چند وقت پیش درست روز معلم بود که داشتم تو وبلاگا می چرخیدم و مطالب دوستان رو می خوندم که اتفاقی چشم خورد به بلاگی به نام دیرتش باد زیر نویس اون یادداشتهای یک سرباز معلم جنوبی ... برام جالب اومد اول اینکه اسم دیرتش باد رو تا حالا نشنیده بودم دوم اینکه سرباز معلم برام تعجب برانگیز بود فکر کردم نوعی استعاره ای اسم داستانی چیزی باشه و شروع کردم به خوندن مطالب ....
اون یک سرباز یک سرباز واقعی که زیر نظر آموزش و پرورش خدمت می کنه و اونو به اصطلاح به منطقه ای محروم فرستادن که بچه های روستای کالو رو درس بده شاید بعضی ها فکر کنند که خب این که خوبه از سربازی بهتره ازشرایط سخت و طاقت فرسای محیط پادگان بهتره و ... البته اینو بگم که اون دوران آموزشی خودشو تو یزد به قول خودش شهر بادگیرها سپری کرده و در واقع طعم اصل سختی سربازی رو مثل بقیه چشیده . و به نظر من دل کندن از شهر و دیار خودت وقتی می دونی که اونجا یک منطقه محروم به حساب میاد و سر و کله زدن با چندین بچه دبستانی تو دوران جوانی تو که مسلما" دوست داری اونو با هم سن و سالهای خودت باشی(دوران سربازی اگرچه سختی های خودشو داره ولی این حسن بزرگ رو هم داره به طوری که تا سالها بعد همه افرادی که سربازی رفتن از خاطرات و دوستان این دوران خودشون یاد می کنند) کار سهل و آسانی نیست و نیاز به یک حس خوب و علاقه ای فراتر از معمول به این شغل و حرفه داره که عبدالمحمد شعرانی از اون کاملا" بهره منده. روز اولی که اون به مدرسه محل خدمتش می ره اونو اینجور وصف می کنه :
محل تدریس روستای کالو 20 کیلومتری دیر , از مدرسه خبری نبود یک اتاق کوچک با سه میز دانش آموز و یک میز معلم تعداد دانش آموزان هم قابل شمارش نبود 3 نفر ![]()
که بعدا" یک شاگرد دیگر هم اضافه می شود و مدرسه آنها می شود 4 نفره و میشود کوچکترین مدرسه دنیا .
روزها می گذرند و سرباز معلم بچه ها را درس میدهد و از آنها و از کارهایشان و از کوچکترین مدرسه دنیا در وبلاگش می نویسد .
او شعارهای خود را اینگونه بیان می کند :
وبلاگ نویسی یک شغل نیست یک زندگی است من یک وبلاگ نویس هستم پس فکر می کنم , اندیشه می کنم و آنچه در ذهنم هست در خانه دلم که وبلاگ است می تویسم .
او با نوشته های ساده خود نظر مسئولین , خبرنگاران و حتی اجانب را به کوچکترین و محرومترین مدرسه دنیا جلب می کند او همگان را با همین دست نوشته ها برای دیدار از منطقه ای محروم ترقیب می کند و ...
"دیروز از آموزش و پرورش منطقه آمده بودند برای بازدید !یکی از مسئولین از دانش آموزان پرسید که می خواهید در آینده چه کاره شوید ؟ پریسا که امسال به کلاس دوم رفته بود گفت می خواهم دکتر شوم !حسین که در درس فوق العاده است گفت : می خواهم مهندس کامپیوتر شوم !آقای مسئول پرسید ؟مگر در خانه کامپیوتر دارید حسین گفت : نه ،اما وقتی به خونه عمویم در شهر می روم در خانه آنها با کامپیوتر بازی می کنم آقای مسئول !قلم و کاغذ را بر می دارد و می گوید حتما برای مدرسه تان یک کامپیوتر می فرستم (دست شما درد نکنه ) ،حمید دانش آموز کلاس پنجمی می گوید می خواهم مهندس شوم ولی معلوم نیست چه مهندسی !مهدی کلاس اولی هم که چیزی هنوز در چنته آرزویش ندارد می گوید ((هون )) یعنی چیزی نمی دانم !این بود یک روز کاری ما در روستا..."
او با همین وبلاگ ساده شرایط خوبی را برای دانش آموزان کوچک خود فراهم می کند و اکنون همگان حتی خارجی ها او و کالو و حتی حسین , مهدی , پریسا و حمیده را می شناسند از آنها در روزنامه ها می نویسند و در سایت ها خبر می دهند و در تلویزیون مصاحبه می کنند بچه های کالو دیگر تنها نیستند آنها از ثروتمندترین بچه های جهان هم معروف ترند و در محیطی درس می خوانند و به معلمی عشق می ورزند که با هیچ ثروتی بدست نمی آید خوش به حال بچه های کالو که معلمی همچون عبدالمحمد شعرانی دارند و خوش به حال سرباز معلمی که با عشق و صداقت راهی رو انتخاب کرده که اینگونه همگان را مجذوب خود ساخته .
با آرزوی موفقیت برای او و تمام بچه های معصوم کالو
روزنامه ایران : قلب کوچک ترین مدرسه دنیا در کالو می تپد ...
رادیو دویچه وله آلمان (مدرسه کوچک ده " کالو " یک معلم و چهار شاگرد)
گزارش مسیح علی نژاد از مدرسه ما در اعتماد ملی ،آقاي وزير! به يك سربازمعلم اضافه خدمت بدهيد
پ.ن.۳ : بچه ها و آقا معلم :
پ.ن.۴ : آقا معلم چیزی به پایان خدمتت نمونده یکی از خواننده هات اینگونه نظر گذاشته بود برات :
آنچه میماند نوستالژی است، نوستالژی روزهای خوش جوانی، شور و عشق به مردم و میهن.
مطمئن باش که خاطرهی این روزها هرگز با تو بدرودی نخواهند گفت.
دیروز تو تاکسی داشتم با راننده تاکسی گپ می زدم یک دفعه برگشت گفت دادش خدمت کردی ؟ گفتم قربان شما , خدمت از ماست جسارتآ چه خدمتی ؟ گفت منظورم سربازی آخه سربازی آدمو مرد میکنه ... دیدم جو یجوری که اگه بگم خریدم و یک بیست روزی رفتم ضایعست گفتم آره داداش ما هم خدمت کردیم همین که اینو گفتم یهو پیش خودم گفتم الان بپرسه کجا چه سالی و این حرفا که ضایع می شم ..! حدسم درست بود گفت کجا بودی گفتم وزارت دفاع (راست گفتم همون بیست روز) گفت ایول بابا اونجا که ردیفه کدوم پادگان گفتم جی گفت تهران گفتم بعله گفت ایوول بابا حال کردی گفتم بعله البته سختیهای خودشو داشت گفت من سر بازی جنگ بودم جنگ ...!!! گفتم ایول بابا کجا گفت مهران , آبادان , همه جا ... بعدم کلی خاطره تعریف کرد و باز گفت سربازی آدمو مرد میکنه بعدم گفت تو بگو منم از همون چند روز واسش تعریف کردم کلی حال کرده بود
مثلا" اینکه تو میدون تیر تفنگ من رو رگبار بود و وقتی ستوان دستور آتش داد تا به خودم اومدم بیستا تیرمو زده بودم نوک کوه بعد ستوان که داشت بین بچه ها رو نیگاه میکرد ببینه کی رگبار زده من کم نیاوردم و ادای شلیک کردنو همزمان با صدای تیر بقلیم در میاوردم اسکل نفهمید ...
هر روز بعد از قدم رو و رژه و این حرفا بشین پاشو میداد و بعدشم به دلیل بی نظمی و بی دقتی پا مرغی و کلاغ پر ولی حالا چرا ما هر روز بی نظم بودیم و تنبیه می شدیم ؟ چون که میگفت بششششششش ما میشستیم و داد می زد پاشششششششششش ما پا میشدیم بعد کم کم تند میشد تا یهو یک بار بعد از بش گفتن در حالی که همه منتظر بودن بگه پاش دوباره میگفت بششششششش و همه پا میشدن و به دلیل بی دقتی جریمه میشدن دو سال که سهل اگه بیست سال هم خدمت میکردیم باز تا اینجوری رکب میزد همه پا میشدن ...
یک بار هم که 10 دقیقه بهمون استراحت داده بودن رفتم تو دستشویی و کلاهمو ور داشتم بر عکس گذاشتم رو سرم و آستینام هم تا کردم تا آرنج و حسابی دست و صورتی شستم و عینکم هم از دکمه پیرهنم آویزون اومدم تو محوطه که یهو دیدم یک آقای خیلی گنده و عصبانی در حالی که دستش به سمت منه و به طرفم میاد داد میزنه اوهههههههههوی سرباز بیا اینجا ببینم آقا ما رو میگی در حالی که دوباره دستشویی لازم شده بودیم آروم برگشتم سمتش گفتم ججججونم جناب سرباز ..!!!! اونم با یک صدای نازک ضایع ... از ترس می لرزید ...گفت من دژبانم نه جناب سرباز گفتم بعله ببخشید جناب دژبان ...از اونجاییکه فکر کردم اگه بگم خرید خدمتیم بی خیال میشه زیاد گیر نمیده زود گفتم آخه جناب دژبان من خرید خدمتیم جدیدم هنوز خوب بلد نیستم درجه هارو ...داد زد همین شما بچه پولدارای سوسولین که ر ی دین تو این پادگان دیگه ...دیدم زرشک بدتر شد یارو الان عقده ای بازی در نیاره بیچارم کنه ... گفتم نه بخدا ما وام گرفتیم من سربازیمو خریدم ..گفت ببند دهنتو این چه قیافه ایه گفتم ببخشید من موهامو زدم این جاهای شکستگی افتاده بیرون یک کم قیافم ضایع شده خدا آفریده دیگه ... پرید وسط حرفم گفت کی قیافت و کار داره ریختتو می گم صاف کن اون کلات و آستینتو بده پایین اون عینکتم بزار رو چشت ...هنوز صدام می لرزید گفتم چشم ...همه چیو که روبراه کردم گفت یالا بدو بازداشتگاه ....کم مونده بود گریه کنم گفتم ااا نه دیگه بخشید تکرار نمیشه چپ چپ نیگاه کرد ... گفت اگه وظیفه بودی پدرتو در میاوردم برو سر جات وایسا تا فرماندت بیاد گفتم چشم سرمو انداختم پایین جیم شدم ...نامرد بچه سوسول گیر آورده بود
یک روز هم گفتن اینایی که با ماشین میان ماشیناشونو پارک نکنند تو خیابون بیارن تو حیاط پشت پادگان فرداش دستور دادن کسی با ماشین حق نداره بیاد یک روزه هر گندی بگین زدیم استراحت داد یک سری تو ماشین سیگار می کشیدن ظهر موقع رفتن آهنگ های مبتذل گذاشته بودن تو پادگان وزارت دفاع
بی جنبه های پولدار سوسول
پ.ن. از اونجاییکه هر چی بگم بخدا من پولدار سوسول نبودم کسی باورش نمیشه , شده حکایت اون همشهریمون که داشته خاطره میگفته میگه ما رو بردن یک جایی یا می کشتنت یا بهت تج اوز می کردن ولت می کردن بعد می بینه همه دارن متعجب نیگاه می کنند می فهمه چه ضری زده میگه البته منو که کشتن , حالا اره دیگه منم کشتن ...
ایشون دو تا سایت با نام خلیج عرب یا arabian gulf ایجاد کرده بطوری که وقتی شما در سایت معروف google که خودش با ارائه نقشه ای که در اون از نام خلیج عربی استفاده کرده بود جنجالی درست کرده بود و باعث شده بود که ایرانی های سراسر دنیا برای جمع آوری یک میلیون امضاء برای تغییر نام خلیج عربی به خلیج فارس به تکاپو بیفتند , کلمه arabian gulf رو search نمایید این دو سایت در رتبه اول و دوم قرار دارد که در توضیح زیر آن اینگونه آمده است :
Click the By Arabian Gulf, do you mean Persian Gulf? button, and never try again. If you typed Arabian Gulf, make sure you read some history books
Arabian Gulf" does not exist in any part of the World. "Persian Gulf" is an appropriate name for a gulf located in south of Iran, in Middle East
و وقتی شما صفحهء این سایت رو باز کنید با این متن روبرو خواهید شد :
"Arabian Gulf" does not exist in any part of the World.
"Persian Gulf" is an appropriate name for a gulf located in south of Iran, in Middle East.
Persian Culture is an ancient and historical one and nobody can deny it.
Considering Persian Culture as ancient and historical culture is undeniable.
So, never do replace the name of "Persian Gulf" with a new and improper title like "Arabian Gulf
بنده با خواندن این متن و مشاهدهء این فکر بکر از این هموطن کلی حال نمودیم ....
پ.ن.1 : شما هم امتحان کنید با این کار و باز کردن این دو صفحه کمک میکنید این دو صفحه همیشه در صدر پاسخ برای جستجوی خلیج عربی باشد
پ.ن.2 : دیکشنری:
culture : فرهنگ
history : تاریخ
appropriate : اختصاص دادن
Middle East : خاورمیانه
ancient : باستانی
undeniable : انکار ناپذیر
improper : ناشایست
پ.ن.3 : اگر باز هم معنی لغتی رو نفهمیدید تو وبلاگ روزمرگی پست اول های لایت کنید اونجا نوشته چی کار کنید ...
درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!
نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!
درس چهارم :
من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
درس پنجم :
يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !
درس ششم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!
درس هفتم :
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!
درس هشتم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!
درس نهم :
: يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!
مدرس: جناب آقای خلیل جوادی در خدمتشون باشیم ...
جمعیت : تشویق می کنند و دست می زنند
جوادی :با عرض سلام من همین چند وقت پیش یک خوابی دیدم بعد از بیدار شدن عینا" همونو نوشتم حالا.....
مدرس و جمعیت لبخندی می زنند ویکی از تو جمع میگه خدا عاقبتشو بخیر کنه
جوادی : عاقبت شعرو یا منو ؟
مدرس : به قول آقای ... هر دو رو ... و می خندند....
جوادی : اسمشو گذاشتم محکمه الهی چون در مورد قیامت و ایناست...
یک شب که من حسابی خسته بودم
همینجوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یک دفعه سر خورد
یک دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده هاش اتاب خطاب می کنه
میگه چرا این همه لج می کنید
راهتونو بی خودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشین
با دلخوشی کنار هم جمع بشین
دلهای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاله گفتم
نیافریده بارک اله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یک لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستین و خدای جعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یک جو زمین و این همه شلوغی
این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتا" شما ها خیلی پستین
خر نباشین گاو و نمی پرستین ( جمعیت می خنده...)
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد ( جمعیت می خنده...و جوادی سینه ای صاف میکنه و این بیت رو تکرار میکنه و ادامه میده)
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیچ کی روسری سرش نیست
پس چرا هیچ کی پیش همسرش نیست
چرا زنا اینجوری بد لباسن
مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخن نمی دونم چشه
آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید که یک کم سرش شلوغ خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت
یهو سرشو پاین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وانستاد تا جلوش واستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده (مدرس می خنده...و جمعیت....)
اگه نرم حوری دلگیر میشه
تو رو خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارورو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یک جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجی داشت بلند بلند قر می زد
داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یک خرده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بیشین اینهمه کل کل نکن
یک عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشت
کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت ؟ محاله !
یادت که چقدر ریا می کردی
بنده های مارو سیاه می کردی
تا یک نفر دو رو برت می دیدی
چقدر والضالین و می کشیدی (جمعیت منفجر میشه...مدرس که بشدت داره می خنده میگه احسنت ..آفرین و جمعیت با دست زدن تشویق می کنن...و جوادی تشکر میکنه و ادامه میده ...)
اینهمه که روضه و نوحه خوندی
یک لقمه نون دست کسی رسوندی
خیال می کردی ما هواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکی است
هر کاری کردی بچه ها نوشتن
می خوای برو خودت ببین تو زونکن (یک ار دیگه انفجار خنده مدرس و در پی اون حضار ....)
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یک دفعه سر میرفت
تا فرصتی گیر میاورد در می رفت
قیامت اینجا عجب جاییه
جون شما خیلی تماشاییه
از یک طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینارو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چی کار کردن
ماموره گفت میگم بهت من الان
مفصد فی الرض که میگن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدا رو در آوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلات و صاف کن
بهت میگه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چی کاره بودن ؟
خیام اومد یک بطری هم تو دستش ( جمعیت می خنده ....)
رفت و یک گوشه ای گرفت نیشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم
گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی ؟
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گردو خاک کرده و نه هیاهو
نه اربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو خورده
فقط عرق خریده رفته خورده (مدرس و جمعیت بشدت منفجر می شوند و می خندند....)
آدم خوبی هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم (دوباره خنده .....)
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن
نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اصرافیل از اون ور اومد
رفت روی چهارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون میارن
فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا؟
تو محشر این کارا چیه خدایا؟
فکر میکنین داخل اون تخت کی بود
الان میگم ! یک لحظه ! اسمش چی بود ؟
همون که تو دنیا ثل توپ صدا کرد
همون که این لامپارو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یک راست برو بهشت پیش انبیا
وقت و طلف نکن توماس زود برو
به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یک وقت میفتی
میگم هوایی ببرند و مفتی (مدرس منفجر می شود و حضار می خندند...و دست می زنند و تشویق می کنند ....جوادی تشکر میکنه و ادامه میده)
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود (مدرس همینجور میخندد ....)
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست نه خنجر
یک رکعت هم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده(این بار جدا" انفجار مدرس و سالن ...)
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یک آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودشو جا به جا کرد
یکم به این حاجی نیگاه نیگاه کرد
از اون نگاه های عاقل اندر
صفیهشو باید بیارم این ور(نوع قافیه چینی شعر بار دیگه همرو به وجد میاره مدرس احسند گویان ریسه میره و میخنده ...)
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستین
بابا عجب جونورایی هستین
شمر اگه بود آدلف هیتلرم بود
خنجر اگر بود رولور هم بود
حیف که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یک جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا" از کجا میگید این حرفو
در بیارید کله زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید
نگفتم به خلق خدمت کنید
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیارو هم کلی قشنگ کرده
من یک چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونین چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده
یا اگه هم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش برافروخت
دروغ چرا یک کم دلم براش سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یک هاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو کلت پر قرمه سبزیست
وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست
اون که نیشسته یک مقام والاست
مترجم رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست نمایندشه
مورد اعتمادشه بندشه
خدای یم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید
اونور میزی رو خدا میبینید(تشویق جمعیت با کف زدن)
همینجوری میخواست بلند شه نم نم
گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم.....(تشکر می کنه و جمعیت اونو تشویق میکنه...)
همچنین وبلاگ روزمرگی نیز با اعلام این خبر و ابراز خرسندی از قرار گرفتن در صفحه اول با ۲۰- ۳۰ بازدیدکننده در روز شعار دَم به دَم - بر همه دَم - تخمه بدم - آجیل بدم - بیا این ور ِ بازار ! را برای وبلاگ خود انتخاب کرده همچنین با نامگذاری این پست بر این مضمون :هل من ناصرن ینصرنی و بیان انشاله تعالی کجا بودید تا حالا با استفاده از مذهب به این موضوع شور بخشیده .
همچنین وبلاگ وقتی میخوای زن نگیری با قرار دادن این جمله در یکی از پستهای خود :نمی دونم این لینک های این وبلاگ چرا هر چی از پایین به بالا می ره بی مزه تر میشه !! در ظاهر حرکتی غیر اخلاقی انجام داده اما به نظر همون کارشناس وبلاگ ایشون با این کار خود رو از طرفداران دختر ترشیده اعلام کرده ضمن ترقیب خوانندگانش برای دیدن این وبلاگ خود را از این انتخابات کنار کشیده .
در همین رابطه وبلاگ هر کی هر جا هر چی با ۲- ۳ بازدید کننده در روز اعلام کرد به ما رای ندهید چون به جون مامانمون ما کاندید نمیشیم و از طرفداران بیشمارش همان ۲ -۳ نفر خواسته تا این بارو بی خیال بشن و اعلام کرده سیمرغ بلورین نمی خواهد و برای ایشان همان خیار سبز یا هویج نارنجی و یا حد اکثر خرس قهوه ای کافی است .
ترجمه اخبار ترکیه - یک دامدار بلغاری در بازار فروش حیوانات زن سومش را با یک بز عوض کرد!
این مرد بلغار که از سومین ازدواجش هم رضایتنمد نبود زنش را در قبال یک بز به دوستش فروخت!
استویل پانایاتف که ادعا می کرد زن سومش النا نتوانسته است برایش فرزندی به دنیا بیاورد او را به بازار فروش حیوانات شهر "پلودیو" برد و با یک بز معاوضه کرد.
به گزارش حریت، پانایاتف گفته است یک روز قبل از معامله یکی از دوستانش به او گفته بود از زنش خوشش آمده و حاضر است در برابر یک بز او را مال خود بکند!
با قبول این معامله از سوی زنش، پانایاتف او را در قبال دریافت یک بز به دوستش فروخت!
پ.ن.۱. بز خوبه ؟!؟!؟!؟
پ.ن.۲. احتمالا" به زودی این بز برای ایشون بچه خواهد آورد!
پ.ن.۳. نتیجه می گیریم در بلغارستان با یک بز می شود زن گرفت حتی زن بقیه را !
پ.ن.۴. با توجه به بالا رفتن سن ازدواج در ایران و ترشیدن دختران دم بخت یکی پس از دیگری به نظر شما روزی در ایران هم می شود با یک بز زن گرفت ؟!
پ.ن.۵.منبع
-دیروز از شرکت رفتم بیرون سوار کرایه های سر خیابون شدم و یکی دیگه از راننده ها که دید ماشین پر شده دو سه تا محکم کوبید رو صندوق و راننده ما که از تو آینه نیگاه کرد گفت بررررررررو !!!! ما راه افتادیم و خانمی که پیشم نیشسته بود رو به راننده گفت آقا من می خوام سر خیابون کرد( kord ) پیاده شم کدوم خیابون میشه ؟ ولی راننده ما هیچ عکس العملی نشون نداد انگار که تو یک فکر عمیق باشه همین جور خیره به جلو میرفت دوباره خانم گفت آقا خیابون کرد رو می دونین کجاست اما باز انگار نه انگار بیچاره خانم احساس هویج بودن بهش دست داد داشتم به این فکر می کردم یارو بدبخت چی اینقدر بهمش ریخته که تو فکر ؟ که خانم رو به من گفت آقا شما نمیدونین گفتم نه والا ! اون یکی مسافر که آقای مسنی بود گفت آقا من پیاده میشم .....انگار نه انگار اگه به خود ماشین گفته بودی باز شاید یک کم سرعتش کم میشد دوباره ...و بار سوم با دست زد به راننده و گفت بابا پیاده میشم که راننده ما یهو انگار از خواب پریده باشه زد بقل و پیر مرده که پیاده شد زن بادست زد به دستم و اشاره کرد به داشبورد که روش نوشته بود مسافر گرامی راننده این ماشین ناشنوا می باشد لطفا" با حرکت دست اشاره کنید . تازه ما فهمیدیم چی شده خلاصه من زدم پشت یارو برگشت سرشو تکون داد با حرکات لب سعی کردم بپرسم خیابون کرد کدومه نفهمید ... اشاره کرد بنویس زنه منو نا امید نیگاه کرد یهو یاد موبایل افتادم یک صفحه باز کردم نوشتم kord نشون دادم یک نیگاه کرد با لباش و اشاره فهموند که فارسی بنویس گفتیم ای بابا .... زنه با بدبختی یک خودکار پیدا کرد کف دستم نوشتم کرد نشونش دادم تا دید در حالی که میومد کنار سرشو تکون میدادگفتم نکنه kord رو kard خونده دیدم نه منظورش اینه که فهمیدم با دستش پشتو نشون داد و با لباش گفت رد شدیم ....
-تو میدون قدس دعوا شده بود یک آقای با شخصیت با کت و شلوار مشکی و موهای کوتاه و ژل زده با کیف سامسونتش یک سو و یک آقای دیگه با شلوار پارچه ای مشکی بسیار گشاد با حدود 376 پیله با یک پیرهن آستین کوتاه زرد و موهای از جلو نسبتا" کوتاه با کمی کاکل و از پشت نسبتا" بلند همراه با فر زیاد در سمتی دیگر :
آقای 1 : دوست عزیز من همیشه همینقدر کرایه میدم شما اشتباه می فرمایید
آقای 2: من اشتباه می کنم مرتیکه من خطی اینجام من می گم کرایه چقدر ...
آقای 1 : بزرگوار شما حق ندارید کرایه زیاد از مسافرین محترم بگیرید
آقای 2 : من هر چی عشقم می کشه می گیرم فهمیدی بز مجه
آقای 1: موءدب باشید آقا
آقای 2: خفه شو بابا خار... مادر .... ننه .... ک...تو ک... ..............
آقای 1 : بی شعور توهین نکن .... بی شعور توهین نکن .......
من : به به !
-تو اتوبوس یک آقای بسیار چاق با قد حدود 1.70 سانت و عرض حدود 2.70 سانت سوار شد تو ایستگاه بعدی جا نبود کسی سوار شه یک نفر از بین جمعیتی که می خواست بیاد بالا رو به همین آقای عریض گفت داداش شما یک نفس عمیق بکشی دو سه نفر میان بالا ها !!!
-با داداش سق سیاهم که قبلا" تو یک پست مفصل از سق سیاهش براتون تعریف کردم داشتیم kickboxing نیگاه می کردیم کاوه گفت تو سرو صورت نمیزنن در حینی که کاوه اینو میگفت یارو تعادلش به هم خورد سه چهار تا مشت بد خورد تو پک و پوزش خونی مالی شد کاوه رو نیگاه کردم گفت منظورم اینه که knock out نمیشن برگشتم به سمت تلویزیون یک لقد محکم خورد تو گردن یارو افتاد زمین بیهوش شد بازی تموم شد دوباره برگشتم سمت کاوه ناخود آگاه بقلش کردم که دیگه چیزی نگه. بیچاره یارو ...!!!
دیروز دوست دخترم زنگ زد گفت می خوام برم فلان جا :
من: نه!
اون: گفتی برو ؟
من: نه!
اون : گفتی زود بیام ؟
من: نه!
اون : خب میرم زود میام
من:نه!
اون: خب چه اشکالی داره ؟برم ...؟
من:نه!
اون: پس بهم محبت کن
من:
؟
اون : خب نازمو بکش
من :
؟
اون : داد میزنه ...بغض میکنه ...
من : ای بابا مگه چه اهمیتی داره اونجا رفتن ؟
اون : داد میزنه ....بغض میکنه....
من : (عصبانی ) برو به درک !
اون : قطع می کنه ....نمیره
کاش اینجوری بود :
اون : برم....
من : نه !
اون : باشه عزیزم
من : خب حالا واسه چی می خوای بری ؟
اون : واسه ....
من : خب دوست داری برو ....
اون : نه تو نمی خوای نمیرم
من : ناز میکشم .... محبت میکنم .... تشکر میکنم ....بوس میکنم ....
اون : ذوق میکنه .... بوس میکنه....
آرزو بر جوانان عیب نیست .
تا بعد ...
