تبليغاتX
هرکی هرجا هرچی

The Husband Store

A brand new store has just opened in New York City that sells Husbands. When women go to choose a husband, they have to follow the instructions at the entrance:- 'You may visit this store ONLY ONCE! There are 6 floors and the value of the products increase as you ascend the flights. You may choose any item from a particular floor, or may choose to go up to the next floor, but you CANNOT go back down except to exit the building!

So, a woman goes to the Husband Store to find a husband.

On the 1st floor the sign on the door reads:

Floor 1 - These men have jobs.

The 2nd floor sign reads:

Floor 2 - These men Have Jobs and Love Kids.

The 3rd floor sign reads:

Floor 3 - These men Have Jobs, Love Kids and are extremely good looking.

'Wow,' she thinks, but feels compelled to keep going.

She goes to the 4th floor and the sign reads:

Floor 4 - These men Have Jobs, Love Kids, are Drop-dead Good Looking and Help with Housework.

'Oh, mercy me!' she exclaims, 'I can hardly stand it!'

Still, she goes to the 5th floor and sign reads:

Floor 5 - These men Have Jobs, Love Kids, are Drop-dead Gorgeous, help with Housework and Have a Strong Romantic Streak. She is so tempted to stay, but she goes to the 6th floor and the sign reads:

Floor 6 - You are visitor 31,456,012 to this floor. There are no men on this floor. This floor exists solely as proof that women are impossible to please. Thank you for shopping at the Husband Store.

To avoid gender bias charges, the store's owner opens a New Wives store just across the street.

The 1st floor has wives that love sex.

The 2nd floor has wives that love sex and have money.

The 3rd through 6th floors have never been visited.

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

چند روز پیش تو اتوبوس چشمم افتاد به کیسه یک بنده خدا دیدم توش چهار پنج تا پودر ماشین لباسشویی گذاشته یک ژستی هم گرفته اینگار تو کیسش سه کیلو خاویار درجه یک . توجه من از اینجا جلب شد که دیدم سه چهار نفری که دور و بر این بابان همه دارن یجوری با حسرت کیسه رو  نیگاه می کنن اول گفتم نکنه من اشتباه می کنم چیز دیگه ای تو کیسه این یارو ولی هر چی نیگاه کردم دیدم نه بابا پودر دیگه تو همین هاگیر واگیر بودم که یکی طاقتش تموم شد با حسرت  پرسید آقا میشه بگی اینارو از کجا خریدی یارو گفت بله اقا اینارو رفتم از فروشگاه سپه خیابون فاطمی خریدم (ما نزدیک سی متری نارمک بودیم) یارو که سئوال کرده بود ذوق زده گفت آآآآآآآآآآآآآآآآآآ اونجا داره کاش پیاده شم تا تموم نشده برگردم برم بخرم . من همین جور چهار شاخ مونده بودم که مثلا" اگه الان به من بگن خیابون فاطمی جنیفر لپز اومده منتظرت تا یک ساعت دیگه بری پیشش من دو دلم که برم یا بپیچونم(دوروغ گفتم می رم)اونوقت این یارو پودر لباسشویی براش چه انگیزه ای ایجاد کرده که می خواد این همه راه و برگرده  تو این فکرا بودم که بقل دستی اونیکه پرسیده بود گفت اره اقا برگردیم بگیریم تموم میشه وا ... داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم حکما" تو مملکت یک خبری شده من بی اطلاعم به بقلیم گفتم آقا این پودر ماشینش خیلی خوب گفت اقا الان دیگه کی به مارک پودر نیگاه می کنه هر چی گیر بیاد باید رو هوا بزنی گفتم عجب پس پودر کم یاب شده گفت کمیاب ؟ اقا بگو نایاب گفتم که اینطور حالا واسه چی کمیاب شده مگه چیه آخه ؟! یارو گفت بابا از بس همرو فرستادن واسه کمک به عراق و فلسطین و لبنان و از این جاها به فکر مردم خودمون نیستن به فکر اونجاهان داشت همین جور غر می زد و به عراقیای فلان فلان شده فحش می داد که هشت سال جوونامونو زیر خاک کردن و از این حرفا منم فکر می کردم که  اون بد بختا تو این اوضاع که نیازمند کمک های بین المللی هستن مگه لباسشویی دارن که واسه کمک هر چی پودر لباسشویی تو مملکت بوده فرستادن اونجا . بقلیمون که داشت به حرفای ما گوش میداد گفت اقا ولی به این دلیل که ایران و تحریم کردن مواد شیمیایی نمی تونن بخرن کارخونه ها واسه همین تولید متوقف شده این دلیل به نظرم منطقی تر اومد . تازه فهمیدم که جریان از چه قرار گفتم پس حواسم باشه یک وقت جایی دیدم بخرم . خلاصه فرداش داشتم از مغازه می رفتم خونه دیدم یک جا دم یک بقالی چند نفر جمع شدن منم رفتم یک چیزی بخرم فهمیدم یارو یک تعداد محدودی پودر لباسشویی داره توزیع می کنه سریع پولای جیبم و نیگاه کردم کرایه راه و حساب کردم گذاشتم کنار گفتم آقا پنج تا پودر هم به من بدین یارو گفت نمیشه آقا  به هر کی دو تا بیشتر نمی دیم دیدم بقیه هم دارن چپ چپ نیگاه می کنن گفتم باشه همون دو تا رو بده . خلاصه خوشحال و راضی از اینکه الان برم خونه مامانم کلی ذوق می کنه و تازه تو راهم الان هی می خوان ازم بپرسن که اینارو از کجا خریدم و از این حرفا اومدم سمت خونه نزدیکای خونه که رسیدم یادم افتاد مامانم گفته بود شیر بخرم رفتم تو بقالی محلمون داشتیم چاق سلامتی می کردیم که یک دختر پنج شیش ساله اومد تو گفت اقا رضا  لفتن یدونه پودر ماشیلباشویی بده  . خندم گرفته بود از لحن بامزش و همچنین بی خبری کودکانش که از جواب آقا رضا شاخ در آوردم اقا رضا گفت بیا عمو اینم پودر مارک خوبش دادم بچه رفت گفتم اقا رضا پودر از کجا اوردی گفت یعنی چی گفتم مگه کم نشده بود گفت بابا یروز می خواستیم یارو بخاطر برف فرداش آورد الان اگه می خوای هست چه مارکی می خوای از این جدیدا می خوای که نرم کننده داره گفتم نه چیز .. حالا میام می گیرم . مامانم هم بهش برخورد که پودر خریدم فکر کرده بود منظورم اینه که لباسامو بشوره یا خوب تمیز نشده کلی غر زذ که تقصیر خودتون بس که شلخته اینو از این حرفا .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

دیروز بعد از ظهر تو اتاقم نیشسته بودم دیدم مستخدمای شرکت سه تاشون با هم  اومدن بالا با کلی آفتابه لگن دنبالشون .گفتم چه خبر شده ؟ گفتن خونه تکونی عید گفتم بابا هنوز یک ماه مونده بعدا" کاشف به عمل اومد که چون یکی از آبدارچیا از سر برج دیگه نمی خواد بیاد اون دو تا دیگه خودشیرین شدن که امسال زودتر نظافت سالانه رو شروع کنن که دو روز دیگه که یک نیرو کم می شه خدا نکرده فشار نیاد ...

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز داشتم به این فکر می کردم که بعضی وقتها یکی همچین تو دلت می شینه که تو ذهنت ازش یک فرشته می سازی بعد اگه  صد نفر هم شهادت بدن که بابا فلانی  قابل اعتماد نیست و هزار جور از یارو اشکال بگیرن  تو با تمام قوا سعی می کنی بهشون ثابت کنی که دارن اشتباه می کنن و قضیه اینجوری که می گن نیست کاری با این ندارم که حق با کی یا حرف کی اثبات میشه اینو می خوام بگم که وقتی یکی و تو شرایط که دوست داری و تو ذهنت ایده ال می بینی دیگه اون تصویر اولیه سخت از ذهنت بیرون میره اما حالا بر عکسشو تصور کنین از یکی خوشتون میاد ولی نوع برخوردش چیزی نیست که شما دوست دارین یا نوع رفتارش باعث می شه که شما نسبت به شخصیت اون آدم حس خوبی نداشته باشین این تصویر حتی سخت تر از مورد قبلی از ذهنتون بیرون میره به طوری که اگه در ملاقاتهای بعدی احساس کنین که اشتباه کردین اما با کوچکترین جمله یا عمل شک بر انگیز دوباره بر میگردین سر خونه اول بعضی وقتها همین بر خورد اول که می تونه باعث بوجود آمدن یک رابطه عمیق بشه و بعضی وقتها هم (حتی می تونم بگم اکثر اوقات) همین بر خورد و حرفهایی که تو اون زده می شه باعث می شه که هر وقت به عمیق تر شدن رابطت فکر کنی کلی سئوال بی جواب تو سرت باشن مثل اینکه پس اون حرفا چی بود یا پس کارایی که کرده چی اگه اون چیزایی که می گفت یا کارایی که می گفت کرده رو دوباره تکرار کنه ... وهزار تا اگه دیگه که نتیجش این می شه که نتونی اعتماد کنی و در نتیجه خود طرفت بدون اینکه خواسته باشه برات یک سد محکم درست  کرده که نمی شه ازش رد بشی .

درست که خیلی وقتها با افرادی برخورد می کنیم  که شاید نوع رفتارمون با اون فرد برامون اهمیتی نداشته باشه یا اصلا" احساس کنیم که آدم جالبی نیست و یا اینکه حالا من که دیگه این آدم رو نمی بینم حالا چه فرقی می کنه که راجب من چه فکری بکنه. ولی من پیشنهاد می کنم که برخوردمون حداقل به گونه ای باشه که بعدا" اگه اون فرد رو دیدیم و یا پی به شخصیت والای اون بردیم یا حتی اگه فقط احساس کردیم که می تونه دوست خوبی باشه خودمون با رفتار خودمون شانس بودنش رو از بین نبریم  .  

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونانکه بایدند و نه باید ها .....
نوشته شده توسط JOJO در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .

 

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

 

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.

 

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.

 

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.

 

رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي بری كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

 

 

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي. به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

هيچ كي مثل من تورو نفهميد
هيچ كي مثل من تورو نبخشيد
هيچ كي مثل من تنهاي تنها
هيچ كي مثل تو به من نخنديد
مردي كه عمرش بي تو بسر شد
ديونه بود و ديونه تر شد
با اين كه عشقي از تو نميديد
با سايه تو مرد سفر شد
انگار نه انگار چشمات و بستي
انگار نه انگار قلبي شكستي
انگار فقط من ديونه بودم
خوش باشي هر جا باهركه هستي
هيچ كي مثل تو زيبا و ظالم
مثل تو مغرورپيدا نمي شه
هيچ كي مثل تو با قلب سنگش
پيش يه عاشق رسوا نمي شه
انگار نه انگار چشمات و بستي
انگار نه انگار قلبي شكستي
انگار فقط من ديونه بودم
خوش باشي هر جا باهركه هستي

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

محله ما کلا" تو روز خیلی شلوغ یعنی چون شرکت اینا زیاده ماشین نو کوچه ما زیاد پارک میشه  واسه همین زیاد پیش میاد که  موقع بیرون  رفتن یا خونه اومدن ببینی یکی دم در پارک کرده و نمی دونم  تا حالا واستون پیش اومده یا نه از اونجایی که حق با شماست و بعضا" عجله داری  که بری  حسابی از دیدن این صحنه عصبی میشی . یبار این رفیق شفیق ما اومده بود دنبالمون که به قول معروف چرخی بزنیم  از اونجایی که هوا خراب بود شیشه شور  این بنده  خدا هم آب  نداشت از ما خواست که شیلنگ اب رو بیاریم تا مسائل ایمنی رو رعایت کرده باشیم نکنه در حین چرخ زدن شیشه ماشین کثیف شه و ما سوژه ای چیزی رو از دست بدیم . از اونجایی که شیلنگ اب حیاط تا دم در نمی رسید گفتم ماشین  بیار تو یک ابی هم بزنیم این طوری تو دل برو ترم میشه ماشین شاید به قول یکی از بچه ها همین الان که می ریم بیرون همونیکه تو سرنوشتمون نوشته شدرو دیدیم حیف که بار اولی  ماشینمون کثیف باشه آخه این رفیق ما دست به آبم که می خواد بره قبلش جلو آیینه خودشو مرتب می کنه یک ساعت هر بار هم که دلیل ازش می پرسیم  همین که گفتم و جواب میده  خلاصه اینجا بود که تازه توجهمون به ماشین دم در پارک شده جلب شد از این رو رفیقم  گفت بابا بی خیال ما که از شانسا نداریم تو سرنوشت ما به جز خودم و خودت و نکیر و منکر کسی نیست برو یچیزی آب کن بیار بریزیم تو این قمقمه شیشه شور و بریم از اونجا که به جز یک کاسه کوچیک چیزی از تو پارکینگ  نصیبم نشد مجبور شدم سه چهار بار برم آب بیارم دفعه آخر نمی دونم چی شد که از کار راننده  بی ملاحضه اعصابم به هم ریخت از این رو وقتی کاسرو گذاشتم سر جاش و بر گشتم که بشینم بریم درخونرو بستم بعد پای راستم حدود هفتاد درجه وا کردم  محکم  کوبیدم به در ماشینه که صدای آجیرش در اد اینجوری حرصم خالی شه  ولی دیدم صدایی نیومد همین جور با قیافه عصبانی داشتم میومدم که سوار ماشین شم که  دیدم رفیقم با قیافه بسیار متعجب داره شیشه رو میده پایین بعدشم همون جوری آروم گفت یارو تو ماشین بودا ...آقا منو می گی اولش که اصلا" اینقدر هنگ کردم که نفهمیدم چی میگه ولی وقتی بر گشتم یکی تو ماشین با قیافه کاملا" بهت زده و از خواب پریده داره اینور اونورو نیگاه می کنه تازه فهمیدم مادر مرده از اون موقع تو ماشین خوابیده بوده  مونده بودم چی کار کنم از یک طرف قیافه وحشت زده و از خواب پریده یارو اینقئر خنده دار بود که زوری جلو خودم رو گرفته بودم که نخندم . از اون ور هم نمی دونستم الان باید معذرت بخوام یا کم نیارم و واسه اینکه ماشینو گذاشته اینجا دست پیش بگیرم خلاصه من با پررویی تمام راه آخر و انتخاب کردم  یارو که هنوز گیج بود داشت منو نیگاه می کرد و پیاده می شد مثل اینکه تازه مغزش بیدار شده بود و فهمیده بود که صدای چی بوده هنوز کاملا" پیاده نشده بود که گفتم مرد حسابی من یک ساعت دارم با کاسه آب میارم اونوقت  تو نیشستی تو ماشینت به رو خودت نمیاری منم که نمی دیدمت بهت بگم . خودم از مزخرفی که گفته بودم نیشم واسه دومین بارواشد یارو گفت خب من که اینجا بودم تازه داشت عصبی میشد  هم از خنده من هم از اینکه  هر چی فکر می کرد بیشتر به احمقانه بودن کار من پی می برد دیدم اوضاع خیته زود گفتم به هر حال ببخشید یارو هنوز داشت قر می زد که  واسه چی لقد می زنیو و این حرفا که ما فلنگ و بستیم  .

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

هنوز ده روز بیشتر نیست که سر کار جدید اومدم ولی تو همین چند روزه اخلاق اکثر کارکنان و نوع برخوردشون  دستم اومده واسه همینم امروز  تا اومدم حس  کردم همه با روزای دیگه فرق دارن  روم نشد چیزی بپرسم وقتی مطمئن  شدم  اتفاق بدی افتاده که مدیر  طبقه پایین اومد تو اتاق مدیر عامل داشتن با هم حرف می زدند من رفتم که مطلبی رو بگم که دیدم جفتشون  سر تکون میدن و از چیزی که راجبش  حرف می زدند افسوس می خورند . تو این چند روز که اومدم شنیده بودم که یکی از همکارای پایین بیمارستان  بستری پیش خودم فکر کردم شاید بنده خدا سن و سال دار بوده و مرحوم شده  اومدم نیشستم تو اتاقم چند دقیقه بعد از رفتن مدیر پایین  مدیر عاملمون اومد تو اتاقم گفت من می رم پایین یسری به بچه ها بزنم بیام از دیدن قیافه متعجب من خودش بدون اینکه سئوالی بکنم گفت فهمیدی چی شده این بنده خدا اقای ... فوت کرد فکر کردم درست حدس زدم گفتم  همون اقایی که بیمارستان بودند بنده خدا  گفت نه این اقایی که کارای حسابداری پایین و انجام میداد گفتم خدا بیامرزتشون وقتی رفت هر چی فکر کردم  دیدم به جز مدیر پایین من ادم سن و سال داری پایین ندیدم گفتم بنده خدا باید جوون باشه .... الان که هی تو شرکت با بچه های دیگه حرفش شد چیزایی شنیدم که خیلی دلم گرفت . آقای پور احمد همکار قسمت حسابداری 36 سال بیشتر سن نداشته یک دختر دو ساله داشته  که به خاطر بیماریش  روزی سه بار باید آمپول میزده و واسه بچه ها تعریف کرده بوده که واسه راضی کردن دخترش که آمپولشو بزنه اول خودش و بعد همسرش الکی عمل تزریق انجام میدادند  . حالا دیگه اینجا نیست  که با این غمها و سختیا دست و پنجه نرم کنه نمی دونم این چند روزه که همسرشم حال بدی داره کسی هواسش به آمپول دخترک هست یا نه اصلا" راضی میشه بدون باباش آمپول بزنه یا نه ..... .

 

یک سبد درد،

یک گلدان مرگ،

و لباسی سفید برای جشنی بزرگ،

خواه نا خواه

همه دعوت می شویم.

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

حکایت غریبی است فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند !...

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!! و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه ...!!!!! فوايد اندك امتحانات : نوشيدن انواع قهوه هاي مرغوب

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

از اونجایی که تو مطلب قبل بحث وزارت علوم  مطرح شد تصمیم گرفتم که یک توضیح کاملتری راجب مسایلی که  پیش  اومد بدم که هم شاید دوستان جوانتر که الان در گیر و دار کنکور و رفتن خارج برای ادامه تحصیل و مسایل از این قبیل هستن بتونن استفاده کنند که مصیبتی که ما در این مورد کشیدیم شامل حال عزیران نشه  همینم که اینجوری نظر شما رو هم راجب مسایلی که رویداد جویا بشیم درواقع یجورایی هم بدینوسیله  انتقادی انجام شده باشه از ارگان محترم  وزارت علوم.

داستان از اینجا شروع شد که ما بعد از قبول نشدن در مقطع کارشناسی  تو دانشگاه های آزاد و سراسری  به دنبال کسب و کار راهی  شدیم اول خانواده محترم بر این باور بودند که کار مناسبی نیست و فکر می کردند که خودم خسته می شم  از اونجایی که پشتکار من و دیدند و دیدند که به جای زده شدن دارم روز به روز علاقه مندتر هم میشم تصمیم گرفتند که یک کاری کنند که من برگردم سر درس و یادم بیفته که اگه درس نخونم همه آرزوهای مامان و پاپا رو به باد دادم  اخه نا سلامتی از 3 سالگی به ما میگفتن اقای دکتر حالا من تو اون سن کیو شفا داده بودم  یا  نسخه  کیو پیچیده بودم  نمی دونم البته خیلی هم بد نبود  چون در اون دوران وحتی تا چند سال بعدشم تو بچه ها هم من دکتر  بودم خلاصه همون دکتر بازیا و آمپول زدنا هنوز به یاد خیلی از مریضای اون موقعم هست (البته همه شفا گرفتند). خلاصه تصمیم اتخاذ شده از این قرار بود که اعلام آمادگی کردند که هر جایی که من برای ادامه تحصیل انتخاب کنم  شرایط برام مهیا خواهد شد ما هم که یکباره دچار عشق خارج رفتن و ... افتاد تو سرمون صد رحمت به ممل آمریکایی البته اینو بگم که وقتی که کار جدی شد کلی پشیمون بودم  اما خلاصه تصمیم گیریا از آمریکا و سوید و آلمان کم کم اومد تا نفهمیدم با چه سیاستی   راضی شدم که یک سری هم به کشور دوست و برادر ارمنستان بزنیم و به قول معروف شرایط رو بسنجیم از این رو بود که به همراه پدر گرامی راهی شدیم بماند که چی شد و این سالها چگونه سپری شد که هر داستانش  خودش یک کتاب تا همینش بگم که بعد از تحقیقات اولیه به دنبال این مسئله که اصلا" این دانشگاه مورد نظر ما مورد تایید وزارت علوم هست یا نه  ما باید بعد از تحصیل رهسپار جای دیگه ای بشیم که البته وزارت علوم وقت نه تنها  دانشگاه رو تایید کرده بود بلکه تنها چند ماه بعد وزیر علوم وقت جناب دکتر معین که برای  بازدید به کشور دوست و برادر سفر کرده بود در سخنرانی خودشون در دانشگاه که قدم رنجه فرموده بودند و جهت دیدار با دانشجویان ایرانی آمده بودند ضمن تاکیید بر تایید بودن دانشگاه های معتبر آن کشور و آرزوی سلامتی و موفقیت برای تمامی عزیزان امید داشتن که عزیزان پس از اتمام تحصیلاتشون به میهن اسلامیمون برگردند تا از معلوماتشون کشور عزیزمون بهره مند بشه . از این رو ما دیگه خیالمون از هر جهت راحت بود که بابا وقتی دیگه وزیر مملکت داره یحرفی رو میزنه بی حساب که نیست . از این رو تنها مونده بود که ما بدونیم که نوع ارزشیابی مدرکمون  چه جوری که اینم اصلا" کار سختی نیست چرا که همین الان هم اگه شما در سایت وزارت خانه دنبال دانشگاههای مورد تایید بگردید میتونید لیست کامل اونو همراه با نحوه تایید ببینید که البته ما به این مسئله هم اکتفا نکردیم و حضورا" در سفارتخانه محترم در ارمنستان همچنین وزارت علوم در تهران جویای مطلب شده و فرمهای مربوطه رو گرفتیم و گذاشتیم کنار واسه روز مبادا مگر نه که ما دیگه خیالمون از هر جهت راحت بود . داخل تمامی فرمها و حتی سایت وزارت خانه اینگونه بیان شده بود که دانشگاه پلی تکنیک ایروان جمهوری ارمنستان مورد تایید ونحوه ارزشیابی  مدرک دوره 5 ساله مهندسی بدون گزینش در مقطع کارشناسی ودر مقطع کارشناسی ارشد همراه با آزمون ارزشیابی می باشد(در حال حاضر هم این مطلب وجود دارد و هیچ تغییری در قوانین ونحوه ارزشیابی انجام نگرفته است).

اما بشنوید از بعد از اتمام تحصیلات که ما با هزار امید وآرزو برگشتیم به طوری که تا  تو خیابون یکی داد می زد مهندس بر میگشتیم که نکنه یارو داره ما رو صدا می کنه البته اینجوری هر کی هم که داشت نزدیک ما راه می رفت بالاخره توجهش جلب می شد و می فهمید که این باباهم مهندس خلاصه  مراسم بازگشت که تموم شد راهی وزارت خونه شدیم که تازه فهمیدیم  چه دل خوشی داریم . بعد از فراهم کردن کلی مدارک و اثبات  ادعا هامون و معرفی به اقایان و خانم های دکتر متعدد یکی پس از دیگری  وکلی کارشناسی کمیته های مربوطه تصمیم گرفتند که از ما گزینشی به عمل بیاورند که برای این منظور کلی امور اداری انجام گرفت و ما معرفی شدیم به دانشگاه تهران جهت برگزاری ازمون ارزشیابی .توجه داشته باشید که این مسایل جهت ارزشیابی  در مقطع کارشناسی ارشد انجام میگرفت که البته ما به خاطر اینکه نگن  چرا بیخیال ارشد شدی گفتیم حالا میریم یک امتحانی هم میدیم  اگر نشد هم عیبی  نداره خداییش هم ما اندازه ارشد سواد نداریم یک سالم که کمتر از اونا درس خوندیم  اما بشنوید از دانشگاه که بعد از حدود سه ماه علافی و کاغذ بازی و مراسم اداری رسیدیم به اینجا که دانشگاه یک سری استاد به ما معرفی کرد که درسهای لازم رو با اساتید هماهنگ کرده و برای امتحان آماده بشیم حالا چرا این اساتید همه دست نیافتنی بودند نمی دونم فقط ما  وقتی فهمیدیم اوضاعمون چقدر خراب که یکی از اساتید وقتی بعد از کلی جستجو یافت شد در پاسخ  به ما گفت که مگه من حقوق می گیرم که اینجا از شما امتحان بگیرم  به من چه ربطی داره که شما از کجا اومدی و چی می خوای هر چی گفتیم اقا ما که سر خود نیومدیم اینجا سه ما طول کشیده تا تازه ما رسیدیم خدمت شما حالا این چه جوابی که شما به ما میدی فایده نکرد . خلاصه کار به جایی رسید که ما از کرده خودمون پشیمون شدیم از این رو به اتفاق چند تن از هم قطاران رفتیم به وزارت خونه گفتیم خانم بهزادی کارشناس محترم گه خوردن و غلط کردن و پس واسه چی گذاشتن ما گه خوردیم خر ما از کره گی دم نداشت ما نمی خوایم اصلا" مدرکمون واسه کارشناسی ارشد ارزیابی بشه  همون لیسانس ما رو بدین بریم پی کارمون خانم بهزادی همچین یک لبخند پیروزمندانه ای زد که انگار از روز اول میدونسته ما عین نامه بدون تمبر برگشت می خوریم. خلاصه گه خوردن ما رو قبول فرمودند مبنی بر اینکه اول یک نامه بر اساس عدم داشتن ادعا برای ارزشیابی در مقطع کارشناسی  ارشد بنویسیم  تا بعد اقدامات اداری دیگر رو انجام بدن ما هم بنا بر مستندات قبلی این کار و کردیم و خوشحال بودیم که خب تا یک ماه دیگه حداکثر مدرک می گیریم و می ریم پی زندگیمون یک ماهی گذشت و خبری نشد رفتیم ببینم خدا نکرده وزارت خونه طوریش نشده باشه  رفتیم خدمت خانم بهزادی که اون روز اتفاقا" بسیار مهربان خوش برخورد بود و همین مسئله ادم و نگران می کرد که متاسفانه همین طور هم بود چرا که جناب دکتر یزدان پناه  رییس کل امور دانش آموختگان  (یعنی چیشو منم زیاد نفهمیدم ولی مثل اینکه پست مهمی باشه ) جهت تایید  مدرک ما  دستور داده بودند که کمیته ای تشکیل بشه   و ما با شرکت در اون و پاسخ دادن به سوالات اساتید بار علمیمون رو اثبات کنیم  هر چی گفتیم بابا قرار نبود دیگه از ما امتحانی گرفته بشه مدرک ما طبق قوانین بدون گزینش  باید ارزیابی بشه انگار نه انگار مجبور شدیم اون مدارکی که گذاشته بودیم واسه روز مبادا رو بیاریم و بهش استناد  کنیم جناب دکتر بعد از یک هفته تمنا و خواهش به ما یک وقت ملاقات  دادند و بعد از شنیدن حرفای ما و دیدن مستندات ما  همچون کوه اتشفشان غرش فرمودند  که اقاجان اگه مدرک میخوای باید بار علمیتو اثبات کنی  هر چی گفتیم اقا جان وقتی شما دانشگاه رو تایید کردید خب ما که یک بار بار علمیمون و اونجا اثبات کردیم  که مدرک گرفتیم چه لزومی داره که دوباره بیایم این کارو برای شما انجام بدیم  شما اگه قبول ندارین  گزینش اونجا رو خب تایید نمی کردین ما هم به جای اون خراب شده  می رفتیم  یک قبرستون دیگه  دست آخر هم وقتی گفتیم اصلا" طبق قانون خودتون  باید بدون هیچ گونه گزینشی مدرک ما رو بدین جواب داد که تبصره ای  وجود داره که به  ما اجازه داده تا از هر کی که صلاح بدونیم  امتحان بگیریم. حالا این تبصره تا حالا کجا بود و چرا هیچ جا نوشته نشده و چرا اصلا" حالا یهو صلاح دونستی که از ما امتحان بگیری  همه سوالات بی پاسخی که جواب هم نداره . دیگه مجبور بودیم تو کمیته شرکت کنیم  فقط امیدوار بودیم که سوالات عجیب غریب مجبور نشیم جواب بدیم  که البته خیالی بس واهی بود  جای شما خالی سوالات به اندازه کافی تحریک کننده اعصاب بود منم که کلا" آدم قاطی خلاصه در پاسخ به این سوال که x  به توان e  برابر با 2 چی میشه البته بعد از اینکه قیافه عصبی  منو دیدند لطف فرمودند اجازه دادن جواب رو بصورت تقریبی بدم دیگه داغ کردم به قول معمول گفتم ک و ن لغ همتون بعدم یک کم بخاطر سوالایی که کرد ه بودند اساتید گرامی  رو مسخره کردم بعد هم هر چی پرسیدند گفتم نمی دونم  میدونم کارم درست نبود ولی حق بدین بعد از این همه  جنگ اعصاب دیگه هر کی باشه داغ می کنه  خلاصه نتیجه هم که معلوم بود اساتید با کلی منت گفته بودند که معلومات ما در حد کاردانی نه بیشتر  البته این حق رو قایل شده بودند که اگر به این مسئله اعتراضی داریم بگیم و در کمیته بعدی شرکت و معلوماتمون رو اثبات کنیم که خب این کارم کردیم  اما خداییش از این وزارت خونه آبی واسه ما گرم نخواهد شد ما هم دیگه بی خیال شدیم الان بیشتر از یک ماه که ما منتظریم که بهمون اطلاع بدن تا برای کمیته جدید آماده بشیم . خداوکیلی شما اسم این مسائل رو چی میذارین ؟؟؟؟   

 

 

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

با اجازتون مطلب اول رو از اینجا شروع کنیم که اصلا" چی شد که سر و کله من اینجا پیدا شد . از انجایی که معمولا" موقعیت های مختلف تو زندگی همیشه یجوری پیش میاد که تو باید حتما" بین این و آن یکی انتخاب کنی بعد از چند ماه بی کاری و علافی  ما تصمیم گرفتیم به قول ننمون یک فکری بکنیم و سر و سامانی به این وضیعت چپر چلاق بدیم . از اونجایی که بعد از 6 سال درس خوندن تو فرنگ (حالا شما کیلید نکنین کجا به موقع خودم می گم !!!) هر چی نخ ریسیده بودیم یجورایی پنبه شده بود  و وزارت علوم محترم که در زمان تحصیل ما با کلی تعریف و تمجید از دانشگاه  و از دانشجوی با سواد میهن که به دلایلی مجبور به ادامه تحصیل در خارج  از مرزهای  وطن شدند (البته به خدا مدیونین اگه فکر کنین این دلایل ربطی به قبول نشدن تو کنکور و رشته دلخواه داشته باشه نه بابا ...) دانشگاه محترم رو تایید کرده  البته از آنجایی که سطح علمی دانشگاه های  کشورمون  شصت هفتاد درصد بالاتر از تمامی دانشگاه  های ممالک دیگست (اعم از دانشگاههای اکسفورد و کمبریج و غیره که برای تایید مدرکشون باید تو دو سه تا کمیته  کارشناسی و از این حرفا شرکت کنند و بار علمیشون و برای اساتید گرامی اثبات کنند حالا مدرک دارن که دارن )  فرمودند که مدرک مهندسی  عزیزان که بعد از  پنج سال  موفق به دریافت اون میشوند بدون هیچ گزینشی در مقطع لیسانس ارزیابی می شود . اما  خداوکیلی چقدر خوب این قضیه پیچ خورد که ما بچه های اون خراب شده (به قول بچم) که همگی تو این قضایا ی پیچوندن و پیچ خوردن یجورایی ادعامون میشد (حالا بماند چرا) انگشت به دهن موندیم که توضیحش باشه واسه بعد . خلاصه ما هم که دستمون به جایی نمی رسید با یکی از دوستان عزیز زدیم تو کار کاسبی از این قرار که در یک مغازه ای که کار موبایل انجام میداد نیمی از فروشگاه  به دست ما سپرده شه که کار کامپیوتربکنیم  از این جهت که 4 تا چیز در این زمینه بلد بودیم و اینجوری سر بعضی هارم شیره می مالیدیم  که اگه رفتیم فرنگ درس خوندیم و حالا وزارت عتوم  هم پیچوند فدای سرمون ما که داریم کارمون و میکنیم و از معلوماتمونم که داریم به نحوه احسند استفاده می کنیم . اما هنوز یک ماه نشده ما  تازه داشتیم از سر در گمی اول کار خارج می شدیم که پیشنهاد کار تو یک شرکت مناسب  با شرایط نسبتا" ایده ال یهو از طاق افتاد و باز کاسه چکنم  به دست ما افتاد خلاصه که  اینجوری  شد که الان یک هفته ای میشه که ما داریم  کارای جدید شرکت رو یاد می گیریم  تا ببینیم خدا چی می خواد . حالا اگه میگین این چه ربطی داره که تو از اینجا سر در آوردی این دیگه بر می گرده به استفاده بهینه از ساعات  انجام وظیفه که الحمدلله در مملکت ما همه این کارن همچنین اینترنت adsl  و بی جنبه بودن من و رفتن یکباره یکی دو تا از هم صحبت ها و غم باد کردن من و .... که ترجیح میدم خودتون اینارو به هم ربط بدین من نتونستم.                                              ...تا بعد...  

نوشته شده توسط JOJO در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  |