگاه، حکم انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان را امضا کرد. یکی از دانشجویان زنجان در همین زمینه به خبرنامه امیرکبیر گفت: “مددی در حالی که هنوز جوهر امضا حکم انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان خشک نشده به خیال این که در دانشگاه هیچ صدای معترض و مخالفی باقی نمانده، قصد داشت یک دختر بی پناه را مورد اذیت و آزار قرار دهد.” مددی پیش از این نیز از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه زنجان را بر عهده داشته است.
لازم به ذکر است این هتک حرمت در دانشگاه زنجان در حالی اتفاق می افتد که مشابه همین اتفاق در اردیبهشت ماه در دانشگاه سهند اتفاق افتاد و نسبت به دانشجویان دختر دانشگاه سهند، توسط مسئولین حراست هتک حرمت هایی انجام گرفت. سال گذشته نیز تجاوز مسئول حراست دانشگاه کرمانشاه نسبت به یک دختر دانشجو اعتراضات دانشجویان این دانشگاه و تشکل های دانشجویی را در پی داشت.


با اجازه اول بسم اله می خوام راجع به پست قبل چند نکته بگم اول اینکه خوبه من گفتم جون مادراتون بی خیال شین ...که اگه اینو نگفته بودم دیگه چه القابی برای بنده انتخاب میشد الله و اعلم ! نکته دوم اینکه من می خواستم نکته سنجی خوننده هارو بسنجم که دیدم حتی یک اشاره هم نشده به نکته متن مثلا" هیچ کی نگفته که بابا منجیل که اصلا" تو گیلانه نه مازندران بعدم اینکه باد منجیله که معروف نه صاعقش . مسئله بعد اینکه بنده اصلا" نمیدونستم که گوزگاهی این چنین شیرین میشود و می تواند مستمع را بر سر ذوق آورد .
نکته آخر توجه بنده رو تا این حد به خود جلب کرد که تصمیم گرفتم در این مطلب هم به این فریضه که در این مکان جهت خنده و شادی خونندگان عزیز حکم باد صبا را پیدا کرده بپردازم و هر چه در این باب به ذهنمان خطور کرد و هر چه که حافظه مان همت گماشت می نویسم .
1- خاطره منقول : این خاطره نقل شده از یکی از خانم های مسن فامیل ماست که ضمن خوش صحبتی و بذله گویی به رک بودن و بی حیا صحبت کردن هم شهره اند . ایشون تعریف می کردند که روزی به همراه چند تن از دوستان دختر خود در دوران جوانی به کوهنوردی می روند در میانه راه که فشار بر افراد مستولی می گردد بادی از یکی از دوستان خارج میشود و ایشون جهت مزاح می فرمایند که این باد نشانه فصل بهار بود دوست دیگری جهت همراهی بادی خارج می کند و می گوید این هم جهت رسیدن تابستون ایشون هم محض کم نیاوردن غرشی از باسن مبارک می کنند و می گویند این هم پاییز و نفر چهارم در این حین بر می گردد و محض احتیاط نگاهی به پشت سر میاندازد و با تعجب پیر مردی را میبیند که با اختلاف کمی در پی ایشان است در حالی که همه با ترس و تعجب پیرمرد را نگاه می کردند پیرمرد میگه نترسین من از اول بهار پشتتونم !
2- لطیفه : شخصی جهت خاستگاری می رود عروس خانم در حین تعارف کردن چای که دلا میشوند بادی خارج می گردد در حالی که جو در سکوت فرو رفته بوده و همه منتظر حرفی و اتفاقی که جو عوض بشه آقا داماد می فرمایند عروس خانم اگه نمی رینی بی زحمت دو تا قند هم بده با چایی بخوریم !
3- خان دایی بنده در این مورد بخصوص قدرت خاصی دارند و کلا" بصورت کاملا" ارادی توانایی انجام این کار رو دارند بدین صورت که اگر در همین آن از ایشان خواهش کنید که یک فروند گوز باسن به هوا ارسال بنمایند ایشان در دم به خاسته شما پاسخ خواهند داد و دل هیچ تنابنده ای رو نمیشکنند یک بار که در جمعی بحث قدرت خارق العاده خان دایی ما بود این دختر خاله ما خبط کرد و به حرف ما اعتماد نکرد و خواست که حتما" خودش پی به صحت این موضوع ببره هر چی ما اصرار کردیم که عزیز من بی خیال شما حرف ما رو قبول کن ایشان زیر بار نرفت از ما اصرار و از ایشان انکار دایی ما هم که منتظر بود و شروع کرد اولین باد خارج شد و حضار و دختر خاله ما بشدت خندیدن ولی دخی خاله زیر بار نرفت و گفت نه این قبول نیست حتما" داشته اگه راست میدی یکی دیگه و دایی ما که به غیرتش برخورده بود بی درنگ پاسخ داد ضضضضضضضضضضضضضاااارت در حالی که بشدت می خندیدیم دخی خاله در حین خنده گفت یکی دیگه یکی دیگه و خان دایی بار دیگر ضضضضضارتتتت و در حالی که دخی خاله خودش از شدت خنده نمیتونست نفس بکشه با اشاره دست فهماند که تقاضای یکی دیگر داره و پاسخ خان دایی هم معلوم بود ضضضضضارتتتتت و در این حین بود که همه بشدت می خندیدن و دخی خاله کبود شده بود و می خندید که یهو ضضضضضارت همه متعجب شدن چون کسی درخواستی نکرده بود تازه تعجب بیشتر اینجا بود که داییم گفت من نبودم اینو ... بعله درست حدس زدید دخی خاله از شدت خنده خودش به اعجاز رسیده بود !
4- بنده تصمیم گرفته بودم اسم این پست رو بزارم گوزنامه ولی نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم از شما سئوال کنم به نظر شما اسم این پست چی باشه بهتره ؟
5- مطلب آخر این که تصمیم گرفتم از دوستان خواهش کنم تا اگر خاطره یا لطیفه یا مطالب مشابهی دارند در نظرات بنویسند تا بعد یک گوزنامه یا هر اسمی که باز تو نظرات انتخاب شد درست کنیم .
ایام بگوز ببخشید بکام !
پ.ن. قالب وبلاگ به پیشنهاد چند تن از دوستان عوض شد !
با تشکر از دوستان !
سلام
راستش امروز اصلا" حال نوشتن نداشتم و هیچ مطلبی هم تو ذهنم جهت نوشتن نبود اما از صبح یک سری اتفاقات جالب با انرژی مثبت رخ داد که منو ترقیب به نوشتن کرد و هوس نوشتن بر سرمان انداخت اولیش این بود که چون دو روز نبودم , امروز که دیدم تو این دو روز سی چهل تایی بازدید داشتم و چند تایی نظر خوشم اومد و ذوق مرگ شدم بعد یکی از نظرا این بود که سرباز معلم نوشته بود که اضافه خدمت گرفته و فکر کنم اون و طرفداراش تنها کسایی هستند که از اضافه خدمت گرفتن کسی خوشحال میشن بعدم که دیدم نوشته قرار استخدام رسمی آموزش پرورش بشه دیگه بهتر ... این بود که تصمیم گرفتم بنویسم اما از اونجاییکه خاطره هایی که بعضا" می نویسم و معمولا" هم خنده دار هستن بیشتر توسط دوستان مورد استقبال قرار میگیره فکر کردم که بازم یک خاطره بنویسم که یک چیزی یادم اومد که از صبح دارم با خودم کشتی می گیرمو هی خودمو بارانداز می کنم و هی بدل میزنم که چه جوری بنویسم اما چرا اینقدر با خودم درگیرم ؟ خب واسه این که این خاطره یک جورایی حکم مرگ و زندگی داره و از اونجایی که یک سری اینجا منو میشناسن می ترسم از فردا یک لقبی چیزی برام درست کنند که دیگه روم نشه از خونه بیام بیرون اما حالا که اینجا دارم مینویسم من این جام زهر را نوشیده ام و آبروی نداشته خود را با دو دست در طبق اخلاص گذاشته ام و لذا از تمامی دوستان وآشنایان خواهشمند است عزیزان من شتر دیدید , ندیدید ! شما بخوانید و بخندید و بی خیال شوید و به فراموشی بسپارید .
کلاس سوم دبستان بودم یک روز سر صف تو حیاط ایستاده بودیم از اونجایی که صبحانه تخم مرغ آب پز میل نموده بودیم انواع گازهای منو اکسیدی و دی اکسیدی در معده مان انباشته گشته بود و جهت آزاد شدن و پیوستن به دیگر گازهای آزاد اتمسفر تلاشی بسیار و بی وقفه می نمود از آنجا که ما طفلی بیش نبوده و بسیار بی تجربه بودیم نمیدانستیم در چنین مواقعی چگونه باید با حفظ آبرو و شل کردن ماهیچه های باسن مبارک بی سر و صدا این گازهای خانمان بر انداز را به فضا هدیه کرد لذا بر عکس تمام نیروی خود را در سفت کردن بیشتر فشار دادن عضلات نمودیم بی خبر از آنجا که توان جسمی را یارای مقابله با گاز معده نبود این بود که عبور گازهای مذکور از معبر تنگ و فشرده شده همراه با صدایی بمانند غرش صاعقه های منجیل مازندران شکل گرفت و اینگونه بود که چرخش 360 درجه ای تمامی سر های شاگردان گرام به منطقه ایستادن ما را به همراه داشت بنده هنوز خود متحیرم که عقلی که فرمان سفت کردن عضلات را صادر کرده بود چگونه توانست در این لحظه این گونه فرمان دهد . اگر خوب صحنه را در ذهن خود مجسم بفرمایید تصویر حیاط کوچک مدرسه ای در ذهن شما شکل می گیرد که تمامی دانش آموزان که در صف های منظم ایستاده اند به نقطه ای در مرکز حیاط با قیافه هایی وحشت زده از صدای مهیبی که شنیده اند شکل می گیرد که این مرکز دید من و حد اکثر نفر جلوییم و پشت سریم را نیز در بر می گیرد و نکته درست همینجاست تنها کسی که پس از این اتفاق تغییری در دید او ایجاد نشده بود شخص پشت سری من بود و اینجا بود که من شاید به فاصله چیزی کمتر از یک ثانیه پس از خیره شدن بچه ها برگشتم و پشت سری نگون بخت را نیگاه کردم و اینجا بود که نگاه های متعجب متمرکز تر شدن رو کجا ؟ درسته رو پشت سری من اینجا بود که نگاههای وحشت زده به نگاههای همراه با لبخند تبدیل شد و پشت سریم نا خوداگاه گفت: ااااا ... همین و همین البته بعدا" اومد تو کلاس گفت دمت گرم گوزیدی انداختی گردن ما اون موقع بود که من درس جوانمردی گرفتم و اعلام کردم از حالا تا آخر سال هر وقت این آقا گوزید من بودم .
پ.ن. بزرگ ده که اصغر نامی بوده روزی در میدان اصلی ده دلا میشه و در این حین بادی از معده ایشان خارج میشه و همه به او می خندن و شخص بسیار خجالت زده میشه و جهت آبروی از دست رفته بسیار غصه می خوره و به کوه و کمر میزنه و از خدا می خواد که همچون اصحاب کهف به خواب بره تا در زمان دیگری به دنیا برگرده چرا که او را یارای تحمل این ننگ نبوده . دعا بر آورده میشود و شخص پس از سالها از خواب بر می خیزد و به نانوایی میرود و با سکه ای که داشته طلب نان می کند نانوا از وی سئوال می کند که آیا گنجی جسته ای ؟ او می گوید نه چرا اینگونه می پرسی و او می گوید آخر این سکه مال زمان اصغر گوزوه ...!!! ......جون مادراتون شما بی خیال شین .
بچه که بودیم هر سال شب ژانویه چون یکی از همسایه هامون ارمنی بود همه اهالی ساختمان 4 طبقه ما رو دعوت می کرد خونشون با چند خانواده از فامیلای خودشون و کلی به ما خوش می گذشت و کلا" بچه های ساختمون همه این شب و دوست داشتیم مخصوصا" که همیشه یکی از اهالی ساختمون یا بعضا" یکی از فامیلای اونا با ترفندهای خاص به طوری که بچه ها متوجه نشن از نظرها مخفی میشد و با لباس بابانوئل و با گریم خاص که شناخته نشه یهو میومد و همه سوت و دست که بابا نوئل از طاق افتاد و کلی هم به ما اسباب بازی و خوراکی میداد و کلا" خیلی حال میداد هر چند بعدا" که بزرگتر شده بودیم فهمیدیم که تمام این مدت از بابا نوئل خبری نبوده ولی خاطرات خوب و شیرینی بود . نکته بدش اینجا بود که ساعت 12 شب تازه سال تحویل میشد و معمولا" عید زمانی بود که ما فرداش مدرسه داشتیم و حتی اغلب اوقات در دوران امتحانات بسر می بردیم (10 دی ماه) .من کلاس پنجم اینا بودم که یکی از این شبها بعد از تمام مراسم نه نه و بابا ها گیرشون شروع شده بود که بسه دیگه برین بخوابین که فردا مدرسه دارید من هم طبق معمول در حال اصرار و درخواست برای تمدید مراسم بزن و بکوب داشتم که دیدم دخترای همسایه طبقه دومی که یکیشون یک سال و دیگری سه سال از من بزرگتر بودند ترفند جالبی به کار بردند و گفتند پس ما میریم تو اتاق همینجا می خوابیم نمیریم خونه تنهایی می ترسیم منم دیدم نقشه خوبیه میریم تو اتاق میگیم می خندیم ...(به جون خودم فقط همین فکرو کردم) خلاصه رفتیم تو اتاق گفتم ایول بچه ها بیاین بازی کنیم گفتن چی ؟ گفتم نمیدونم ...من میشینم اون ور تخت شما دو تا اینور بالشت و پرت می کنیم به هم دیدم دو تایی یک نگاه عاقل اندر صفیه بهم کردن و یک نیشخندی زدند در حالی که سرشونو تکون میدادند من داشتم فکر می کردم یک بازی دیگه اختراع کنم که خواهر بزرگه گفت اینجوری نمیشه باید رو تخت دراز بکشیم یک بازی اونجوری بکنیم که یک وقت یهو یکی اومد خودمونو بزنیم بخواب گفتم قبول و رفتم رو تخت و اون دو تا هم یکی اینور یکی اونور پریدن رو تخت و پتو رو کشیدیم رو خودمون که مثلا" خوابیم گفتم بابا خب اینطوری که نمیشه بازی کرد تازه الان خوابمون میبره واقعا" خواهر کوچیکه گفت من یک بازی بلدم ...هوم هوم بازی گفتم یعنی چی گفت من دمر می خوابم تو پشتمو هوم هوم کن گفتم خب یعنی چی گفت بابا دستتو آروم مماس با تنم بکش پشتم خیلی باحاله بعد ما تورو هوم هوم می کنیم ... من در حالی که داشتم فکر می کردم واقعا" این بازی های دخترا هم چقدر بی مزه است آرزو می کردم کاش اینا زودتر از این خونه برن و جاشون یک خانواده بیاد که پسر داشته باشن تا با هم کلی حال کنیم در حالی که داشتم هوم هوم می کردم خواهر بزرگه شروع کرد به هوم هوم کردن من خداییش کلی حال داد اینقدر که نفهمیدم کی خوابم برد . فرداش فهمیدم که من وسط بازی خوابم برده و بازی ادامه داشته اینو خواهر بزرگه گفت بعدم گفت تو که خوابت برد ولی ما کلی باهات بازی کردیم گفتم دستت درد نکنه . چند وقت پیشا یک بار دیدمش یادآوری کردم این جریانو و گفتم می خوام جبران کنم و قول میدم که دیگه نخوابم ولی اون بازم یک نگاه عاقل اندر صفیه بهم کرد مثل همون روز گفتم چیه باورت نمیشه ...؟ گفت چرا باورم میشه ولی من دیگه با شوهرم هوم هوم بازی می کنم می خوای بگم تو رو هم هوم هوم کنه ! گفتم نه دیگه مزاحم نمیشم . روم نشد بپرسم خواهر کوچیکه با کی هوم هوم بازی میکنه !
نکات اخلاقی :
1 – اسکل نبودم بچه بودم .
2 – اسکل پرنده ای است که نه ماه از سال غذا جمع می کند برای زمستان و در زمستان یادش می رود که آذوقه اش را کجا جمع کرده و از گشنگی می میرد.
3- ترکه داشته خالی میبسته میگه تو دریا شنا می کردم که کوسه دنبالم کرده بود دستمو گرفتم به شاخه درخت اومدم بیرون میگن اسکل شاخه کجا بود وسط دریا میگه احمقا مجبور بودم خب. مثل ما که گفتم خوابم برد مجبور بودم خب.
4- من دیگه بچه نیستم و هوم هوم بازی اصلا" بازی به درد نخور و بی مزه ای نیست و خوشمزه هم هست.
6- اون همسایمون از اونجا رفت و جاش یک خونواده اومد که بچه نداشت.
