تبليغاتX
هرکی هرجا هرچی

امروز بیست و هفتم اسفند و دو روز دیگه یک سال دیگه از عمرمونو سپری می کنیم و تجربه یک بهار نو بزودی شروع می شه معمولا" تو این روزا بیشتر آدما به فکر گذر عمر و سالی که گذشت و این مسائل هستن بعضی ها هم به خاطر مشغله زیاد و بعضی به خاطر بدبختی زیاد فرصت تفکر ندارن ولی من هم چند روزی هست که با دیدن ماهی و سبزه های بقل خیابونا به یاد عید و اینکه چی گذشت و چه ها شد افتادم . در واقع یک جور حس عجیب و غریبی دارم که نه زیاد تجربش کردم نه حتی میتونم جنسش درست تشخیص بدم نمی دونم دلم تنگ شده ولی چیزی یا کسی ندارم که دلم تنگش باشه شاید دلم واسه خدا تنگ شده  ! شایدم غم از دست دادن شاید غم ماندن و هزار تا شاید دیگه ... . البته تو بلاگای رفقا که می چرخیدم دیدم انگار این حس یک جورایی فراگیر ولی هر کی یک جور اونو به زبون آورده . یادش بخیر بچه که بودیم این روزا که میشد بهترین ساعت های عمرمونو تجربه می کردیم تو فکرمون این که بود چی ببریم مسافرت با خودمونو چی کار کنیم اونجا که حال بده ذوق و شوق لباسهای نو و عیدی های دایی و عمو و بقیه ... حالا می فهمم که چرا میگن عید مال بچه هاست تا بچه ای و فارق از غم و غصه و دروغ و دورنگی ها همه چی برات قشنگ و یک رنگ و جذاب نه مثل الان که نه میل سفر داری نه رغبت به خرید نه ذوق بهار! شاید اینکه دلها می گیره مال اونای باشه که تو سالی که گذشته کارایی که می خواستن و نتونستن انجام بدن آخه اوناییکه کارای بزرگی کردن و موفقیت بزرگی بدست آوردن کمتر دلشون می گیره مثل اوناییکه عروسی کردن یا اوناییکه تو کارشون پیشرفتی حاصل شده و ... . من که پارسال سال خوبی برام نبود شاید الان خیلیا بگن ناشکرم ولی  من باهاشون بشدت مخالفم سختی های امسال که اکثرش حول بیماری من بود  بیشتر ناراحتی هایی که من کشیدم با چیزی که بقیه فکر می کنن خیلی فرق می  کنه این مسئله خیلی رو دلم مونده همه از دیدن من تو بیمارستان برای خودشون  یک تصوری داشتن ولی هیچ کی نفهمید که بزرگترین غم من دیدن چهره مامان و بابام و کاوه پشت شیشه بود هیچکی نفهمید که وقتی میدیدم یواشکی گریه می کنن و اشکاشونو پاک میکنن من چی کشیدم چرا کسی نمی تونه بفهمه وقتی بهت خبر میدن که تا صبح باید خودت و برسونی بیمارستان برا عملی که شاید دیگه بر نگردی خدافظی با عزیزات یعنی چی وقتی تو بیمارستان میدیدی که مریضای دیگه همه از تو حالشون بدتر و خودتو یادت میرفت یعنی چی رنجی که من کشیدم نه  به خاطر دردای جسمیی بود که تحمل کردم نه ترسی بود از مردن که خود خدا  شاهد که میلی بسیار بود به رفتن , دردی  که من تحملش کردم دردی بود که کمتری کسی دید دردی که نمی دانم به جرم کدامین گناه مستوجب آن بودم شاید امتحانی بود بس دشوار و سخت که حال که گذشت باید منتظر پاداشی یا حداقل جوابی از سوی ممتحن آن باشم افسوس که او جوابی نمی دهد یا اگر هم میدهد قدرت فهم آن را نمی دهد . چه دورنگی ها که  دیدم چه دروغ ها که شنیدم چه بسیار که باور دروغهایشان من را احمق جلوه کرد ولی این درد من نیست چرا که ماه در پس ابر نمانده و نخواهد ماند غم من شنیدن دروغ است غم من دلایل گفتن دروغهاست غم من دیدن آدمهایی است که بی دلیل ظلم میکنند بی دلیل دروغ می گویند و به اشتباه صلاح خویش را در نیرنگ و دورنگی می بینند  هر چند که می گویند صلاح مملکت خویش خسروان دانند . سالی که غم داشت درد داشت ظلم داشت زور داشت اشک داشت غرور شکسته داشت تمنای دل داشت هر چند چیزی حاصلش نشد اما کمی هم خنده داشت کمی هم عشق داشت گر چه عشقم کور شد گر چه آرزویم را آب برد گر چه یارم را خواب برد  اما لذت بودنش هر چند کم خوب بود و پس ازآن دوباره آغاز شد یار نو دل نو حرف نو و... امیدم ختم به خیر شدنش و اینکه سال دیگه از غم و رنج و درد کمتر بتوانم بنویسم و هر چه که می شود و می آید شیرین باشد و قابل تحمل تر راستی 5 سال عید ایران نبودم پارسال هم که بودم اینقدر درگیر مریضی و این حرفا بودم که نفهمیدم کی عید اومد  کی رفت امسال عید هم تنهام از یک روز قبلش تا سیزده به در تنهام یکی بهم قول داده تنهام نزاره خدا کنه تا جایی که می تونه سر قولش باشه  دوسش دارم  , آرزوی سالی پر خیر و برکت واسه همه رفقایی که سری به اینجا میزنن دارم  و عید رو به همگی تبریک می گم .

 

پ.ن.۱ سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

پ.ن.۲ این روزا این شعرا تو تنهاییا زیاد سراغم میاد :

_ با ما که راه نیومد این روزگار نامرد صدای من به جز تو تو هر دلی اثر کرد ...

_ سالی که خون تو رگها نیست قلب فلزی تو سینست وقتی که تصویر زمان شکستگی ایینه است قبیله یعنی یک نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابی که تعبیر رویا نداره , تو اونروزایی که میاد کسی به فکر کسی نیست هر کی به فکر خودش به فکر فریا رسی نیست همه به هم بی اعتنا حتی به مرگ همدیگه کسی اگه کمک بخواد کی میدونه اون چی میگه...

_ چرا اون منو نمی خواد چرا پیشم نمی یاد چرا از اشک چشمام دلش به رحم نمی یاد ؟؟؟؟

 

پ.ن.۳ من از بچگی عاشق عیدی گرفتن بودن پس عیدی من یادتون نره ...!!!!!!          :))

 

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

تو مطلب قبلی که نوشته بودم در آمد حاصل از جر دادن خود برای گرفتن حقوق بیشتر رفیقمون می پرسید یعنی چی این دیگه چه مدلش ؟ منم  تصمیم گرفتم این مسئله رو با یک مثل هم برای رفیقم هم واسه کسای دیگه که این سئوال و دارن توضیح بدم .

دو  تا رفیق تصمیم می گیرن با هم بزنن تو کار بیزینس و کاسبی  یکیشون سرمایش و میزاره تو کار وسایل کشاورزی و اونیکی می زنه تو کار بقالی چند سالی می گذره و اونیکه بقالی داشته از صبح کله سحر میرفته سر کار تا  نصفه شب خودش و پاره میکرده و یک درآمد بخور و نمیری هم در میاورده یروز که خسته شده بوده و حوصلش از این وضع سر رفته بوده یاد رفیقش می کنه میگه بزار برم یسری بزنم ببینم در چه حال خلاصه میره می بینه رفیقش وضعش توپ شده و ساعت  ده  میاد سر کار و بعد از ظهرم میبنده میره و کلی هم راضی از زندگیش میشینه واسش درد و دل می کنه و میگه بابا تو چی کار کردی چه جوری اینقدر وضعت روبه راه شده رفیقش هم میگه ببین داداش تو بلد نیستی کاسبی کنی مثلا" اگه یکی بیاد تو مغازت بگه یک شیر پاکتی می خوام تو چی بهش میدی ؟ میگه خب معلومه دیگه یک شیر میدم میره . میگه اهان نشد دیگه تو باید بیای پیش من تا یادت بدم چی کار کنی خلاصه یارو فرداش میره با رفیقش مغازه و نیشسته بودن که یک بنده خدا میاد تو مغازه و میگه آقا تخم چمن داری ؟ رفیقش پا میشه و میگه : بعله آقا سه جور تخم چمن داریم و مفصل توضیح میده و یارو بهترین و گرون ترین تخم چمن و انتخاب می کنه میاد که بره ازش میپرسه آقا این تخم چمن و تو چه خاکی می خوای بکاری یارو هم می گه باغچه خونمون کلی واسش توضیح میده که این تخم چمن در چه خاکی بهتر رشد می کنه و  اگه از این نوع کودها بریزه پاش رشدش سریع میشه و کلی چیزای دیگه و یارو رو راضی میکنه که چند مدل کود و خاک برای تقویت باغچش بخره یارو که میاد بره میگه آقا راستی وسیله چی داری که  اینا رو بکاری و باغچت و درست کنی یارو بنده خدا هم میگه یک بیل  دارم مگه چی می خواد ؟ دوباره شروع می کنه که اینارو باید با بیلچه های مخصوص  کاشت و بعد که چمن ها در اومد باید با فلان وسیله علف ها رو کند و با فلان چیز چمن ها رو کوتاه کرد و همین جور الی آخر به طوری که دست آخر یارو با سیصذ چهارصد هزار تومن خرید راهی میشه و کلی هم از دل سوزی و محبت فروشنده تشکر می کنه. یارو که میره برمیگرده به طرف ما میگه حالا یاد گرفتی این بابا یک تخم چمن می خواست من بهش این همه چیز فروختم طرف ما هم کلی حال میکنه و میگه دمت گرم حالا فهمیدم پا میشه بعد از کلی تشکر میاد به سمت مغازش و تو راهم کلی تمرین میکنه و جنسارو بالا پایین می کنه که مثلا" اگه یکی اومد این خواست چیا بهش بدم و از این حرفا . فرداش تو مغازه نیشسته بوده و منتظر بوده که نوع کاسبی جدیدش و عملی کنه که یک بابایی میاد تو مغازه و میگه آقا نوار بهداشتی دارین ؟ میگه بعله . ولی هر چی فکر می کنه فکر این یک قلم و نکرده بوده خلاصه یک کم طول میده و بعد یک بسته منچ هم میاره میزاره رو نوار بهداشتی میگه بیا داداش ! یارو میگه آقا این چیه من که منچ نخواستم ؟ میگه خب دادش گفتم تو که شب جمعت ریده شده توش بیا این منچ و ببر  شب بازی کنین بی کار نباشین  !!!!!

حالا شده مثل ما هر چی هم خودمونو جر بدیم طرفمون بیشتر از یک نوار بهداشتی بهمون سود نمی ده !!!! .... .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

زندگینامه یک جوان طبقه متوسط در ایران

 

سن : 26 سال

مدرک تحصیلی :لیسانس

شغل : کارمند

نوع شغل : درجه 1

محل زندگی : خانه باباش

حقوق طبق قانون : 186000 تومان

بن ماهیانه :10000 تومان

اضافه کار : 50000 تومان

خر حمالی فراوان :20000 تومان

جر دادن خود برای گرفتن حقوق بیشتر :10000 تومان

ساعت کار : 9 الی 5 سه روز در هفته 9 الی 8 سه روز در هفته جمعه ها و یک شنبه ها یک در میان

جمع در آمد : حدود 270000 تومان

وسیله نقلیه : خط 11

هزینه ایاب ذهاب : 50000 تومان در ماه

هزینه داروو دکتر به علت بیماری : 90000 تومان در ماه

تفریح سالم : جای خاصی برای تفریح  سالم در ایران وجود ندارد مگر مهمانی که رایگان است .

تفریح ناسالم : 50000 تومان در ماه به شرطی که بیش از دو بار تکرار نشود.

پول موبایل : 50000 تومان (پر خرج ترین تفریح جوانان در ایران می باشد)

کمک خرج: که از جیب پدر کش رفته می شود : بسته به موارد کم آوردن

پس انداز : چس تومان در ماه

وی روزهایی که ساعت 8 به خانه می آید از فرط خستگی بعد از تناول خوراک شبانه می کپد.

در روزهای دیگر کمی راه می رود که خسته شود که رسید خانه خوراک تناول کند و بکپد . که بیرون نرود و خرج نکند.

او مجبور است تلفن حرف بزند که  دق نکند .

کلا" موجودی عصبی است و فکر و خیال زیاد می کند .

اهداف خاصی در زندگی ندارد چون اگر هم داشت فرقی نمی کرد.

این موجود وقتی با او راجب ازدواج و تشکیل خانواده صحبت می شود قاه قاه می خندد (به جای گریه).

وی با دیدن جوانان بد بخت تر از خود یا جوانان بی کار خدا را شکر می نماید .

با دیدن جوانان پولدار تر از خود که اغلب بی کار هستند و از محل جیب پدر تقضیه می شوند آرزو می کند که کاش پدرش پولدار , دزد , زمین خوار , پاچه خوار , سرمایه دار , ملک دار و یا صاحب پدر پولدار بود (احتمالا" پدر او هم اینگونه بوده) .

پیش بینی می شود این موجود به زودی دیوانه شود و یا نسل خود را منقرض نماید .

چنانچه شما مواردی نظیر این موجود سراغ دارید لطفا" در نظرات بیان فرمایید تا بیشتر به چگونگی تحمل و مقاومت این موجود در جامعه ایران پی ببریم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

ما جدیدا" به این مسئله پی بردیم که این چشم داداشمون  همچین بفهمی نفهمی شور این قضیه از اونجا شروع شد که رفیق این اخبی ما می گفت که با هر دختری که می خواد دوست شه و به کاوه می گه و کاوه میگه طرف خوبه  دیگه نمیتونه دوست شه و گفتیم بابا خودت بی عرضه ای می ندازی گردن بچه ....

 

یروز با همین رفیق شفیقش داشتن تو اتوبان میومدند و از آنجایی که دیرشون شده بوده و انتظار هم داشتن الان تو اون ساعت تو ترافیک بمونن ولی خبری از شلوغی نبوده این اخبی ما سر ذوق میاد و میگه ایوووول بابا چه منطقی  داریم میریم .. رفیقش می گفت هنوز م آخر و نگفته بود یارو جلویی همچین زده رو ترمز که نزدیک بود بریم تو باسنش  بعدشم نشون به نشونی شوری چشم آق داداش 3 ساعت تو ترافیک موندن .....

 

یروزم نیشسته بودیم از این مسابقه های شانسی ترکیه نیگاه می کردیم شرکت کننده اون شب خیلی خوب پیشرفته بود و یارو می گفت اگه یکم دیگه شانس بیاره بزرگترین جایزه رو میبره و رکورد میزنه جایزشم حدود 350 میلیون تومن میشد ما هم کلی هیجان زده شده بودیم انگار اگه یارو ببره یچیزیم گیر ما میاد داشتیم با شوق و ذوق دنبال می کردیم که از بخت بد یارو داداش ما هم هیجان زده شد و لب به تعریف و تمجید از اون یارو مادر مرده کرد بدبخت شانس بردش سه از چهار بود یارو که تا اون لحظه تو شانس پوز همرو زده بود همه اون سه تا رو سوزوند و اون جایزه آشغالرو (حدود 20 میلیون تومن) برنده شد در حالی که کاوه رو نیگاه میکردم گفتم  آخه این بد بخت چی کار به تو داشت می شستی ساکت برنامت و نیگاه می کردی ....

 

دیروز هم کاوه و رفیق شفیقش با دختر بابا آرش نیشسته بودن پشت و مامانم جلو پیش من از اونجا که اتوبان خلوت بود تند می رفتم مامان اینا  رو که رسوندم رفتم کرج که دختر بابا رو هم برسونم برگشتنه یهو وسط اتوبان دیدم ماشین صدا تراکتور میده وایسادم بقل منتظر شدم یکی از این مکانیک سیارا بیاد ..یارو که اومد تا ماشینو دید گفت آقا ماشینت یاتاقان زده ما رو میگی گفتیم ای بابا این که سالم بود چش شد یهو با بدبختی خودم و رسوندم خونه دیدم کاوه ناراحت گفتم تو دیگه چت . گفت هیچی شرمنده داشتی تو اتوبان تند میومدی من به مهیار گفتم خداییش ماشین ما هم با 5 نفر آدم خوب راه میره ها .. بعدش مهیارم زنگ زد کلی عذر خواهی کرد که نگفته کاوه از ماشین تعریف کرده . البته من کلی خدا رو شکر کردم کاوه از ماشین تعریف کرده و از رانندگی من چیزی نگفته .....

الحمدلله رب العالمین.

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

بی خبر رفت و دگر از او نیامد

نامه ای نه کلامی نه پیامی نه

هفت شهر عشق را گشتم بدنبالش

ندیدمش به کوچه ای به بامی نه

تا که غربت یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت

گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد !

باد یاد عاشقان را برد

سالها رفتند و من دیگر ندیدم

سروری نه قراری نه بهاری نه

هفت شهر عشق را گشتم بدنبالش

از آن همه گذشته یادگاری نه

تا که غربت یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت

گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد !

باد یاد عاشقان را برد

باد یاد عاشقان را برد

باد یاد عاشقان را برد ...

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

عروسکا، عروسکا،کجایید؟ 

مادربزرگ،هادی،هدی

بیایید...بیایید

عروسکای خوبیم از سنگ و میخ و چوبیم

پدر  کجاست؟

من اینجام 

 مادر کجاست؟

 همین جام 

عروسکای نازیم ، قصه رو ما می سازیم

بیائید... بیائید

سلام ،سلام

راستی

خودم هم آق بابام

عروسک های قصه ایم ...نون و پنیر و پسته ایم

 

پ.ن. چشم افتاد به این تو بلاگ http://www.kherpkherp.blogfa.com/ یادش بخیر ....!!!!

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز نرسیده شرکت  یک نامه بهم دادن و خواستن که اصلاحش کنم نامه توسط یک فرد کاملا" تعطیل تایپ شده بود و پر بود از غلط املایی و فنت عجیب و اشکالهای دیگه اول نامه اینجوری بود اقای فلانی فرزند  جهت  بشماره فلان و ... من دیدم خب وقت ننوشته فرزند کی و جهت چی خب برای چی باشه تو متن منم این دو تا کلمه رو حذف کردم و وقتی نامه از هر جهت ردیف شد بردم بدم امور اداری که حالشو ببرن  که آقای مدیر پرسید خوبه فقط چرا اینجاشو ننوشتی که منم دلیلم و گفتم اونم زد زیر خنده حالا بخند کی نخند منم هی نیگاه می کردم ببینم چی شده می گفت چه جالب من تا حالا به  این موضوع دقت نکرده بودم گفتم چی ؟ گفت بابا یارو اسم باباش جهت ....!!!! فلانی فرزند جهت ...!!!

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

وقتی دستام خالی باشه , وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو   دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم   هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همرو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هر جا بودم باتو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینور دنیا که تو  یادش مونده اسمت  .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 9 بعد از ظهر | لینک  | 

این پست رو پیرو پستی که واسه سریال حلقه سبز گذاشتم میذارم. چون اوایل این سریا باعث شده بود برای بعضیا این سوئ تفاهم ایجاد شه که فرد مرگ مغزی هنوز زنده است و پیوند اعضای اون امری اشتباه است .

مرگ مغزي به زبان ساده


:مغز از چند قسمت تشکيل شده است

١- قشر مغز

 اين قسمت بزرگترين قسمت تشکيل دهنده مغز است. قشر مغز از دو نيمکره راست و چپ تشکيل شده است. نيمکره ها مسؤل فعاليتهاي اختصاصي ميباشند. بطور مثال تکلم - تفکر - محاسبات - درک فضايي اشياء و عواطف و احساسات شنيدن - بينايي - شناخت و غيره

٢- ساقه مغز

اين قسمت شامل مغز مياني, پل و بصل النخاع ميباشد. انجام اکثر اعمال خاص کنترلي بدن بر عهده ساقه مغز است: کنترل تنفس - کنترل دستگاه قلب و عروق - کنترل اعمال گوارشي - تعادل و غيره ساقه مغز دستورات و پيامهاي هدايت بدن را که از قشر مغز ميايد به سراسر بدن گسيل ميدهد

مرگ مغزي

مرگ مغزي عبارتست از قطع تمامي فعاليتهاي مغزي و ساقه مغزي بطور همزمان. فرد مبتلا به مرگ مغزي در واقع شخصي است که بعلت آسيب گسترده به مغز قادر به ايجاد ارتباط با محيط پيرامونش نبوده ، نميتواند صحبت کند ، نمي بيند ، به تحريکات دردناک پاسخ نميدهد. فرد مبتلا به مرگ مغزي قادر به تنفس خودبخودي هم نمي باشد. اين فرد عليرغم آنکه ضربان قلب دارد وقتي امواج مغزي وي را ثبت کنيم هيچ موج قابل ثبتي ندارد. ضربان قلب وي به کمک دستگاه تنفس مصنوعي و اقدامات نگهدارنده ادامه مي يابد تا اعضاي اهدايي جهت پيوند در شرايط مطلوب حفظ شوند

مرگ مغزي در علم پزشکي مرگ مطلق است
 و اين فرد هرگز زنده نخواهد شد

دين مبين اسلام ، هميت فوق العاده اي براي نجات جان انسانها قائل است. چنانچه در قرآن کريم سوره مبارکه مائده آيه ٣٢ به تصريح اشاره شده است که هرگاه کسي باعث بقاي نفسي شود مانند آنستکه باعث نجات جان تمام انسانها شده است. مرحوم علامه طباطبايي در ذيل و تفسير آيه مذکور ميفرمايند: هر که يکي را زنده نگه داردچنان استکه همه مردم را زنده نگه داشته است

اگر یک وقت هوس کردین که کارت اهدای عضو بگیرین تا زبونم لال اگر دچار حادثه ای شدید که منجر به مرگ مغزی شد بتونن از اعضای بدن شما جون چند نفر را نجات بدن یک سری به دو تا لینکی که در این مورد تو بلاگ هست بزنید.

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز جمعه اینجا تهران محل کارمان ساعت 14.40 کاری برای انجام دادن نیست نه ایمیلی میرسد که پاسخ دهیم نه تماسی گرفته می شود که گوش فرا دهیم دیروز هم که اربعین بود و تعطیل رسمی ما همچنان بر سر کار بودیم و جدا" هم که سر کار بودیم ! چرا که بر همین منوال گذشت . پس همچنان کف می نماییم ... و می نویسیم که کمتر کف  نماییم ... .

 

 

 

بیمارستان که بستری بودم پس از آن عمل کذایی که باعث شده بود از همون نیم مثقال  وزن ما هم 11 کیلو دیگه کم بشه جون نداشتم راه برم به طوری که وقتی 10 قدم راه می رفتم اینگار سه دور , دور زمین فوتبال و دویدم خیس عرق می شدم ولی دکتر کلید بود که باید راه بری تا هم توانت برگرده همینکه گردش خونت باعث شه که جاهای عمل زودتر خوب شه خداییش راست می گفت وقتی زیاد می خوابیدم چنان دردی وجودم و می گرفت صد بار آرزوی مرگ می کردم یشب یکی از این پرستارا که خوش برخوردتر از بقیه هم بود از اونجا که تو فاز خودمونم بود (منظورم از لحاظ مسخره بازی و چرت و پرت گفتن) اومد گفت باز که تو خوابیدی (شبا فقط میشد دراز کشید در واقع درد نمی ذاشت خوابت ببره) گفتم اولا" که نمی تونم بخوابم ثانیا" ساعت سه نصفه شب منم با این وضعیت انتظار داری پاشم بندری برقصم .گفت الان بهت می گم چی کار کنی که حالت جا بیاد ما هم پیش خودمون گفتیم دمش گرم الان یک آمپولی چیزی میزنه میگیرم می کپیم اومد جلو دستاش دراز کرد طرفم گفت دستام سفت بگیر , جا خوردم گفتم جونم گفت می گم دستاتو بده من می خواستم بگم استغفرالله تو این وضعیت آخه چی میگه منم که بی جنبه اصلا" آمادگی دست نامحرم نداشتم که یهو دستامو گرفت همچین کشید و منو از جا بلند کرد که نمی دونم من وزنم کم شده این طوری شد یا کلا" قوی بود ؟! خلاصه منی که یساعت طول می کشید تا از جام پاشم یهو سیخ شدم وقت نشد داد بزنم نفس که اومد گفتم  چرا اینجوری می کنی گفت پاشو تا بگم هیچی بزور ما رو بلند کرد شروع کردیم به راه رفتن ولی خب همینجور بادستش کمر منو ماساژ می داد خدا خیرش بده کلی دعاش کردم بعد خودش می گفت فکر می کردی یشب ساعت سه نصفه شب یک حوری مثل من بیاد بیدارت کنه باهات بیاد پیاده روی ؟؟؟!!! گفتم که مثل خودمون مسخره بود...!!!!

 

 

 

از بیمارستان گفتم یاد امانتی آقای منصور پروین افتادم که الان تو دل من . من از کبدش نگهداری می کنم  شایدم اون از من نگهداری میکنه به هر حال کلیه هاش هر کدوم یجاست قلبش یجا و ... خدا بیامرزتش من اینقدر ازش می دونم که اهل یاسوج بود و یشب که داشته با خوانوادش تو جاده شیراز می رفتن تصادف می کنن پدرش در دم فوت می کنه خودش مرگ مغزی میشه ولی مادر و خواهرش که پشت بودن آسیب جدی نمی بینن . قبلا" خودش گفته بوده که اگه یک وقت همچین اتفاقی براش افتاد اعضای بدنشو اهدا کنن . نمی  دونم خدا چقدر دوسش داشته که به موقع قبل از اینکه بخواد تو این دنیای لعنتی آلوده بشه بردش پیش خودش تازه مرگش هم جون چند نفر دیگرو نجات داد یکیشون هم من , بعضی وقتها می گم کاش کبد هیچ کدوم از این آدمای بزرگ به من نمی خورد تا هم یک آدم بهتری به جای من زنده می موند هم منم زودتر می رفتم پیش خودش...اما عقل سخیف ما که به مصلحت الهی قد نمی ده پس خودش هر چی می خواهد بکند با ما . از قدیم گفتن هر چه از دوست رسد نیکوست ... با اینکه منصور پروین بی شک الان در قرب حضرت حق محفوظ و معزز است  با این حال لطف بفرمایید فاتحه ای برای شادی روحش بفرستید .  

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

لب تو طعنه به لعل لب ساغر می زنه

همه دلها برای عشق تو پر پر می زنه

توی چشمای سیاهت دل من سر می زنه

گزمه چشم تو به چشای حیدر می زنه

اسم تو نقطه پرگار دلای عالم

اگه عالم همه جون بدن برات بازم کمه

لحظه سینه زنی برا تو اوج عشقم

برا من بهشت بی سینه زنی جهنم

همه پنجره ها وا میشه توی عالمین

روبسوی حرمت میون بین الحرمین

از تموم دلبرات دل می بری نور دو عین

مذهبت زینبی و شدی فنا فی الحسین

دوست دارم اسم تو رو همیشه فریاد بکنم

تا نفس تو سینه دارم واسه تو سینه زنم

اسمت عباس و عالم همه واگیر تو

همه قلبا به خدا بسته به زنجیر تو

تا ابد اسم ابوالفضل رو می گم به شور و شین

اگه اون امضا کنه میرم زیارت حسین

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

 
 
در روزهای اول شروع یک ارتباط، هیچ یک از طرفین تمایلی به فکر کردن در مورد قوانین و مقررات موجود ندارد. این دوران زمان خوشی است و قانون گذاشتن و اجرای آن چندان لازم و ضروری به نظر نمی رسد؛ اما به هر حال بنیان نهادن یک سیستم نظامند قانونی از همان ابتدای کار امری لازم الاجرا به شمار می رود. منظور ما این نیست که باید تمام جزئیات را روی ورق بیاورید و همه چیز به صورت مکتوب باشد، بلکه یک چارچوب کلی برای کلیات کار باید طراحی شود که به واسطه آن تمام کارها با آرامش و راحتی بیشتری پیش رود. در کنار این قوانین یک سری مجازات هایی نیز برای اجرا نکردن آنها باید در نظر گرفته شود. باید به خاطر داشته باشید که اگر می خواهید همسرتان از قوانینی که شما مقرر کرده اید پیروی کند، باید ابتدا خودتان آنها را رعایت نمایید. پس بهتر است که اگر خودتان آنها را رعایت نکردید، ابتدا مجازات را بر روی شخص خودتان پیاده کنید.
 
هیچ یک از دو طرف نباید با شخص سومی ارتباط داشته باشند
همیشه یک قانون ابدی وجود دارد که همه ملزم به پذیرش آن هستند: هیچ گونه خیانتی وجود نداشته باشد. با ورود به یک رابطه، شما خود به خود یک چنین قانونی را می پذیرید و باید گردش و تفریح های تک نفره را کنار بگذارید چراکه تنها چیزی که میتواند شما را در زندگی مشترکتان به موفقیت برساند، اعتماد متقابل است. زمانیکه حتی برای یک بار بوی خیانت به رابطه وارد شود، اعتماد برای همیشه از بین خواهد رفت.
 
بنیان نهادن این قانون کار ساده ای است. معمولاً هر دو نفر به یک چنین قانونی پایبند بوده و تمایل دارند که آنرا اجرا نمایند. خانم دوست ندارد که شما با دختر های دیگر این طرف آنطرف بروید و شما هم به طور حتم دوست ندارید که او دنبال مردهای دیگر راه بیفتد. زمانیکه قرار های ملاقات طی شد و رابطه وارد مراحل جدی تر شد، فقط کافی است که یک بار به این قانون اشاره کنید. در حقیقت صحبت کردن در مورد این مطلب که قرار گذاشتن با افراد دیگر از این پس ممنوع می شود، خود اهمیت این موضوع را به طرف مقابل انتقال خواهد داد.
 
مجازات: احترام به این قانون و پایبندی به آن از اهمیت بالایی برخوردار می باشد، تنها مجازاتی که می توان برای آن در نظر گرفت پایان دادن سریع به رابطه است.
 
بهای بقای ارتباط باید در یک حد معین باقی بماند
توقعات بیجا در یک رابطه جایی ندارند؛ و این امر از همان ابتدای رابطه باید روشن شود. البته منظور ما این نیست با افرادی زندگی کنید که هیچ گونه آرزو و رویایی ندارند اما به هر حال باید انتظارات طرف مقابل از شما منطقی باشد. توقعات بیجا و آرزوهای غیر منطقی و غیر واقعی می توانند رابطه را خسته کننده نمایند. در ابتدا شاید جالب باشد که نیازهای یکدیگر را برآورده کنید، اما به هر حال هر دو طرف باید به خوبی بدانند که هر کس زندگی فردی خود را دارد و نمی تواند تمام زندگی اش را وقف برآورده کردن آرزوهای دیگری کند.
 
برگرداندن این قانون در زندگی واقعی شاید قدری نیرنگ آمیز باشد. در ابتدای رابطه شاید برای جلب رضایت و بدست آوردن او هر کاری که می خواهد را برایش انجام دهید و هر کاری که از دستتان بر بیاید را انجام دهید. سرو کردن غذای مورد علاقه او، خریدن گل های رنگارنگ و بردن او به مکان های که دوست دارد خوب است، اما نباید بیش از اندازه در این کار زیاده روی به خرج دهید. به هر حال شما هر زمان که توانایی انجام چنین کارهایی  را داشتید، نباید از انجام آنها دریغ کنید، اما شما باید محبت به او بدهید نه اینکه او بیش از اندازه از شما انتظار داشته باشد.
 
مجازات: مجازات باید با جرمی که شکل گرفته هماهنگی داشته باشد. به عنوان مثال اگر او از شما انتظار دارد که هر روز برایش گل رز بگیرید، چند روز این کار را انجام ندهید تا با این امر او به این نتیجه برسد که توقعش در این مورد چندان مطابق میل باطنی شما نیست. مجازات های جدی تر نظیر قطع ارتباط را باید بگذارید برای مقوله های جدی تر؛ به عنوان مثال در مواردی شبیه به این مطلب که او از شما انتظار دارد تا با دوستان صمیمی خود قطع رابطه کنید.
 
مالکیت طلبی ضمنی ممنوع
قرار گرفتن در یک ارتباط به آن معنا نیست که پس از مدتی یکی از طرفین مالک طرف دیگر می شوند. هر دو طرف باید آزادانه به زندگی خود بپردازند. این بدان معناست که: کسی حق ندارد برای دیگری تصمیم گیری کند، و یا در مورد کارهای بزرگ به تنهایی تصمیم گیری نماید. فقط به این خاطر که شما ازدواج کرده اید دلیلی نمی شود که ارتباطتتان را با دوستانتان قطع کنید، مطابق میل او تفریحات خود را انتخاب کنید و هر کاری که او دوست داشته باشد را انجام دهید. باید به یکدیگر فضا بدهید تا هر یک مطابق میل خود کارهای شخصی اش را انجام دهد.
 
این مورد مقوله ای است که سبب برزو مشکلات زیادی در روابط می شود. هیچ موقع ارتباط به جایی نمی رسد که یکی از طرفین حق داشته باشد به نفر دیگر بگوید: "خوب از این به بعد من به جای تو تصمیم می گیرم." به هر حال به محض اینکه برای نخستین بار احساس کردید که او حس مالکیت طلبی نسبت به شما پیدا کرده است، موضوع را با او در میان گذاشته، خودتان را حتی از حواشی این مسئله هم کنار بکشید.
 
مجازات: برای هر گونه جرمی که مرتکب می شوند، شما هم به مثابه آن مقداری از آزادی ها و امیال شخصی آنها را محدود کنید. به عنوان مثال اگر او برنامه ریزی کرد که امشب با خانواده عمه و شوهر عمه پیرش شام را صرف کنید، شب بعد او را به تماشای یک فیلم خسته کننده ببرید.
 
روابط گذشته باید فراموش شوند
زمانیکه شما با یک نفر ارتباط برقرار می کنید، باید گذشته را فراموش کنید. هیچ یک از طرفین حق ندارد از اتفاقاتی که در زندگی گذشته افراد ایجاد شده به عنوان مقوله ای برای پیش داوری استفاده کند. بنابراین هیچ گاه به خانمتان نگویید که نامزد قبلی تان از او زیباتر بوده که او هم به شما پاسخی می دهد که خودتان بهتر می دانید.
 
البته منظور ما این نیست که نباید در مورد گذشته تان هیچ حرفی به میان بیاورید. اگر بخواهید با کسی ازدواج کنید، باید بدانید که در گذشته چه کارهایی را انجام می داده و چه نوع زندگی داشته؛ اما نباید اجازه دهید که گذشته بر روی او تاثیر منفی بگذارد. به هر حال باید به او نشان دهید که گذشته برایتان اهمیتی ندارد. این کار را می توانید شما به عنوان مثال می توانید زمانیکه او مطلبی از گذشته می گوید و دستپاچه میشود، این مطلب را اظهار کنید که نگران نباشد چرا که گذشته برای شما اهمیتی ندارد. سعی کنید که در مورد این مطلب هیچ گونه صبری از خود نشان نداده و به سرعت در مقابل چنین گزینه ای از خود واکنش نشان دهید.
 
مجازات: اگر احساس میکنید که همسرتان در گذشته زندگی می کند، شما هم برخی از ویژگی هایتان را که دوست می دارد، کاهش دهید، اما به او بگویید که چرا چنین کاری می کنید تا او هم تصور نکند شما فرد خوبی نیستید. به او بگویید که وقتی به زمان حال بازگردد تمام خوبی های شما نیز به سر جایشان بازخواهند گشت.
 
قوانین عشق ورزی
نوشتن این قوانین و راضی کردن افراد برای امضای آن شاید کار دشواری به نظر برسد، اما اگر از همان ابتدا تمام این موارد را برای او معین کنید، دیگر در آینده به مشکل برخورد نخواهید کرد.
 
                                                                     برگرفته از نشریه هفتگی گروه راه نرفته.
نوشته شده توسط JOJO در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

فکر کنین اسم مدیر شرکتتون آقای احمدی باشه و همین جور که پشت میزت نیشستی یهو زنگ بزنن

رفتم آیفونو ور داشتم گفتم بله؟ یکی با صدای کاملا" رسا اسم شرکت و با لحن سئوالی گفت و منم دوباره گفتم بله !؟ گفت احمدی هستم من از تعجب فقط برای بار سوم گفتم بله !!! بعدم در و باز کردم تا بیاد بالا پیش خودم فکر کردم نامرد پسر مدیر عاملمون با هفده هیجده  سال سن مارو اسکل کرده , دیگه واسه چی اسم شرکت و می پرسی ؟ نامرد ..!!! که یهو دیدم در شرکت وا شد آقای احمدی اومد تو فکم مثل کارتون تام و جری خورد رو میز آخه آقای احمدی که تو اتاقش نیشسته بود داشت با یکی از همکارا صحبت می کرد از اونجا که من هر وقت تعجب می کنم ناخوداگاه می خندم , همین جور با خنده سلام کردم مخم هنگ کرده بود الان باید تعارف کنم بگم شرکت چه خبر سئوال کنم چه جوری رفتی پایین من ندیدمت کلک که گفت تشریف دارن آقای احمدی ؟  یکم دوروبرم و نیگاه کردم نکنه تو شرکت دوربین مخفی  گذاشتن می خوان ببینن  کی از بقیه کارمندا اسکل تر !!! با این حال کم نیاوردم گفتم بعله بفرمایید . در اتاق رئیس و زدم اول خیالم راحت شد اینیکه تو اتاق یکی دیگست بعد مونده بودم بگم کی اومده واسه همین  به طرف سالن اشاره کردم گفتم اقای چیز ... چیز ... احمدی اومدن ... جالبش این بود که لحن پرسیدنم  خود به خود آخرش سئوالی شد. آقای احمدی جواب داد بهش بگو بشینه  تا کارم تموم شه ... برگشتم می خواستم بگم فرمودند وایسم میام وایسا بیا نمی دونم فعلا رو قاطی کرده بودم خلاصه گفتم . بعد که همکارم اومد گفت این برادر دوقلوی احمدی تازه فهمیدم سالمم فقط یکم خنگ شدم تا قبلش فکر می کردم توهم فانتزی زدم ....

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی پرسه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیا

خیای دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنها یه بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت وکور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

دیشب سریال حلقه سبز و نیگاه می کردم قسمت آخرش بود خداییش  جزو سریالهای خوب بود شایدم من چون یاد خودم میفتادم بیشتر بهم می چسبید ولی در کل جالب بود دیشب کلی  حسودیم شد به حالی که اونا داشتن اونجاش که حلقه سبز از آسمون میومد و یجورایی می خواست بگه که وقت رفتن رسیده فکر می کردم که کاش منم وقتی بیهوشم کردن دیگه به این دنیا که خداییش اصلا" باهاش حال نمی کنم برنمیگشتم حتما" حکمتی بوده که نشده دیگه اوایل  پیش خودم فکر می کردم خب من که اینقدر آدم آشغالی نبودم که خدا بخواد برگردون منو که مثلا" کم عذاب کشیدی تو این دنیا بیا برگرد یکم دیگه دهنت سرویس بشه فکرم نکنم ناله نفرین کسی پشت سرم باشه که بگیم خدا بخاطر گرفتن حق الناس نمی شده منو ببره  . آخه اون موقع که گفته بودن دو سه ماهی وقت داری تا  یکی پیدا بشه و کبدش بهت بخوره و این حرفا ما هر جور حساب می کردیم می دیدیم شانس  موندن کمتر از رفتن خداییش از این مسئله ناراحت که نبودم هیچ خیلیم خوشحال بودم چون نظرم اینه که اگه واقعا" دنیایی بد از این باشه اونم اینجور که می گن خب پس هر چی زودتر بریم که بهتر لا اقل بارمون سبک تر از طرفی وقتی دنیای به این باحالی در انتظارت مگه عقلت کم که تو این کثافت های زندگی هی دست و پا بزنی از طرفی هم اگه به نظر کافرین فی الرض هم بخواهیم احترام بذاریم و بگیم این حرفا همه چرت و وقتی مردی دیگه تموم  خب بازم چه فرقی می کنه پس همون بهتر که هر چی زودتر بری که هم علایقت کمتر هم وابستگیت  خداییش هم همه قشنگیای این دنیا و همه جذابیتاش خوب که دقت می کنی میبینی یا جونت باید دربیاد تا بهش برسی یا اگه الان احساس خوشبختی می کنی باید اینو بدونی که همش به تار مویی بنده و دست تو نیست و با یک اراده خدای ما دیندارا همش پودر میشه چه بسیار ثروتمندا و افرادی که از زور خوشی تو دنیا نمی دونستن چی کار کنن اما تنها با یک حادثه کوچیک یا حتی بزرگ یا دودمانشون و از دست دادن و دیگه کسی و ندارن که بخوان در کنارش خوش باشن یا هر چی اندوخته بودن یک باره باد هوا شده .

 خلاصه رو همین طرز فکرا بود که دوست داشتم به جای اینکه تو اتاق ای سی یو چشامو باز کنم و در حالی که از تمام سوراخای تنم شیلنگ آویزون بود به آدمای پشت شیشه اعلام کنم که بعله اقا آرش همچنان در ملک نیستی هست .دوست داشتم چشام تو یک جای دیگه باز شه یک جای بهتر نمی تونستم تصور کنم که کجا و چه جوری اما یک جای بهتر .

اما نشد که بشه خدا بازم ما رو قابل ندونست که به حرف دل ما گوش کنه ظاهرا" حرف اوناییکه شب و روز دعا می کردن که ما نریم و در خدمتشون باشیم  از حرف ما عزیز تر بود هر چند هموناکه هی دعا می کردن بمونم  گلی که به سرمون نزدن هیچ بعضیاشون بد جوری دل ما رو شیکوندن  بعضیاشونم که الان اونور دنیا دارن زندگیشون و می کنن اما انگیزشون از این که اصرار داشتن ما بمونیمو نمی دونم البته بعضی ها (اطرافیان) که بیشتر از رو عادت دعا می کنن تا میشنون یکی یچیزیش شده زودی نظر و نیاز راه میندازن که یارو خوب شه بر گرده به زندگیش حالا دیگه کاری ندارن که این بابا برگرده که چی بشه اصلا" شاید بره بهتر باشه و ... خودیا هم که خب خداییش واسه خودشون دیگه مثلا" اگه به شما بگن یکی از  عزیزاتون مریض داره درد می کشه دکترا هم ازش قطع امید کردن خب مسلما" همه دست به دعا ور می دارن که خوب شه بر گرده به زندگیش هیچکیم نمی ره ازش بپرسه که می خوای بمونی ؟ می خوای خوب شی؟ نه که بگم کار اطرافیان یا خودیا غلط  اصلا" صرف همینم که مرض تو باعث میشه چهار نفر با خدا درد دلی بکنن و اسمشو به زبون بیارن و یادشون بیفته که آدما وقتی از همه چی نا امید شن تازه یادشون میفته که خداییم هست  کلی حال میده ولی من میگم آخدا تو که می دونی من برگردم دهنم سرویس  جاییو نمی گیرم واسه کسی به جز ضرر چیزی ندارم کسی منتظرم نیست اگرم میگفت هست دروغ می گفت خب تو چرا باز حرف منو نشنیده گرفتی . گیر دادی اینقدر ما رو تو این کثافتا نیگه داری که وقت رفتن خودمون با کله شیرجه بزنیم  وسط جهنم آخه بابا جهنمتم زوری نو کرتم ؟

خلاصه ما موندیم نه جاییو گرفتیم نه کاری کردیم که دل یک نفر خوش بشه که ما موندیم برعکسش ولی شد تو چشای خیلیا دیدم که از موندنم پشیمونن . ولی به من چه من که دعا کردم منو ببره شما نذاشتین خودش نخواست ...

می خواستم از بیمارستان و اینا تعریف کنم یک ساعت دارم راجب رفتن و موندن می نویسم تعریفیای بیمارستان و اون یک ماه  جهنمی باشه واسه بعد ببخشید طولانی شد .

                                                                                                                           تابعد...

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  |