پیش نوشت : خواندن این متن به افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود !
من اومدم خاطرات خنده دار بچه ها رو بگم بخندیم رفتم بالا منبر ...!!!
یکی از دوستان مونث تعریف می کرد سر این کلاس معلم مربوطه که اتفاقا" مشاور هم در همین امر بوده بازگو می کرده که یک روز در مرکز مشاوره خانمی مراجعه می کنه و به ایشون میگه که خانم من از دست همکار شما شکایت دارم چرا که ایشون به من گفته که اگر از کاندوم در س ک س با همسرم استفاده کنیم بچه دار نمی شیم ولی ما این کارو کردیم ولی الان من حامله ام ! ایشون در پاسخ میگن که همچین چیزی که امکان نداره مگر اینکه سوراخی در کاندوم وجود داشته و یا در هنگام س ک س کاندوم خارج شده...!؟ خانمه میگه نخیر امکان نداره مشاور متعجب هم برای حل این موضوع از همکاراش کمک می گیره و کلیه مشاورین هر چی برای فهماندن اینکه همچین چیزی امکان نداره به این خانم تلاش می کردند ولی فایده نداشته تا اینکه یکی از مشاورین پیشنهاد می کنه که ایشون نشون بده که چطور از کاندوم استفاده کردند و به همین خاطر کاندومی به ایشون داده میشه و ایشون هم اونرو باز میکنه و روی شصت دستش قرار میده و همه میگن خب خیلی هم خوب بعد میپرسن شما خودت برای همسرت این کارو کردی میگه نه من خودم برای خودم اینکاره کردم در حالی که همه هاج و واج نیگاه می کردن ایشون ادامه میدن که من هممونطور که این همکارتون یادم داد این رو باز کردم گذاشتم رو شصتم بعد هم کارمون که تموم شد انداختیمش دور.... در حالی که همه میخندیدن جای درست استفاده کاندوم رو به ایشون میگن ایشون هم میگه پس چرا اون خانم مشاور اینطوری به من یاد داد ؟ خانم مشاور مربوطه هم در پاسخ گفته ببخشید آخه من .... ندارم!!!!!
یکی از اقوام هم که پزشک تعریف می کرد یک روز صبح خانمی رو میارن بیمارستان که دل درد شدیدی داشته و حتی آب هم نمی تونسته بخوره بنابراین دستور به انجام آندوسکپی از معده میدن و با کمال تعجب در معده کاندوم مشاهده می کنند و همه می فهمن که این خانم دیشب ......بعله فقط بنده خدا طرز استفاده رو نمی دونسته احتمالا" بهش گفته بودن که باید کاندم مصرف کنه که حامله نشه ولی نگفته بودن چه جوری مصرف کن ...!!!!
پی نوشت : با توجه به اینکه همه افراد زیر 18 سال وقتی میبینن جایی نوشته بالای 18 حتما" اون مطلب رو تا آخر می خونن از افراد زیر 18 سالی که خوندن خواهش می کنم به مسائل آموزنده بیشتر دقت کنن.
در ابتدا بگم که از طرف آنی (دختر ترشیده) که اکثر دوستان بلاگفا با بلاگشون آشنا هستن به دلیل اینکه جزو آرش های وبلاگشون هستم به این بازی دعوت شدم و از اونجاییکه چیزی واسه نوشتن نداشتم و منم مثل آنی از این بازی های وبلاگی خوشم میاد با کمال میل خواسته اون که گفتن هفت آرزوی محال هست رو می نویسم :
۱. روزی باشه که به همه آرزوهای الانم رسیده باشم اما بازم کلی آرزوی بزرگ داشته باشم
۲. اگر هیچ وقت به آرزوهام نرسیدم ولی همیشه امید داشته باشم که یک روز بهشون برسم
۳. هیچ وقت نشه که آرزویی نداشته باشم(بعضیا فکر می کنند اگه یک روز هیچ آرزویی نداشته باشن یعنی به هر چی می خواستن رسیده باشن این موفقیت ولی من مخالفم آدم بی آرزو و امید هدف نداره و زندگیش پوچ و بی معنی میشه )
۴. قدرت درک چرا نرسیدن به آرزوهامو داشته باشم و بتونم اونارو حل کنم
۵. آرزوها و اهدافم منطقی و مفید باشه که بعد که به آرزوم رسیدم پشیمون نشم که بی خود تلاش کردم
۶. آرزوهای خوب و درست عزیزام برآورده بشه
۷.شش تا آرزوی بالا بر آورده بشه
پ.ن.۱ : اگه میشد چند تا آرزو ی دیگه هم بکنم این چند تا آرزو رو می کردم :
۱. آنی ازدواج کنه ولی وبلاگ نوشتنشو ترک نکنه
۲ اگه آنی بعد از اینکه ازدواج کنه وبلاگ نوشتنشو ترک می کنه هیچ وقت ازدواج نکنه
۳.منم عروسی آنی دعوت بشم
پ.ن.۲ : به همه دوستانی که تا حالا وبلاگ آنی رو نخوندن جدا" پیشنهاد می کنم که این کارو بکنن لینک وبلاگش با نام دختر ترشیده در بلاگ هست
پ.ن۳ : از آنی خواهش می کنم آمار تعداد آرش های وبلاگشو بعدا" اعلام کنه و باز هم بازی وبلاگی راه بندازه ![]()
دیروز بعد از شرکت این گربه عزیزی که عکسشم تو بلاگ هست و به قول دوستان با کلاس پت عزیز خانواده ما محسوب میشه رو با اخبی بردیم دکتر جهت انجام واکسیناسیون سالیانه و اصلاح پشم های زاید بدن چند نکته جالب اتفاق افتاد که اول اینکه کلی خندیدم و دو سه مسئله هم که باز در عین خنده دار بودن جالب هم بود .
اولین مسئله خنده دار این بود که وقتی خانم دکتر (دامپزشک) آمپولهای میشا (همین پت عزیز) رو می زد ما انتظار داشتیم کلی جیغ داد کنه که با تعجب دیدیم به یک جاشم حساب نمی کنه فقط کمی نگاهش کنجکاوانه است ولی آمپول آخری که روغنی بود رو که براش زد بعد از حدود یک دقیقه میشا یهو دردش اومد شروع کرد به جیغ زدن بد احساس می کرد جای آمپولی که یهو شروع به درد گرفتن کرده بود چیزی هست واسه همین تکون نمی خورد فقط سعی می کرد با دندون جاشو گاز بگیره و هی جیغ می زد خلاصه کلی مالیدیمش و آروم شد بد مراسم پشم زنی میشا شروع شد که کلی سخت بود و من و کاوه و میلاد (رفیق) خانم دکتر رو چهار نفری گذاشته بود سر کار کلی قر می زد مخصوصا" وقتی موزر خانم دکتر به جاهای نا مربوط آقا میشا رسیده بود کلی داد زد و می خواست دست دکتر رو هم گاز بگیره اما حریف من نشد کاوه می گفت این بچه کرد (از قوم های با غیرت ایرانی J ) واسه همین غیرتی اونجاشو بی خیال بشین اما از اونجا که خانم دکتر به نظر لر میومد ول کن نبود تا آخرش کارشو کرد این وسط یک بار موبایل من زنگ خورد و چون دست من بند بود و میشا رو نیگه داشته بودم میلاد دست کرد تو جیبم و گوشی رو گذاشت دم گوشم که بگم نمی تونم حرف بزنم بد که قطع کرد بلافاصله صدای زنگ موبایل دکتر از تو جیب شلوار زیر روپوشش اومد میلاد باز احمق شد یهو گفت جونم ؟؟؟؟ منم بد تر از اون گفتم گوشی خانم دکتر هم در آر بزار دم گوشش بیچاره دکتر از ترس اینه مبادا میلاد حرف منو جدی بگیره زود موزرو خاموش کرد که به گوشیش جواب بده و ما سه تا هم کلی یواشکی خندیدیم ...:) .
آخر سر هم که داشتیم میومدیم یک دختر خانمی اومد تو دامپزشکی و بد که دید دکتر هست با موبایلش زنگ زد و گفت حمید بیارش بالا هستن !!! بعد ما منتظر بودیم که ببینیم حمید چی میاره که یک پسری (حمید) با یک سگ نسبتا" با مزه که میکس بود و نژادش خیلی مشخص نبود تو بغلش اومد تو دختر سگ و از بغلش گرفت و زد زیر گریه رو به خانم دکتر با بغض گفت داره میمیره حالا ما هم دلمون سوخته بود هم از طرز رفتار دختر خندمون گرفته بود جالب این بود که پسره این وسط پرسید که دستاشو کجا بشوره ؟؟!! میلاد که داشت میمرد از خنده بد خانم دکتر معاینه اش کرد گفت چرا میگی داره میمیره دختر با همون حالت گریه گفت خیلی شیطون آخه ولی الان......کمی گریه ..... داره میمیره !!! دوباره دکتر نیگاه کرد و گفت نه خانم نمی میره فقط پاش در رفته واسه همین ساکت و تکونش میدی ناله می کنه ما دیگه زود اومدیم بیرون و کلی از خنده میلاد خندیدیم.
ولی خودمونیم بعضی ها هم اصل قضیه رو فراموش میکنند یا بعضی ها هم کمبوداشونو می خوان با حیوانات خونگیشون پر کنند من خودم همین آقا میشا رو کلی دوست دارم ولی منطقی و اونو به عنوان یک حیوان خونگی بامزه دوست دارم نه اینکه مثلا" میشا رو از بابام بیشتر دوست داشته باشم ؟؟؟!!!! آخه یک بار دیگه که باز برای میشا رفته بودم دامپزشکی در بدو ورود با این صحنه روبرو شدم :
سبد تو دستم اومدم دم در که زنگ بزنم دیدم از تو صدای ناله و زاری چند نفری به گوش میرسه خم شدم عقب کخ تابلو رو دوباره ببینم نکنه اشتباه اومدم دیدم نه پس زنگ زدم در باز شد رفتم تو دیدم یک دختر خانمی در حالیکه گریه می کنه و راه میره داره با تلفنش به طرفی که اونور خط اینطور میگه : لیلی همچی تموم شد ... گریه.... من حالا چیکار کنم ....گریه ....... لیلی به همه گفتی ؟ لیلی بیا پیشم به سیا هم بگو بیاد .....خیلی گریه ... نیگاه کردم دیدم کمی اونور تر هم دختری رو مبلی نیشسته و از شدت گریه اصلا" در شرایط عادی نیست و خانم مسن تری که به نظر مادرش میومد هم کنارش در حالیکه خودش اشک میریزه قصد داره به اون دلداری بده و میگه عزیزم آروم باش ما هر کاری میشد کردیم ...گریه دختره هم می گفت تقصیر من گفتم اون دکتر خوبی نیست .....خیلی گریه .... من پیش خودم داشتم فکر می کردم حتما" از شانس گند من دکتر تو راه تصادف کرده به رحمت خدا رفته و اینا هم زن و بچشن که اینجور دارن بی تابی می کنن و دارن تند تند به همه اطلاع میدن .... یهو دیدم یک آقایی از تو اتق با لباس مخصوص اومد بیرون فهمیدم اونجا کار میکنه پرسیدم ببخشید کسی مرحوم شده ؟ گفت بله سگشون ..! گفتم جوننننننننننم؟ سگشون گفت بله سگشون بیمار بوده دیشب از شهرستان رسوندنش اینجا و ولی دکتر هر کاری کرد نشد و مرد . گفتم بله عجب ضایعه دردناکی واقعا" فقدان این سگ ... بعد پیش خودم داشتم فکر می کردم که واقعا" کار خدا هم عجیبه روزی صد نفر تو گوشه کنار خیابونای این مملکت میوفتن میمیرن هیچ کی نمی پرسه این بابا کی بود آخر هم شهرداری واسه این که بو گندش بقیه رو خفه نکنه ور می داره یک گوشه چالش میکنه تازه اگر کسی هم پیدا بشه بخواد بگه این بابا رو میشناسم از ترس اینکه خرج کفن دفنش نیفته گردنش لال میشه یا مثلا: یک آدمی که کلی ثروتمند هنوز خاکش خشک نشده بچه هاش باباشونو یادشون میره سز ارث و میراث میفتن به جون هم اونوقت یک سری هم این همه محبت خودشونو این همه مهربونیشونو برای یک سگ صرف می کنند نمی گم نکنند اما واقعا" هیچ آدمی پیدا نکردند که این جور خالصانه باهاش مهربون باشند و جواب بگیرن ؟؟؟ بعضی وقتا ما خودمون تو رفتارامون مقصریم مثلا" خانم شب شوهرش که از سر کار گشنه تشنه بیاد حالشو نداره پاشه یک چیزی بزار جلوش اما سگش ساعت سه نصف شب دو تا واق بزنه پامیشه غذاشو میده بعدم تا دعواشون میشه میگه این سگ از تو با وفا تر خب منم جای سگ بودم باوفا تر میشدم ...!!!
زیاد شد ببخشید. ... تا بعد....
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره
دل من حالش خوشه اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره
اما با هم به خودش ميادو سوسو ميزنه
با حيات خلوتش سينمو جارو ميزنه
ميگمش تا كي ميخواي عاشق بشيوبشكني
به روي خودش نمياره ميپرسه با مني
با كيم با تو يك عاشق پيشه سر به هوا
با تو ديونه در به در بي سرو پا
با تو كه هر چي دارم ميكشم از دست تو
با تو كه هر جا ميرم مسير دربست تو
كي ميخواي دست از سره آبروي من برداري
كي ميخواي عقلي كه دزديدي سر جاش بذاري
كي ميخواي بزرگ بشي سنگين بشيني سر جات
سر به راه بشيو دنيا رو نزاري زير پات
دل من حالش خوشه اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره
دل من حالش خوشه اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره
آهنگ دل من رضا صادقی رو که قبلا گفتم قشنگ از اینجا می تونین گوش بدین .
از دست تو ناراحتم باعث شدی گل وا نشه
باعث شدی بعد خودت هیچکی تو قلبم جا نشه
از دست تو ناراحتم باعث شدی دل مرده شم
باعث شدی که تا ابد از عاشقی سر خورده شم
من کم نبودم کم شدم
غصه نبودم غم شدم
از دست تو ناراحت و خورد و خراب و خم شدم
از هر چی که بود و نبود دل می کنم
دل می برم
تو منو از دست دادی و برات تاسف می خورم
از دست تو ناراحتم باعث شدی دیوونه شم
سوختم شکستم ریختم
باعث شدی ویرونه شم
من لحظه ها رو ساختم تو عاشقی رو باختی
باید تقاصشو بدی
چون عشق و دور انداختی
من ساده بودم
ساده دل از تو گله کردن نداشت
عشق تو از کم کمتر و حرفی برای من نداشت
از هر چی که بود و نبود دل می کنم دل می برم
توسط دختر رویاها
عید امسال هم گذشت و روز از نو روزی از نو . عید امسال هم بدی نبود خیلی فرقی با عیدهای ارمنستان برام نداشت آخه بازم سال تحویل به جای مامان و بابا و کاوه با رفقا بودم جدا" بعضی وقتا می بینی رفیق چقدر به دردت می خوره اگه نبودند کلی تو تنهایی کف می کردم . خلاصه که بیشترش با رفقا گذشت بعضی نکاتش هم جالب بود مثلا" روزایی که میومدم سر کار مثل روز اول عید بد سال تحویل اینکه هیچکی واسه سر کار رفتن تو خیابون نبود جز من و اینکه فقط من منتظر تاکسی بودم با آدمایی که از ظاهرشون می شد فهمید تنهان و عید و غیر عید براشون فرق نمی کنه راننده تاکسی هایی هم که حتی یک ساعت بد از سال تحویل داشتن کار می کردن جالب بودن یا بی کس یا بدون دلخوشی یا از سر نیاز و اینکه از هر صد تا مغازه یکی به زور پیدا می شد که باز باشه که بتونی یک چیز بخری ولی آرامش تهران با هوای بهاریش بی نظیر بود بس که تو این شهر هیا هو و گند و کسافت و آدم آشغال دیدیم این چند روز که از هیچ کدومش خبری نبود کلی حال میداد پیاده روی حیف که تنهایی بود . در کل از تنهاییش لذت بردم خیلی وقت بود که لازم داشتم بازم تنها باشم چند روز آخر هم که داداشم اومد و بعد با هم رفتیم گرگان خونه عمه جان . اونجا هم که بعد از 20 سال رفتن و اومدن چیز جالبی برای من نداره که بخوام بگم جاده شلوغ بود تصادف ناجوری هم تو راه رفتن باعث شد که 2 ساعتی تو ترافیک بمونیم 7 نفر هم مرده بودند بیچاره خونوادهاشون که عید کوفتشون شده بود خدا بیامرزتشون بر گشتنم هم که باز به خاطر کارم مجبور شدم یک روز زودتر از مامان اینا برگردم ولی خب بدی هم نبود اول اینکه با عموم اینا اومدم و بد هم اینکه همون یک روز هم باز کلی خوش گذشت تو اتوبوس فیلم علی سنتوری دیدم قشنگ بود هنوز ندیده بودم مامان دربه در می گفت علی سنتوری مثل در به در می مونه و کلی دلمون برای در به در تنگ شد , در به در رو بگو که اخراج شده اونم به خاطر شیطونی رفیقش و اسکلی خودش
کلی با هم خندیدیم وقتی تعریف کرد دقیقا" آش نخورده و دهن سوخته !!! مامانش هی می گفت از اشکان چه خبر کله پوک به ما زنگ نزده منم گفتم خوب باهاش حرف زدم ولی اینقدر جلو خودم و گرفتم که نگم اخراج شده داشتم می ترکیدم اصلا" خودمم نفهمیدم چه جوری تونستم خودمو کنترل کنم و اشکان و ضایع نکنم ...
تا بعد![]()
پ.ن.1 : رضا صادقی جدید مثل همیشه حرف نداره حتما" گوش بدین.![]()
پ.ن.2 : در به در سال اول که از ایران دوری انشالله هر جا هستی همیشه موفق باشی دلم که واست تنگ شده خب اما می دونم که سالهای بعد باز با همیم به زودی انشالله ....![]()
پ.ن.3 : کاوه امسال کمی سبک تر از قبل به علت عمل اضافه وزن ! از این به بعد به جای واژه
نا مانوس دماغ کاوه می گوییم بینی کاوه !![]()
پ.ن.4 :مهران اولین سال تاهل با اینکه باورم نمیشه ولی آرزوی خوشبختی می کنم برات , خدا بیامرزتت !![]()
پ.ن.5: ................................................. هیچی نمی تونم بگم خودش میدونه با کیم امسال اولین سالی که ازت بدم میاد ولی ممنون که به اینجا سر می زنی
.
پ.ن.6: دارم خسته میشم ... اینم خودش میدونه با کیم ! سال خوب و خوشی برات آرزو می کنم اولین سالی که با همیم .![]()
پ.ن.7 : این پست کلا" پی نوشتی بود که کمی هم پیش نوشت داشت .![]()
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش به خیر بچگی ها چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدی هامون...
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دل مردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
بهار بهار !
پرنده گفت یا گل گفت ؟
خواب بودیمو هیچکی صدایی نشنفت !
بهار بهار !
پرنده گفت یا گل گفت ؟
ما شنیدیم ، هر کی که خوابه نشنفت !
شعر از : محمد علی بهمنی