|
|
|
چی بگم از کجا بگم دردمو با کیا بگم ... |
|
دیروز داشتم از سر کار می رفتم سمت کلاسم تازه از شرکت اومده بودم بیرونو تو حال خودم با سرعت بیست کیلومتر داشتم سیگار رو شن می کردم و تو خیابون خلوت دم شرکت می رفتم سیگارم که روشن شد سرمو آوردم بالا دیدم یکی از این حوریین بهشتی در کنار خیابون ایستاده در حال نگاه کردن و احسن الخالقین گفتن بودم که دیدم با دست اشاره کرد مستقیم تو آیینه پشت سرمو نیگاه کردم دیدم هیچ ماشینی به جز من وجود نداره باورم نشد گفتم الان وایسم ببینم با یک تاکسیی چیزی بوده کنف شم ...دیدم نه هیچی نیست وایسادم اومد در ماشینمو که معمولا" با لقد باز میشه رو به راحتی باز کرد گفت شهرک میخوره ؟ گفتم چیییییییی میگی ؟ (با لحن علی صادقی) بعله بفرمایید (تو دلم گفتم شهرک میخوره کرج میخوره شما بگو زاهدان ...میخوره اصلا" گه بخوره نخوره) نیشست تو ماشینو بنده در عالم هپروت داشتم فکر می کردم نکنه شهید شدم داغم نمی فهمم که این حوریه پر زده اومده تو ماشین من !بعدِ یــــــه کم تــارف و گفت شـنفت یهو یه کاره رو بــــه من کرد و گـفت : من عاشق رنو ام ...گفتم به به ... رنو دوست دارین ...پیش خودم گفتم بیا حالا همه به من گیر میدن ماشینتو عوض کن این لگن چیه ؟ چرا هی خرجش می کنی ؟ حالا هر چی من بگم بابا من وسعم نمیرسه عوضش کنم تازه از این ماشین کلی خاطره دارم ...دوسش دارم مگه کسی می فهمه تازه بفرما عمرا" بی ام و هم داشتی میتونستی داف اینچنینی سوار کنی ؟! گفتم خیلی اینجا منتظر ماشین شدین ؟ (می خواستم خودمو واسه سوار شدنش به ماشینم توجیح کنم ) گفت نه دیدم شما تنهایی مزاحم شدم آخه من خیلی رنو دوست دارم ....! گفتم ای جان بچه رنو دوست داره ... مراحمین ...دود سیگار اگه اذیت میکنه بندازم گفت نه بابا اگه اشکالی نداره منم روشن کنم ....گفتم نه باباااااااا چه اشکالی راحت باشید ....از اینجا به بعد تمام افکار شیطانی بود که سرازیر شده بود اصلا" انگار همزمان با ایشون حضرت شیطان هم از در عقب سوار شده بود هی از پشت داشت در گوشم میگفت : کلاسو بی خیال پیشنهاد بده ...کافی شاپ ....بگو مسیرت کجاست ؟ .....بگو برنامتون چیه ....بپرس بچه کجایی ؟ خلاصه بین این فرشته شانه سمت راست ما با این فرشته سمت چپ ما زد و خوردی بس عظیم در گرفته بودو هر از گاهی یک پس گردنی هم این وسط به ما میخورد و ما همچنان دو به شک که حرف کیو گوش بدیم ؟! گفتم بابا حالا بزار یک کم حرف شیطونو گوش بدم آخه بی ادبیه که همینجور ساکت بشینم میگه یارو عجب اسکلی بود ....اینجا محل کارتونه ؟ گفت یجوریایی آره یک جورایی هم نه ! گفتم معما طرح میکنی؟ خنده در کردنو فرمودن آخه محل کار من ثابت نیست یعنی الان اینجا برای کار اومده بودم ولی محل کارم بستگی به مشتریهام داره !!! هی زیر لب گفتم استغفراله .... یا هو ... مگه فایده داشت ... لامصب این فکر آدمم که منحرف بشه دیگه مگه میشه به صراط مستقیم هدایتش کرد ...عزمو جزم کردمو گفتم ببخشید این شغل شما چه جوریه که جای ثابت ندارین گفت خب بعضیا که تو این کارن جای ثابتم دارن ولی من ندارم حالا اگه بشه بعدا" میخوام جای ثابت بگیرم ....! گفتم نه مثل که شما کلا" معما طرح کردن دوست داری خب بگو کارت چیه ؟ مجدد خنده در کردن و فرمودن آره من معما دوست دارم اصلا" شما حدس بزن ...! گفتم ای وای حالا چه خاکی بر سرمان کنیم آخه این ذهن مغشوش که تنها یک فکر بیشتر به ذهنش نمیاد اونم که نمیشه گفت...گفتم پس یک کم راهنمایی کنید ... گفت خب معمولا" کار من طوریه که مشتریام بهم زنگ میزنن و وقت میگیرن بعد منم وقتمو تنظیم می کنم میام خونشونو و کارشونو انجام میدم ... گفتم جسارتا" شما در روز چند تا مشتری داری ؟ گفت روزی شش ...هفت ... بستگی داره گفتم یا خدا خسته نمیشی؟ گفت نه بابا اون همکارام که جای ثابت دارن روزی بیست تا هم بیشتر مشتری دارن .. .. من بیشتر مشکلم راهه البته کرایه آژانسمو میگیرم ... گفتم خب بعله اون که واضحه ... ولی پس چرا الان با آژانس نرفتی ؟ گفت آخه این مشتری ثابتمه دیگه ازش کرایه آژانس نمی گیرم ...کاملا" احساس میکردم که فرشته سمت راست به کل نا امید شده و فرشته سمت چپ داره با تمام قوا دستور صادر میکنه .... گفتم حالا اگه منم مشتری شما بشم از منم کرایه آژانس نمیگیرین ؟ گفت نه دیگه شما چون زحمت کشیدین منو می رسونین بهتون تخفیف میدم ... ولی کار من زیاد به درد شما نمی خوره یعنی راستش من مشتری مثل شما ندارم ... با اعتماد به نفس گفتم شما فلفل نبین چه ریزه درشتاش زیر میزه ...! دیدم یک لبخند تلخی زد و ساکت شد ... گفتم فقط یک مشکلی هست اینکه منم مثل شما جا ندارم چی کار کنیم ؟ گفت شما که هنوز حدس نزدی من چی کارم اول بگو بعد اگه لازم شد جا هم پیدا میکنیم ...... گفتم ای بابا شما خودت بگو دیگه من مخم هنگ کرده ... گفت راستشو بخوای من فکر کنم شما متوجه نشدی من چی کارم؟ گفتم راستش متوجه که شدم ولی خب حالا نمیشه نگم تا وقت عمل ..! گفت چه عملی ؟ گفتم همین کارتونو که خواستین انجام بدم ؟ گفت من باید انجام بدم تازه اگه خواستین ؟ گفتم منو شما نداریم با هم انجام میدیم واسه خودم بعد هر کدوم از این مزه پراکنی ها هر هر هم می خندیدم ... گفت شما تا حالا تتو کردین ؟ گفتم ببخشین ؟ جا خوردم ..گفتم منظورتون اینه که تا ته نکردم؟ گفت نه ! تتو ...خال کوبی ...؟ گفتم صحیح نه خب من خال کوبی نکردم ... گفت خب من آرایشگرم ...مو کوتاه می کنم درست می کنم ناخن مانیکور می کنم ...تتو می کنم ... تنها کاری که ممکنه برای شما بکنم همین تتو اگه خواستین ؟ ...گفتم بعله ... پس آرایشگر تشریف دارین ... ؟ من تتو که نه ولی .... گفت پس هیچی ... دست شما درد نکنه زحمت کشیدین ... در حالی که کنار خیابون می ایستادم که پیاده شه هنوز گیج بودم که الان باید چی کار کنم تتو کنم ...؟ خدا رو شکر کنم که حدسمو بهش نگفتم ؟ سریع از منطقه دور شم...؟ تو همین افکار بودم که دیدم خداحافظی کرده و چند متر اون ور تر داره میره.... یهو یاد در ماشین افتادم که عمرا" به این راحتی وا میشد نمیدونم چی شده بود هوس آبروداری کرده بود ...!؟
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط JOJO
|
بازم یک شعر خوب دیگه از شعرای معاصر ... اسمشونو نمیدونم تو بلوتوث بازیای موبایل شنیدم : ای جماعت چطوره حالاتتون قربون اون فهم و کمالاتتون گردنتون پیش کسی خم نشه از سر بنده سایتون کم نشه راز و نیاز و بندگیتون درست حساب کتاب بندگیتون درست باز یک هوا دلم گرفته امروز جون شما دلم گرفته امروز راست و حسینیش نمیدونم چرا بینیو بینیش نمیدونم چرا فرقی نداره دیگه شهر و روستا حال نمیدن مثل قدیما دوستا شاپرکا به نیش مجهز شدن غریب گزا هم آشنا گز شدن شعرم اگه سست و شکسته بستست سرزنشم نکن دلم شکستست آدم دل شکسته بهش هرج نیست شعر شکسته بسته بهش هرج نیست تا که میفته دندونای شیری روی سرت میشینه برف پیری کمیسیون مرگ میشه تشکیل درو میشن بزرگترای فامیل یک دفعه هم کلاسیا پیر میشن هم بازیا پیر و زمین گیر میشن رمق نمونده تا بریم صبح زود پیاده تا امام زاده داوود گذشت دوره ای که ما یکی بود خدا و عشق آدما یکی بود تو کوچه های غربی صناعت(؟) عشق و گرفتن از شما جماعت درسته دیگه توی شهر ما نیست دلی که مثل کاروان سرا نیست یک چیز میگم انشاله دلگیر نشین قربون اون دلای تک سرنشین شهر بدون مرد شهر درده قربون شکل هر چی مرده مردای ده مردای کاه و گندم مردای ده مردای خان هشتم مردای پشت کوه مثل خورشید تو دلشون هزار جام جمشید کیسه چپق ها به پر شالشون لشکر بچه ها بدنبالشون بیل و کلنگشون همیشه براق قلیونشون برا دماغشون چاق صبح سحر پا میشن از رخت خواب یک سره رو پان تا غروب آفتاب چهارتای رستمن تو قد و قامت هیکلشون توپ تنشون سلامت نبوده غیر گردهء گلاشون غبار اگه نشسته رو کلاشون کلامشون دعا , دعاشون روا سلام و نون و عشقشون بی ریا مردای ناز دار مرد شهرن با خودشون هم این قبیله قهرن مردای اخم و طعنه بی دلیل مردای سر شکسته زن ذلیل مردای دکترای حل جدول مردای نق نقوی لوس وتنبل لعنت و نفرین می کنن به جاده اگر برن چهارتا قدم پیاده مردای خواب تو ساعت اداری تازه دو ساعتم اضافه کاری توی رگاشون میکشه تنوره تری گلیسیرید و قند و اوره انگار آتیش گرفته ترمه هاشون همیشه تو همه سگرمه هاشون به زیر دست ترشی و عبوسی به منشی اداره چاپلوسی برای جستن از مزان شکها دائرت المعارف کلکها بچه به دنیا میارن با نذور اغلبشون یک دونه اون هم به زور پیش هم از عاطفه دم میزنند پشت سر اما واسه هم میزنند اینجا مهم فقط مقام و پسته مردای شهری کارشون درسته مشتی حسن چای و سماورت کو سینی باقالی و گلپرت کو ای به فدای شکل و ریخت و تیپت بوی چپق نمیده عطر پیپت مشتی حسن قربون میز و فایلت قربون زنگ گوشی موبایلت اون که دهاتی و نجیب مشتی میون شهریا غریبه مشتی قدیمترا قاتله هم صفت داشت دزده سر گردنه معرفت داشت اون زمونا که نقل تربیت بود آدم کشی یک جور معصیت بود معنی نداره توی عصر سی دی کوچیک بزرگتری و ریش سفیدی تقی به فکر رونق نقی نیست کسی به فکر نفع مابقی نیست مقاله ها پشت هم اندازیه جناح و حزب و خط بازیه پس که به هر طرف ستادمون رفت صراط مستقیم یادمون رفت ارزشمون به طول و عرض میزه چقدر میز و صندلی عزیزه تمام فکر و ذکرمون همینه که هیچ کی پشت میزمون نشینه یک عمر دو دو زده چشم و چالت که خش نیفته روی میز کارت اوناکه مرد و زن دعاگوشون بود میز ریاست سر زانشون بود بیا بشین که میز اگه وفا داشت وفا به صاحبای قبل ما داشت قدیم که نرخها به طالبش بود ارزش میزها به صاحبش بود فقیه اگه بالای منبر میشست جوون سه چهار پله پایین تر می شست معنی شاءن و رتبه یادشون بود حرمت مردم به سوادشون بود روی لبت خوبه تبسم باشه دفتر کارت دل مردم باشه مردم بدون میز هم عزیزن رفوزه ها همیشه پشت میزن خلاصه قصه اینقدر درامه که ایدز پیش قصمون زکامه فتنه و دعوا سر نونه مشتی دوره آخر زمونه مشتی جسارتا" شعرم اگه غمین بود به قول خواجه خاطرم حزین بود دعا کنیم تا حالمون خوب بشه تا شعرمون یریزه مرغوب بشه پ.ن.۱: در مورد دو تا پست قبل یک سری سئوال پرسیده بودند دوستان اول اینکه هر کی می خواد کارت اهداء عضو بگیره توی لینکای وبلاگ دو تا سایت هست با مراجعه به اونا میتونه ثبت نام کنه و کارت بگیره بعد اینکه این مراسن هر سال مقارن با میلاد حضرت فاطمه برگزار میشه و معمولا: یکی دو شبش برای عموم آزاده سوم اینکه همه مدل کمک مالی و ... با هماهنگیهایی که تو همون دو تا سایت وجود داره میشه انجام داد . مسئله آخرم اینکه هزینه جراحی پیوند حدودآ چهل پنجاه میلیون تومان میشه که این بیماری در چند سال اخیر جزو بیماریهای خاص محسوب میشه و هزینه اون توسط دولت پرداخت میشه . راستی اگه میپرسین پس کمک مالی برای چی ؟ برای اینکه بعد از عمل یک سری دارو تا چند سال بعد و حتی برخی به صورت مادام اعمر باید مصرف بشه که قیمت یکی از این قرصها هر کپسول 1100 تومان و معمولا" بعد از عمل تا یکی دو سال روزی چهار عدد باید مصرف شود یعنی بیماران بعد از پیوند ماهیانه بیش از 150 هزار تومان برای دارو باید پرداخت کنند و با توجه به حیاتی بودن مصرف (در صورت عدم مصرف قرصها عضو پیوندی ظرف چند روز پس خواهد زد ) در صورت بیمه نبودن و... برای برخی خانواده ها بسیار سخته که کمکهای مالی برای این عزیزان میتونه موثر باشه . امیدوارم به همه سئوالا جواب داده باشم . شاد باشید . پ.ن.۲: اسم شاعر این شعرو اگه کسی میدونه تو نظرات بگه لطفآ.
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط JOJO
|
چهارشنبه 28 خرداد ظهر مرخصی گرفتم از ساعت 2 تا 4.30 نمیدونم چرا ولی اشتیاق زیادی واسه حضور تو این مراسم داشتم . دانشگاه شهید بهشتی تالار امام خمینی , تالار مجلل بزرگ و جمعیت نسبتا" زیاد به علت قطع برق مراسم با تاخیریک ساعته شروع شد ...عده ای کپسولهای اکسیژن رو به قسمتی از صندلیهای جلو حمل می کردند . فکر کردم اینا حتما" مال مریضاییه که تازه پیوند زدند ....!!! ولی فکر نکنم نیازی باشه ؟! وسطای مراسم فهمیدم کسایی که از کپسول استفاده می کنند بیمارانی هستند که تو نوبت عمل پیوند قرار دارند (تصویر شماره شش)...جالب بود برام کار به نظر مثبتی به نظرم اومد دعوت از این افراد میتونست تو روحیه دادن به آنها برای تحمل و مبارزه با بیماری تا زمان پیدا شدن کیس مناسب جهت پیوند نقش داشته باشه ... چشام دنبال آشنا می گشت دوست داشتم از بیمارایی که اون موقع تو شیراز با هم بودیم کسیو ببینم ...به یکی دو تاشون که شماره داشتم خواستم زنگ بزنم که دیدم موبایل اصلا" آنتن نمیده ... چهره های آشنای دیگری هم بود مثل بعضی از خبرنگارای تلویزیون و آقای ولایتی وزیر امور خارجه سابق و آقای سردار رویانیان رئیس پلیس تهران و آقای صدر نماینده مجلس(تصویر شماره سه) و... اون خانم خبرنگاره که یک کم چاقه و معمولا" گزارشای بهداشتی و اینا می گیره اومد با هام سلام و احوالپرسی کرد و اسم و کار و ...همه چیو پرسید بعد هم تصمیم گرفت با هام مصاحبه کنه ...دوست نداشتم ولی خب دیگه... من صحبتهای تمام بزرگان رو شنیدم ولی بعد چون باید به شرکت بر می گشتم جاهای جالب روز اول رو از دست دادم . نکات جالب در صحبتها اینگونه بود : - پیوند ریه مثل تعویض موتور هواپیما در هنگام پرواز میمونه . - 160 ههزار نفر تا قبل از این مراسم با گرفتن کارت اهدا داوطلب شده اند که در صورت مرگ مغزی اعضای بدن آنها اهدا گردد. - بیش از 70 در صد داوطلبین جوانان کمتر از 30 سال هستند . پنج شنبه 29 خرداد ورزشگاه انقلاب , آکادمی المپیک , جمعیت بسیار زیاده حضور در این مراسم و مراسم فردا برای عموم آزاد و رایگان , در بدو ورود به فضای برگزاری مراسم که در محوطه باز برگزار میشه مراسمی برای بچه ها در حال اجرا بود و صدای بزن و بکوب و ... نوید یک مراسم شاد و پر انرژی رو میداد . مراسم همین گونه نیز بود ...با حضور چهره های سرشناس هنری و ورزشی , اعم از خوانندگان و فوتبالیستها و هنرپیشه ها مراسم جالب بود و حرفهای خوبی زده شد . در راستای اهداء عضو آمار و ارقام پیوند های انجام شده و میزان موفقیت ها و ... نیز صحبت شد ک همگی بسیار جای بالندگی و خرسندی دارد . و اما زیباترین قسمت برنامه که بیشتر میهمانان رو به این جشن کشیده بود این قسمت بود که از خانواده های بیمارانی که پیوند انجام داده اند درخواست میشد که بروی سن بیایند و بعد از شنیدن صحبتهاشون و اینکه اگر خانواده اهدا کننده رو ببینید چی کار می کنید , از خانواده اهدا کننده عضو به اون بیمار دعوت میشد که روی سن بیایند صحنه های بدیع و غیر قابل توصیفی خلق میشد به طوری که از اون جمعیت کمتر کسی با چشمان بی اشک مشاهده میشد ... خواهری که قلب خواهر مرحومش در سینه مردی 40 ساله می تپید از دیدن او به شدت گریه می کرد و می گفت کاش به شما مهرم بودم ...کاش میشد شما رو در آغوش بگیرم تا بتونم یک بار دیگه صدای قلب خواهرم رو بشنوم .... دو برادر که یکی از آنها قلبی از یک بانوی جوان دریافت کرده بود به روی پاهای برادر مسن او افتاده بودند و پیر مرد در حالی که بشدت می گریست توان بلند کردن دو جوان را از روی پاهایش نداشت ... پدر و مادر جوانی که پسر دوازده ساله شان رو از دست داده بودند (تصویر شماره یک) و اعضای بدن اون رو اهدا کرده بودند از دیدن مردی که قلب فرزندشون در سینه اونها می تپید به وجد آمده بودند ...مرد میگفت که هنوز هر شب با پسرش صحبت می کنه چرا که اون نمرده چرا که قلب اون میتپه کلیه هایش کار میکنند و جگر جگر گوشه ام در سینه کسی دیگر است .ژدر در آخر گفت که راننده اتومبیلی که به فرزندش زده و فرار کرده هرگز نخواهد بخشید او میگفت اگر بچه من به جای ماندن در کنار خیابان سریع به بیمارستان میرسید شاید الان زنده بود او گفت اگر بچه من را به بیمارستان میرسوند ولی بچه ام میمرد باز هم او را می بخشیدم ولی حالا او را به خدا واگذار می کنم. زن جوانی با دختر نوزده بیست ساله (تصویر شماره هفت) خود با اشکهای سرازیر به روی سن میایند و از زن میانسالی استقبال میکنند که ریه همسر و پدر دخترک باعث نجات وی شده . زن میانسال میگفت بارها داشته خفه میشده و یک بار که کپسول اکسیژن خراب شده تا مرز مردن رفته و حالا این ریه اون رو به زندگی عادیش برگردونده . زن دیگری که نام فرزندش ناجی بوده گریه کنان در حالی که گیرندگان اعضای فرزندش را در آغوش گرفته بود فریاد میزد که ببینید ناجی من ناجی چند انسان شده ؟ هر چه قدر هم از این قسمت مراسم بگویم نمیتوانم مطلب را ادا کنم همین قدر بگویم که مجریان , بینندگان و همه در سکوت با دیدن این تصاویر به آرامی گریه می کردند . مراسم جمعه هم این چنین بود البته صحبتهای علیرضا خمسه , محمد سلوکی , بنفشه خواه و دیگران هم به برنامه فضای شادتری بخشید و هم سعی کردن تا خانواده های اهدا کننده کمتر اذیت بشن . تصاویر این جشن رو در ادامه مطلب مشاهده کنید .
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط JOJO
|
آذر ماه سال پیش بود که جهت تعطیلات بین ترم به ایران اومده بودم داشتم کارای پایان نامرو می کردم که احساس کردم سفیدی چشمام کمی زرد شده به مامنم که گفتم گفت خیلی خطرناکه باید سریع برم دکتر .... دکتر یک سری برام آزمایش نوشت و بعد از دیدن آزمایشها سریع به یک متخصص کبد معرفیم کرد ...متخصص در نگاه اول گفت شما هپاتیت داری امیدوارم نوع خوبش باشه ...آزمایشهای تکمیلی , سونوگرافی و در آخر m.r.i نشون داد که تشخیص ابتدایی اشتباه بود اسم بیماری گرفتگی مجاری صفراوی بود شروع بیماری حداقل 6 سال پیش و وضعیت کنونی کبد بد و تنها راه احتمالی درمان خوردن یک نوع قرص گران قیمت .... مصرف قرص به امید نتیجه دادن همراهه با آزمایشهای مکرر شروع شد اما فایده ای نداشت رنگ زرد چشمها به رنگ پوست نیز اضافه شد تا جاییکه در خیابان مورد وحشت و استرس دیگران میشدم و از بیرون رفتن اباء داشتم ... با این وجود برای اینکه بتونم روحیه خودمو حفظ کنم با دکترم هماهنگ کردم که برای انجام کار پایان نامه و فارغ التحصیلی به ارمنستان برگردم .... دکترم با من موافقت کرد مشمول بر اینکه در صورت مشاهده استفراغ خونی و موارد مشابه یا ضعف مفرط سریعآ به ایران برگردم .... همچنان مصرف قرصها ادامه داشت ولی آزمایشها نشانی از بهبود نداشت . با تمام سختیهایی که بود مدرک و گرفتم و برگشتم . در آخرین دیدار دکتر مطلع شدم که از نتیجه گیری قرص مایوس شده و از من خواست تا با رفتن به شیراز ومعرفی خودم به بیمارستان نمازی در لیست پیوند کبد قرار بگیرم......با پیگیری خودم از یکی از دوستان مقیم آمریکا و ارسال مدارک پزشکی تمام تشخیص ها صحیح اعلام شد ضمن اینکه با تایید بیمارستان نمازی به عنوان یکی از بزرگترین مراکز پیوند در دنیا و حضور نامی ترین جراحان متخصص پیوند که همه ایرانی نیز هستند در پی سئوالات من در مورد اینکه بی رودربایست چقدر وقت دارم و اینکه احتمال موفقیت عمل چقدر هست ؟ وقت من برای زندگی با این کبد 5 یا 6 ماه و احتمال موفقیت عمل بیش از 80 در صد در دنیا و بیش از 95 در صد در آمار ایران بود . نتیجه اینکه اگر کبدی برای من پیدا میشد احتمال خوب شدنم زیاد بود اما مدت زمان لازم برای پیدا شدن کبد حد اکثر 6 ماه ............. نمیشه از وضعیت روحی خودم و خانوادم و کلا" هر کسی که به نوعی با من در ارتباط بود بنویسم ....جدآ قابل توضیح نیست ... چند باری از بیمارستان تماس گرفتند که سریعآ خودمو به شیراز برسونم چرا که فردی مرگ مغزی شده هست که با رضایت اقوامش احتمال اینکه کبد ایشون به من بخوره هست ... هر بار به علت اورژانس بودن مسئله نوع تلاش ما برای گرفتن بلیط , رسیدن ما به شیراز , آزمایشات مکرر جهت بررسی وضعیت , تلاش بی وقفه کارکنان بیمارستا ن و در آخر دیدن بیمارانی که جهت بررسی مثل من خبر شده بودن و اینکه هر بار من جدآ احساس میکردم که اون افراد از من مستحق ترند و ....... خیلی سخت بود خیلی....یک مسئله دیگه که جدآ در نوع خودش جالب , عجیب یا ....نمیدونم چی .... مسئله خداحافظی من برای رفتن به شیراز بود ....تا صبح تو خیابون با دو سه تا از عزیز ترین کسام می چرخیدیم و در آخر به همراه پدر و مادرم راهی میشدیم و این مسئله چندین بار تکرار شد که باز برمی گشتیم .... اما هر بار شماره بیمارستان نمازی روی موبایلم میفتاد میدونستم که یک بار دیگه باید برای تجربه کردن تمام این وقایع آماده شم و آیا این بار نوبت من بود ؟ و آیا برگشتی بود.....؟ نوبت فرا رسید ساعت 6.30 صبح بیمارستان نمازی بعد از انجام آزمایشات ورود به اتاق عمل به همراه دیگر بیماران به صورت هیچ کدوم نگاه نمی کنم میدونم اگه ببینمشون باز هم خودم رو مستحق نمیدونم دکتر با دیدن من به همکارش میگه اندامش مناسبه ! پروندم در حضور کادر پزشکی ورق میخوره و سئوالاتی که از من پرسیده میشه احساس می کنم بیمارای دیگه دارن منو نیگاه میکنند ولی من میترسم نیگاشون کنم یاد مامانوبابا میفتم که دم در وایسدن منتظرن ببینن من برمی گردم و میگم من رزروم و یا میگم من دارم میرم ؟! دکتر به همکاراش میگه ok و رو به من : بدو پسر لباستو در آر آماده شو بیا تو اتاق .... دلم فرو ریخت به آقای غلامی که امور هماهنگی رو انجام میده و به واسطه این رفت و آمد ها با هم رفیق شدیم نگاه میکنم با لبخند نیگام میکنه میگه دیدی گفتم مال خودته بدو دیگه بیا رضایتنامرو امضا کن بعدم به مامانت بگو بیاد کمکت باباتم بره قبض بگیره برگشتم به سمت در مریضا تو دیدم بودن سرمو انداختم پایین لای درو باز کردمو مامانم اینا اومدن جلو با چهره ای پر از سئوال گفتم مامان بیا کمکم آماده شم بابام گفت باشه پس من چیکار کنم هر دو سعی کردن خونسر باشن منم همینطور آماده شدم اومدم بیرون وسایلمو دادم به مامانم .... آقای غلامین گفت بریم تو دیر شده رو به مامان کردم بقلش کردم ...دیگه نتونست ...بغزش ترکید ...من اما کنترلش کردم گفتم بابا کو گفت رفته کارای بیمارستانو بکنه غلامین گفت بیا نمی خواد بر میگردی میبینیش .... به مامان گفتم اگه....... نشد ....نگفتم ....گفتم از بابا خداحافظی کن ...! رفتیم تو اتاق ...اتاق سفید بزرگ و نورانی .... تا حالا اصلا" نترسیده بودم اصلا" هم نگران مردن نبودم فقط تمام این شرایطی که گفتم بسیار خاص بود اما جدا" من ترسی از مردن یا هر چیز دیگه ای نداشتم .... ولی اینجا اولین بار احساس ترس کردم ...ترس نبود یک جور دلهره با دیدن اون همه دکتر و پرستار و اون جو اتاق عمل یک حالت عجیبی بود ..... عمل با موفقیت پس از 9 ساعت به پایان رسید من که 8 صبح وارد اتاق عمل شده بودم فردا صبح به طور کامل از بیهوشی خارج شدم و از پشت شیشه دیدن مامانم ,بابام , داییم و برادرم خیلی خوشحالم کرد .... اوناهم از اینکه دیدن من بالاخره عکس العملی نشون داده بودم ذوق کرده بودند ... سه تا لوله از گردنم وارد میشد سرم تو هر دو دستم بود لوله ای از بینی به درون معده راه داشت و روی شکمم که به شکل علامت ماشین بنز پاره شده بود و پانسمان بود ....سوند هم بهم وصل بود و دستگاه نشان دهنده ضربان و در آخر اکسیژن خلاصه اینقدر چیز میز بهم وصل بود که حد نداشت ..... از بیمارستان فقط اینقدر می نویسم که کادر پرستاران ...پزشکان و کلیه خدمتکاران با تمام وجود و با تمام دقت و همت و مراقبت و در تمام 24 ساعت شبانه روز فعالیت می کردند و این مسئله فراتر از حد تصور بود ... سه هفته بستری بودن من همراه بود با چسبندگی در روده به علت نخوردن و نیاشامیدن به مدت سه روز .... ایجاد آب و عفونت در شکم ... و .... دردی که تحمل کردم مطمئنآ دیگه نمی تونم تحمل کنم بارها از اینکه به این عمل تن دادم پشیمون شدم و آرزوی مرگ کردم ... مثل بچه ها گریه می کردم .... خیلی بیشتر از چیزی که بشه گفت تحمل درد و ضعف ناشی از عمل تاب تحملم رو گرفته بود قبل از عمل وزنم به 57 کیلو رسیده بود و در هنگام ترخیص به 43 کیلو .... اما تمام اینها گذشت و من الان خوبم ...خوب خوب خوب ! و اما این کبدی که به من پیوند زده شد و جای کبد گندیده ما را گرفت از کجا آمد؟ سید منصور پروین جوان 22 ساله ای اهل سنندج که به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکترش به سوی شیراز در حرکت بودند دچار سانحه رانندگی میشوند پدر در دم جان میسپارد منصور دچار مرگ مغزی میشود و مادر و خواهر دچار جراحت میشوند .... خانواده منصور پس از تماسی که با آنها گرفته میشود و به آنها اطلاع میدهند که متاسفانه دیگر امیدی به بازگشت او نیست و دچار مرگ مغزی شده و تنها با دستگاه ضربان قلب او حفظ شده و آنها تنها می توانند اعضای بدن او را اهدا کنند تا با این کار جان چند نفر دیگر نجات پیدا کند , با این کار موافقت می کند .... مسئله بسیار بزرگتر از چیزی است که بشود تصور کرد حتی اگر خودتون رو در جای این خانواده بگذارید ....تصور کنید خدای ناکرده این حادثه برای یکی از عزیزان شما اتفاق بیفتد آیا حاضرید از امید به بازگشت او از امید به معجزه الهی چشم بپوشید و حاضر شوید که با قطع دستگاه عزیزتان برود و اعضای بدن جگرپاره تان از بدن او خارج شود و به دیگران هدیه شود و در آخر بدن بی جان و حتی بی قلب بی کلیه بی کبد بی چشم و... را به شما بدهند که به خاک بسپارید .... انجام این کار بی شک اراده و ایمانی خالصانه و قوی می خواهد و دیدی فراتر از زمین , منصور پروین از دنیا رفت ولی کبد او در بدن من و یک کودک 2 ساله به نام مهدی جای گرفت کلیه های او در بدن یک دختر و یک مرد میانسال و قلب او نیز در بدن بانویی دیگر ....منصور رفت آما ما چند نفر از برکت بدن مطهرش ماندیم .... حکمت چیست ؟ او چرا رفت و ما چرا ماندیم نمیدانیم ؟ تنها یادمان باشد که در این دنیا ما همه مفعولیم و فاعل خداست . به علت طولانی شدن مطلب با اجازه در پست بعد در باره جشن نفس جشنی که جهت تبلیغ در راستای اهداء عضو و اشاعه این فرهنگ برگزار شد و در ضمن با آشنایی دادن بین خانواده های گیرنده و خانواده های فرد مرگ مغزی شده و اهدا کننده اعضا , توانست صحنه های بدیع و جالبی رو خلق کنه می نویسم . این مراسم در روزهای 28 , 29 و 30 خرداد در باشگاه انقلاب تهران و بخشی از آن در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد .
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط JOJO
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط JOJO
|
|
من اصولا" نویسنده نیستم ولی تصمیم گرفتم اینجا هر چی که دلم بخواد تعریف کنم از درد و دل گرفته تا اتفاقات روزمره وقایع خنده دار و گریه دار خلاصه هر چی که می شه بگی . البته شاید بعضی وقتا چیزایی که نمی شه به کسی گفت رو هم اینجا بشه یک جورایی گفت ... خلاصه بسم الله... امیدوارم شما هم تو نوشتن مطالب و فرستادن متن های با حال کمکم کنین (خب چیه به اسم خودتون میزاریمشون همه بخونن!) .
چی بگم از کجا بگم دردمو با کیا بگم بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت .....